جامع ترین تعریف اسلام

قال الامام علی(ع): لانسبن الاسلام نسبه لم یسبها احد قبلی: الاسلام هوالتسلیم و التسلیم هوالیقین والیقین هوالتصدیق و التصدیق هوالاقرار و الاقرار هوالادا، والادا، هوالعمل. امام علی(ع) فرمود: اسلام را به گونه ای تعریف می کنم که پیش از من، هیچ کس چنین توضیحی از آن نداده است: اسلام همان تسلیم است و تسلیم، همان یقین است و یقین همان تصدیق است و تصدیق همان اقرار است و اقرار همان اداء تکالیف است و ادای تکالیف، همان عمل کردن و انجام آنهاست.

فرق بین اسلام و ایمان!

خداوند حکیم میان اسلام و ایمان به دوگانگی و تقسیم صراحت فرموده است:قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی‏ قُلُوبِکُمْ؛ اعراب گفتند ایمان آوردیم بگو ایمان نیاوردید ولی بگویید اسلام آوردیم و هنوز ایمان در قلبهایتان وارد نشده است.(حجرات14) این آیه شریفه در مذمت اعراب بنی اسد حجاز نازل گردید که در سال قحطی به مدینه ی منوره آمده و اظهار اسلام و ایمان نمودند و کلمیتن شهادتین برزبان جاری نمودند ولی چون ظاهراً تنها برای استفاده از تنعمات مدینه ی منوره اسلام آورده بودند خداوند آنها را در این آیه تکذیب نموده: ای رسول، اعراب بنی اسد و غیره که بر تو منت گذارده و گفتند ما ایمان آوردیم به آنها بگو ایمان نیاورده اید ولی بگویید اسلام آوردیم و هنوز ایمان در دلهایمان وارد نشده است.

مسلمین دو دسته اند!
براین اساس ظاهر آیه ی شریفه دلالت می کند بر آن که مسلمانان دو دسته هستند یک فرقه مسلمانان حقیقی که از روی قلب و عقیده ایمان به حقایق پیدا نموده اند که آنها را مومن می گویند و گروه دیگر مسلمانان ظاهری که برای اغراض و مقاصدی از ترس و یا طمع فقط شهادتین می گویند و خود را مسلمان می خوانند ولی در معنا و حقیقت اسلام که ایمان معنوی باشد در قلبهای آنها اثری نیست ولو جواز معاشرت با آنها برحسب ظاهر داده شده است ولی به حکم قرآن "لیس لهم فی الاخرة من خلاق"یعنی در آخرت برای آنها ثوابی نیست. پس اقرار به شهادتین و تظاهر به اسلام به تنهایی سبب ورود معنوی به قلب و دل نیست.

اسلام بی ایمان؟!
بدین ترتیب معلوم شد که مسلمان بودن با مومن بودن دو مفهوم جدا هستند. اما ممکن است گفته شود اسلام بدون ایمان اعتباری ندارد. همان طور که به فرموده ی قرآن کریم برای مسلمانان زبانی که ایمان در قلبهایشان ورود پیدا نکرده است تنها تبعات دنیوی و معاشرت با مسلمانان جایز شمرده می شود و گرنه برای آنها در آخرت نصیب و بهره ای نخواهد بود. از سوی دیگر چگونه می توان اسلام و ایمان را در کسی از یکدیگر جدا نمود و تشخیص داد که او مسلمان است ولی مومن نیست یعنی تنها اقرار زبانی و شهادتین را بر زبان جاری نموده است ولی ایمان به خدا در جان و قلبش نفوذ ننموده است؟ به ویژه آنکه براساس دستور قرآنی ما موظف به این کنکاش و جستجو نیستیم و چه بسا جایز نیستیم چنین پرسشگری را انجام دهیم! "ولا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مومناُ، به کسی که به شما اظهار اسلام می نماید نگویید تو مومن نیستی (نساء/94) در این صورت چگونه می توان میان اسلام و ایمان فرق گذاشت؟! زیرا ما مأمور به ظاهر هستیم که هر کس بگوید لاإله إلا الله و محمد رسول الله او را پاک و طاهر و مقدس و برادر دینی خود بدانیم و نفی ایمان از او ننمائیم.آیا این مطلب نمی تواند دلیل بر این باشد که اسلام و ایمان در حکم واحدند ؟

مسلمانان برادرند!
در توضیح درباره آیه ی شریفه سوره ی نساء باید دانست که اولاً این آیه ی شریفه درباره ی شخص معینی نازل گردیده که آن اسامه بن زید و یا محلم بن جثامه لینی بوده است که گوینده ی لاإله إلاالله را در میدان جنگ به خیال آن که از ترس شهادتین گفته است و مسلمان گردیده است، به قتل رسانید. ازسوی دیگر با توجه به بیان عمومی آیه ی شریفه تمام مسلمانان تا وقتی که عمل خلاف آشکار از آنها دیده نشود و منکر ضروریات نگردیده باشند و ابراز به کفر و تبری از دین ننموده باشند ، مسلمان و پاک هستند و با آنها معاشرت اسلامی می شود و از حدود ظاهر هم تجاوز نمی شود و به باطن آنها کاری نیست و حق تجسس در باطن اشخاص هم نداریم. ایمان از اموری است که دارای درجات و مراتبی است که آن هم از امور باطنی و قلبی است و تنها خداوند متعال از حقیقت آن از انسانها خبر دارد و اولیای الهی به اذن پروردگار. اما با همه ی اینها این به آن معنی نیست که اسلام و ایمان یکی اند! بلکه باید دانست که اسلام با اقرار لسانی حاصل می شود و ایمان از امور باطنی و قلبی است.قرآن و ایمان :

متعلقات ایمان : ایمان به ( خدا غیب ملائک رسل کتاب آیات آخرت ) یومنون بالغیب . کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله آیات ۳وِ۴و۲۸۳ بقرهِ؛ در نتیجه علم به ( موارد فوق ) و در نهایت عمل صالح؛ الا اللذین آمنوا و عملوا الصالحات .

ملائک: کارگزارانی که مناسبات عالم را رقم میزنند و پیام میرسانند . ماموریت ۴ ملکه را میدانیم جبرائیل وحی را میرساند . عزرائیل ملک الموت . اسرافیل به صور میدمد . میکائیل ...... ایمان به ملائک انسان را به ایمان به انبیاء میرساند .

آیات : کلیه نشانه ها و مخلوقات که انسان مشاهده میکند و عظمت خدا در آن است ان فی ذلک لآیه .... بیش از ۵۰ مورد در قرآن بیان شده . تقویت هر کدام از متعلقات ایمان تقویت دیگری است .

روابط مطلقات : ۱- از ایمان به خدا به توحید میرسیم که از اصول اعتقادات است . ۲- از ایمان به ارسال نبی به نبوت میرسیم . ۳- از ایمان به آخرت به معاد میرسیم . ۴- از ایمان به آیات الهی به عدل میرسیم . ۵- از ایمان به کتاب الهی به امامت میرسیم هدی للمتقین پیش شرط تقوی امام است . امام متقین ماموریت ترقی انسان را دارد . ایمان بایستی در فرد متجلی شود تا اورا ارباب ایمان دانست ( تجلی ایمان در امام حسین میشود کربلا . در امام باقر میشود شکاف علم در امام صادق نهضت علمی در امام کاظم سیاست وزندان و فرزندان بسیار در ازای ۴۰۰۰ شاگرد امام صادق و پراکنده شدن در سراسر ایران . در امام رضا حرکت سیاسی وعظیم در خلافت . هرکدام از امامان با شرائطی و مدلی . در نوح نبی ۹۵۰ سال تلاش و ساختن کشتی و نجات نسل مخلوقات خدا . در ابراهیم صبر و پایداری و ....... ) ارباب ایمان : از آدم تا به امروز عبارتند از انبیاء . ائمه . زعما ( ابن بابویه شیخ صدوق تا مدرس خمینی ... ) انبیا به تنهایی رسالت نداشتند در کنار موسی هارون در کنار محمد سلمان و ابوذر در کنار امامان عمارها زینب و ابوالفضل .... در کنار زعما مطهری ها و .....

نشانه ایمان حقیقی چیست؟

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْإِیمَانُ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ؛[1] پیامبر(ص) می فرمایند: ایمان عبارت است از: شناخت قلبى، اعتراف و اقرار به زبان،عمل با اعضاء و جوارح بدن.» ایمان در قلب است، قلبی که زبان و فعل انسان را جهت دهی می کند. و آنجا که گفتار و ادعا، هنوز به قلب نفوذ نکرده و جهت گیری های انسان را شکل نداده است، به مرحله ایمان نرسیده و در مرحله اسلام باقی مانده است.» از همین روست که قلب با گرایش هایش می تواند نشان دهنده ایمان حقیقی باشد. و گرایش به کانون تمام خوبی ها، نشانه ایمان حقیقی است و هر کس که می خواهد خود را محک بزند، حب و بغضش نسبت به اهل بیت(ع) را معیار قرار دهد که آنان مجسم شده تمام خوبی ها هستند. راوی می گوید: روزى على ع را دیدم که بر منبر بالا رفت پس حمد و ثناى خداى را بجاى آورد سپس فرمود: این تقدیرى بود که خداى تعالى بر زبان پیغمبر(ص) جارى کرد، که مرا دوست نمیدارد جز مؤمن و دشمنم ندارد جز شخص منافق، و هر که افترا (بر خدا و رسول) بندد (و بدروغ چیزى را بآنها نسبت دهد) زیانکار است. همچنین می تواند بنگرد که در هنگام ذکر خدا، در قلبش چه رخ می دهد:إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ [انفال2] مؤمنان، تنها کسانى هستند که هر گاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان میگردد.» همچنین سوره مومنون، ایمان داران را این گونه معرفی می کند:الَّذِینَ هُمْ فىِ صَلَاتهِمْ خَاشِعُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَوةِ فَعِلُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ؛ [مومنون/2-5] آنها که در نمازشان خشوع دارند و آنها که از لغو و بیهودگى روى‏ گردانند و آنها که زکات را انجام مى‏ دهند و آنها که دامان خود را (از آلوده ‏شدن به بى‏ عفتى) حفظ مى ‏کنند

تفاوت ایمان و اعتقاد

)بدان ای سالک عزیز!( فرق است بین ایمان با اعتقادات عقلی. اگر عقل سلیم بر طبق سلامتش عمل کند و محصولش وارد دل شود، «ایمان » به وجود م یآید و اگر وارد دل نشود، در معنای عمومی به آن «اعتقاد » م یگوییم. لذا ممکن است انسان نسبت به یک امر چندین برهان عقلی غیرقابل انکار هم اقامه کند، ولی خودش طبق آن عمل نکند، چون وارد دلش نشده است. اگر وارد دل شود، ایمان است و اثرگذار خواهد شد. در روایتی آمده است که پیغمبر اکرم)ص( به حضرت علی)ع( فرمود: بنویس! حضرت فرمود چه بنویسم؟ پیغمبر)ص( فرمود: بنویس: «بس ما للهالرحمن الرحیم، الایمان ما وقرف یالقلوب و صدقته الاعمال)بحارالانوار، ج 50 ، ص 20 ( یعنی جایگاه ایمان در قلب است و اعمال بیرونی، آن را تصدیق م یکند. پس ایمان جزء واردات قلبی است. تا در دل نرود ایمان نیست. از امام هشتم)ع( روایت است که فرمود: «الایمان عقد بالقلب » )بحارالانوار، ج 66 ص 65 ( حضرت نفرمود: «درک بالعقل » بلکه فرمود: «عقد بالقلب » یعنی ایمان یک گره قلبی است، نه یک ادراک عقلی.) سلوک عاشورایی، آیت الله شیخ مجتبی تهرانی، منزل چهارم، ص 34

راه رستگاری؛ ایمان و ولایتمداری

امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند : اَلْایمانُ مَعْرفَتٌ بِلَقْلبِ وَ اٍقرارٌ بِلْلّساَنِ وَ عَمَلٌ بالارکان ریشه ایمان در دل است .ایمان شناخت به قلب است ، شکوفه اش در زبان و میوه اش در اعضا و جوارح ( اعلام الدین ص 134 دیلمی) و ( بحار ج 66 ص64 نقل از پیامبر ص)

تعریف ایمان: ایمان یعنی باور، چه را باور داشته باشیم ؟ مبدا را ( توحید)، 2 - معاد را 3 -ما بین توحید و معاد ، نبوت و امامت و عدل را . یعنی اصول دین را ، اعتقاد به خدا و پیامبر و قرآن و امامت و ... داشته باشیم و اینها همه هست و تمام شدنی نیست و این می‌شود ایمان لفظی ( یا ایها الذین آمنوا...) که امام جعفر صادق ع فرمودند ایمان سه مرحله دارد: 1 - معرفت به قلب 2 - اقرار به زبان 3 - عمل به اعضا ( زبان ، دست ، پا و ...) یک انسان مومن ، عطر ایمان از نگاهش ، کلامش ، از دستش و به طور کلی از رفتارش باید پیدا باشد . یعنی اعضای بدن مانند شاخه هایی هستند که میوه های ایمان را نشان می دهند.پیامبر ص در بستر مرگ است ، یا آخرین کلامش است یا یکی از آخرین بیاناتشان به مولا علی علیه السلام می‌فرمایند گوش‌ات را جلو بیاور ، جلوتر ... و سپس می‌فرمایند : یَا عَلِیُّ لَما خَیْرَ فِی قَوْلٍ اِلّا مَعَ الْفِعْلِ- علی جان خیری نیست در آن سخنی مگر آنکه به همراه عمل و کردار باشد.

لذا ایمان بدون عمل و عمل بدون ایمان فاقد ارزش است، ایمان بدون عمل ، درخت بدون ثمر است و عمل بدون ایمان ، شاخه بدون ریشه است ( شاخه ای پر از برگ و میوه را اگر از درخت جدا کنیم بزودی پژ مرده می شود و از بین می رود.)کسی عملی خیر انجام می دهد مثلا انفاق می کند، بعد جایی کم می آورد می گوید عجب کاری کردیم ، خودمان بی پول ماندیم ... ولی اگر با ایمان باشد می گوید درست است که الان خودم گرفتارم ولی رضایت خدا را به دست آورده ام. پس سخن باید در تایید عمل باشد و عمل حاصل سخن باشد. انسان مومن کسی است که گفتارش مبین کردارش و اعمالش موید سخنانش باشد. این الگو و نظر اسلام است در مورد شخص با ایمان . پس در انتخاب دوست ، همسر ، شغل و... باید راهی را رفت که در آن تجلی و نور الهی باشد و به واسطه آن نور ایمان در دل ما بیشتر رسوخ کند و همراه با عمل باشد. در قرآن 258 بار کلمه ایمان آمده و 258 بار کردار شایسته یا در همان آیه یا آیات بعدی مطرح شده است. بحث تعداد نیست بلکه مهم اهمیت موضوع است که با کثرت بیان شده است . سوره عصر آیه 3: اِلَّا الذین آمنوا عَمیلو الصالحات ... مگر کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند... سوره رعد آیه29: الذین آمنوا و عملُو الصّالحاتِ طُوبی لَهُم و حُسْنُ مَابٍ 29کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند . پاکیزه ترین زندگی و سرانجام نیکو برای آنهاست.29 در سوره مومنون هفت ویژگی را برای مومنون مطرح می کند

ویژگی اول: الذین هَمْ فی صَلَاتِهِمْ خاشعون نماز با خشوع می خوانند امام جعفر صادق ع در آخرین وصیت خود می فرماید :اَجْمِعُو الی کُلَّ مَنْ بینی و بَیْنَه قرابه تمام خویشانم را جمع کنید .اطرافیان می گویند: ما نیز همه خویشان ایشان را جمع کردیم و حضرت نگاهی به آنان کرد و فرمود : ان شناعتنالما تنال مستخفا بالصلوة به راستی شفاعت ما به کسی که به نماز اهمیت نمی دهد و آن را سبک بشمارد نمی رسد.(ثواب الاعمال ص 228شیخ صدوق)این چه عملی است ، چه ذکری است که امام حسین ع می فرماید عباس جان برو از دشمن امشب مهلت بگیر . مهلت گرفتن برای امام از دشمن بسیار دشوار است ولی امر ، امر مهمی است ؛ نماز. نماز با خشوع نمازی است که حضور در آن باشد ، حضور قلب یعنی هماهنگی دل بازبان و این را می گویند خشوع . پیامبر اکرم ص می فرماید : نماز کامل نمی شود مگر با حضور. این نماز است که آدم را رشد می دهد وگرنه فقط رفع تکلیف است و نمازی که فقط خضوع داشته باشد یک بعدی است که من نماز می خوانم ولی دروغ هم می گویم ، سایر آلودگی ها را هم دارم و اگر خضوع و خشوع با هم باشند می شود نمازی که انسان را از زشتی ها باز می دارد سوره عنکبوت آیه 45: ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر آنچه از کتاب به سوی تو وحی شده بخوان و نماز برپادار که نماز (آدمی را) از زشتکاری و ناشایست باز می دارد و قطعا یاد خدا مهم تر است و خدا می داند چه می کنید در این آیه می فرماید: اقم الصلوه ؛ بر پادار نماز را. نمی فرماید بخوان. بر پاداشتن یعنی خضوع و از خضوع به خشوع رسیده است و انسان خاضع و خاشع در پی زشتی ها و آلودگی ها و کارهای ناشایست نمی گردد و در ادامه آیه می فرماید قطعا یاد خدا مهم تر است .

ویژگی دوم : و الذین هم عن اللغو معرضون و آنان که از اعمال بیهوده روی گردانند نه سخن بیهوده نه عمل بیهوده نه پندار بیهوده دارند ، به عبارت دیگر سخن و عمل و پندار بیهوده نیاز به هزینه دارد و گرانترین سرمایه ای که مصرف می شود ، عمر انسان است که یکی از با ارزش ترین نعمت هایی است که خداوند به انسان اعطا کرده و ما چه ارزان آن را از دست می دهیم ! در شبانه روز چند ساعت را به بیهودگی می گذرانیم حتی خواب و خوراکمان هم بیهوده است چرا که می خوریم ، می خوابیم که توان داشته باشیم وقت خود را صرف امور بیهوده کنیم پس باید دقت کرد خود را بشناسیم ، نیازهای جسمی و روحی خود را بشناسیم و بر اساس آن عمر با ارزش خود را مصرف کنیم و کسانی که در برزخ هستند آرزوی بازگشت لحظه ای به دنیا را دارند که بتوانند جبران کنند و خداوند این زمان را با توبه ( بازگشت ) در دنیا برای ما قرار داد. و ما از آن بهره نمی بریم و باید بمیریم قبل از آنکه بمیریم، موتوا قبل ان تموتوا

ویژگی سوم : والدین هم للزکات فاعلون و آنان که زکات می پردازند زکات مال، علم ، قدرت ، آبرو ، و ... مولاعلی علیه السلام می فرمایند هر چیزی را زکاتی است و زکات علم ، آموختن است .

ویژگی چهارم: والدین هم لفروجهم حافظون و کسانی که عفت خود را حفظ می کنند و نگاهی به خود و جامعه ای که در آن زندگی می کنیم بیندازیم چقدر خود را مزین به پرداخت انواع زکات کرده ایم چقدر عفت در کلام و رفتار و ظاهر و باطن خود داریم ؟ آیا اینها به خاطر این نیست که از قرآن و اهل بیت(ع) دور شده ایم ، آیا به خاطر این نیست که فقط ایمان به زبان آورده ایم ؟

ویژگی پنجم : والذین هم لاماناتهم و عهد هم راعون و آنان که امانت ها و پیمان خود را رعایت می کنند . ما به
پیمان های اجتماعی خود عمل نمی کنیم چون پیمان خود را با خدا فراموش کرده ایم و...

ویژگی ششم : والذین هم علی صلواتهم یحافظون و آنان که بر نمازهایشان محافظت دارند .یک نماز خواندن داریم ، یک خضوع و خشوع در نماز داریم و یک حفظ نماز... یک وقت انسان می شود شکل نماز ، می شود نماز مجسم، می شود یک الگو برای دیگران، یک امر به معروف و نهی از منکر عینی است .

ویژگی هفتم : اولئک هم الوارثون آنها هستند که وارثان اند .الذین یرثون الفردوس هم فیها خالدون ( وارثانی) که فردوس را به ارث می برند و در آن جاودان می مانند. الایمان معرفت بلقلب و اقرار باللسان و عمل بالارکان و از زبان به قلب نمی نشیند مگر با عمل و تداوم در عمل تا بشوی وارث ، وارث انبیا و اولیا علیهم السلام چرا که پیامبر و علی علیهما سلام پدران ما هستند و ما باید نشان دهیم که فرزندان آنهاییم و از حضرت آدم تا حضرت خاتم ، و از حضرت علی تا آخرین فرزندش علیهم السلام که وارث نبوت و ولایت است ، ارث می بریم و او همه چیز است و همه انبیاء و اولیاء در او خلاصه می شود ( زیارت وارثین) و او صدی است که نود هم داخل آن هست . یعنی اگر کسی پیروی از پیامبر آخر الزمان بکند گویی 124 هزار پیامبر را تبعیت می کند و پیروی از دوازدهمین گوهر ولایت ، پیروی از پیامبر آخر زمان است و این یعنی دل به خدا دادن و مطیع حق شدن و این میسر نمی شود مگر اینکه شخص مومن آن ویژگی ها را در خود ایجاد کند و با نور محمد ص و آل او حرکت کند. این می شود ارزش دادن به ایمان لفظی و عملی . پس در راه اطاعت خدا و رسول و اهل بیت ع باید جان فداکرد و از تمام تعلقات دنیایی دوری جست ، با نام علی (ع) باید انسان از خودش رفع تعلق کند . لذا امام جعفر صادق ع می فرماید : من عرف الله خاف الله و من خاف الله سخت نفسه عن الدنیا هر که خدا را بشناسد از خدا می ترسد و هرکه از خدا بترسد دل از دنیا برکند(اصول کافی جلد 2 ص110- وسایل الشیعه ج 15 ص 220 - بحار 7060 ص357 ) .

ایمان، برترین عمل

در روایت نقل شده که شخصی به امام صادق)ع( عرض میکند «ایها العالم اخبرنی ای الاعمال افضل عندالله »؟ در بین اعمال چه عملی نزد خدا با فضیلتتر است؟ حضرت در جواب میفرمایند: «ما لایقبل الله شیئا الا به » یعنی با فضیل تترین اعمال، آن عملی است که خدا هیچ عملی را از ما قبول نمیکند مگر به واسطه آن عمل! راوی میگوید: «قلت و ماهو » آن عملی که همه اعمال به واسطه آن مقبول خدا واقع میشود کدام عمل است؟ فرمود: الایمان بالله الذی لااله الاهو اعلی الاعمال درجه و اشرفها منزله و اسناها حظا آن عمل «ایمان » به خدایی است که هیچ خدایی جز او نیست. ایمان، از حیث درجه بالاترین اعمال است و از نظر جایگاه و بهره اش شریفترین کارها است. یعنی با اینکه ایمان یک امر درونی است و حتی از عمل زبانی هم پوشیده تر است، اما شریفترین و با فضیلت ترین اعمال نزد خدا همین ایمان است. بعد راوی به امام صادق)ع( عرض میکند که ایمان قول همراه با عمل است یا قول بدون عمل؟ حضرت در جواب میفرماید: «الایمان عمل کله » ایمان تمامش عمل است. بحارالانوار، ج 66 ،

مراتب ایمان
از امام جعفر صادق (ع) در روایت عمر و زبیری روایت شده: "إن للایمان حالات و درجات و طبقات و منازل فمنه الناقص البین نقصانه و منه الراجیح الزاید رجحانه و منه التام المنتهی تمامه، برای ایمان حالات و درجه ها و طبقه ها و منازلی است بعضی از آن ناقصی است که ظاهر است نقصان آن و بعضی از آن ایمان، رجحان دارد و بعضی از آن ایمان تمام است که به منتهای کمال رسیده است." براساس این روایت شریف ایمان ناقص همان مرتبه ی اول از ایمان است که آدمی بواسطه ی آن از دایره ی کفر خارج و در حوزه ی مسلمانان داخل می گردد و جان و مال و آبرو و خون او در امان مسلمانان می باشد. مرتبه ی دوم ایمان راجح است که معنای آن ایمان کسی است که به واسطه ی واجد شدن بعضی از صفات ایمانی، ایمان او رجحان پیدا می کند برایمان کسی که فاقد آن صفات است. برخی از این صفات ایمانی در روایت شریفی از امام صادق (ع) مورد بررسی قرار گرفته است.

سلوک
حضرت امام صادق (ع)فرمودند: إن الله تعالی وضع الایمان علی سبعة أسهم علی البرو الصدق و الیقین و الرضاء و الوفاء و العلم و الحلم. ثم قسم ذلک بین الناس فمن جعل فیه هذه السبعة و إلا سهم فهد کامل متحمل، به درستی که خدای تعالی ایمان را بر هفت قسم قرار داده است.(به عبارت دیگرو مومن باید دارای هفت صفت باشد) که عبارتند از بر و نیکویی، صداقت و راستی، یقین قلبی به خدا، رضا، وفا، علم، حلم و بردباری. پس این هفت صفت میان مردم تقسیم شده است و هر کس این هفت صفت را داراست مومن کامل است."

ایمان راجح!
ایمان تمام! مرتبه ی نهایی ایمان، ایمان تمام است که درچنین مرتبه ای تمامی صفات حمیده و اخلاق پسندیده توسط فرد کسب شده اند. بدین ترتیب با توجه به مراتب ایمانی معلوم می شود که اسلام مرتبه ی اول و درجه ی اولیه ایمان است که قول صرف و اقرار به وحدانیت خداوند متعال و نبوت خاتم الانبیاء (ص) می باشد ، ولی حقیقت دین و ایمان در قلب وارد نگردیده همچنانکه رسول اکرم (ص) به فرقه ای از امت فرمودند: "یا معشر من أسلم بلسانه ولم یخلص الایمان تقلبه، ای جماعتی که اسلام آورده اید به زبان ولی ایمان در قلب شما خالص نگردیده است." بنابراین میان اسلام و ایمان فرق آشکارا وجود دارد ولی ما مأمور به باطن اشخاص نیستیم و حق تفتیش در اعمال مسلمانان را نداریم ولی این بدان معنی نیست که علائم ایمان را بیان ننماییم بلکه لازم است به دنبال عمل صالح رفته و صفات ایمانی را در خود پرورش دهیم و ازظاهر به باطن و از صورت به معنا و حقیقت ایمان برسیم!
پله پله تا خدا! پایه ای ترین و ریشه ای ترین موضوع در باب اعتقادات مسأله ی "ایمان" است که در این ارتباط میان ایمان و اسلام نیز می توان تفاوتهایی قائل شد. به علاوه ی آن که خود ایمان دارای مراتبی است که عدم توجه به این موضوع سبب خواهد شد اعتقادات در سطوح و مراتب اولیه متوقف گردد و حال آنکه با تأمل و دقت در مراتب ایمانی، انسان بایستی بکوشد سطح ایمان خود را ارتقا دهد تا به حقیقت ایمان دست یابد.

اختبار ایمان
مردی خدمت پیغمبر اکرم(ص) رسید و گفت: من آمده‌ام و می‌خواهم با شما بیعت کنم و مسلمان شوم. «فقال له رسول‌الله ابایعک علی ان تقتل اباک قال نعم» حضرت به او فرمود: من با تو بیعت می‌کنم به این شرط که پدرت را بکشی. آن مرد هم گفت: قبول! می‌روم و پدرم را می‌کشم! حضرت به او فرمود: «انا و الله لا نامرکم بقتل ابائکم» به خدا قسم من هیچ‌گاه امر نمی‌کنم پدرانتان را بکشید. «و لکن الان علمت منک حقیقه الایمان» یعنی این سخن آزمایشی بود تا حقیقت ایمان تو روشن شود. (آن مرد گفته بود من آمده‌ام اسلام بیاورم، اما پیامبر گرامی(ص) گفت: الان به حقیقت ایمان در تو پی بردم. یعنی بحث اسلام کنار رفت و بحث ایمان به میان آمد. او آمده بود مسلمان شود، اما حقیقت ایمان را در دل داشت. حضرت این چنین برخورد کرد تا او تعلق قلبی‌اش به دین اسلام را ابراز کند.) در پایان حدیث حضرت به این شخص می‌فرماید: «و انک لن تتخذ من دون الله ولیجه» یعنی تو از کسانی هستی که هیچ‌گاه غیر از خدا چیزی را برنمی‌گزینند. - سلوک عاشورایی: بحار الانوار، ج65، ص281

تفویض امور به خدا افوض امری الی الله

دومین ستون ایمان، تفویض و واگذاری امور به خداوند است. انسان هرگاه به این باور دست یابد که موجودی فقیر ذاتی است و هیچ چیز او ذاتی وی نمی باشد و همه نعمت و فضل و رحمت از سوی خداوند است و توانایی و امکانات وی محدود می باشد، در آن صورت، رفتاری خاص در پیش می گیرد و به توانایی و قدرت و امکانات خود مغرور و متکی نمی شود، بلکه با توجه به فقر وجودی خویش، و نیز به حکم ربوبیت الهی خداوند بر همه هستی، می کوشد تا امور خویش را به خداوند واگذار کند و خداوند را در هر کاری نه تنها وکیل خویش گیرد بلکه کلا به خداوند واگذار کند. (غافر 44) شخصی که خداوند را در همه امور کلی و جزیی، رب و پروردگار می شناسد، می داند که تنها خداوند است که می تواند کارها را به بهترین وجه و کامل ترین صورت و سازنده ترین حالت آن به پایان برساند. از این رو خود را به کناری می کشد و خداوند را به عنوان صاحب و مالک و عامل در کارهای خویش قرار می دهد و از او می خواهد که کاری را به سرانجام برساند. با این که خود دست از هیچ کاری نمی شوید ولی بر این باور است که هم حول و قوه و هم اراده عزم، از اوست. از این رو، خود را به خدا واگذار می کند. کسی که خود را به خدا واگذار کرده و مدیریت ربوبی خدا را در سرزمین جان و تن خویش پذیرفته است، کارهایش را نیز به خداوند واگذار می کند که این خود بیانگر آن است که ربوبیت مطلق خداوندی را پذیرفته است. بدین ترتیب خود و کارهای خویش را به خداوند واگذار می کند و تفویض مطلق را تحقق می بخشد.

رضا و خشودی خدا خشنودی نسبت به مسایلی که انسان با آن رو به رو می شود، از دیگر ارکان ایمان است که ریشه در پذیرش ربوبیت مطلق خداوندی دارد. از این رو مؤمن واقعی نسبت به هر امری که واقع شده خشنود است و هیچ واکنش منفی نسبت به آن انجام نمی دهد. از درد و رنج، همان اندازه خشنود می شود که از سلامت و شادابی، راضی است. می گویند به عالمی خبر دادند که غذای خانه تمام شده و شامی برای خوردن نیست تا بدان افطار کند. در این اندیشه بود که به وی خبر می دهند روغن چراغ خانه اش هم تمام شده است و می بایست در تاریکی باشند. وی گفت الحمدلله که خداوند امشب توجه خاص به ما داشت و دو نعمت را یکباره به ما عنایت فرمود. هم نعمت جوع و گرسنگی و هم نعمت شب و تفکر در ذات خودش را.

در حقیقت انسانی که در مقام رضاست از هر آن چه بر او وارد می شود به جنبه مثبت آن می نگرد و براساس جنبه مثبت آن به تحلیل و شکر و سپاس می پردازد. چنین حالتی به انسان، آرامش (فتح 18) می بخشد و زمینه های رستگاری (مائده 119 و توبه 72 و 100) و بهره مندی از رضوان و بهشت ابدی (توبه 99 و 100 و بینه 8 و فجر 27 تا 30) را فراهم می کند.انسان در مقام رضاست که افزون بر آرامش (مائده 16) و برکت (بقره 265)، به تکامل خاصی دست می یابد که فراهم کننده دست یابی به مقام عبودیت ربوبی است (بقره 265) و باران رحمت الهی بر آن نرم می بارد و زمینه به بار نشستن آن را مهیا می کند. (همان) از ظلمات سه گانه خلقت رهایی می یابد و به عالم نورانی ربوبیت عبودی وارد می شود (مائده 16) و هدایت خاص خداوندی را به سوی خود جلب و جذب می کند (مائده 15 و 16) و از مقام اطمینان و طمانینه نفس (فجر 27 و 28) بهره می گیرد.

تسلیم در برابر خدا ستون دیگر ایمان واقعی، تسلیم در برابر خداوند و فرمان های اوست. تسلیم به معنای سلام کردن، اعطای چیزی به کسی، گردن نهادن، راضی شدن به چیزی، اطاعت و انقیاد و فرمانبرداری و سرسپردگی است. کسی که در برابر خداوند، تسلیم است، نه تنها به ربوبیت مطلق خداوندی ایمان داشته بلکه آن را در عمل نشان می دهد و همه رفتارها و کردارهایش، بیانگر تسلیم و انقیاد است. خداوند در آیه 51 سوره توبه بیان می دارد که مومنان راستین، در اندیشه اجرای وظیفه و تسلیم بودن به مشیت خداوند هستند و هرگز در هیچ لحظه ای نسبت به مشیت و خواست الهی، واکنش منفی از خود نشان نمی دهند؛ زیرا تسلیم در برابر خداوند نشانگر علم و توجه شخص به حکمت الهی در همه امور ریز و درشت زندگی انسان و همه هستی از کلیات و جزئیات (بقره 208 و 209) و نیز توجه به بازگشت همه چیز به سوی خداوند است. (بقره 208 تا 210) کسانی در برابر خداوند، تسلیم محض هستند که به توحید محض و خالص ایمان داشته (حج 34) و ربوبیت الهی را به طور مطلق پذیرفته اند (بقره 131 و نیز انعام 71)

راه‌های تقویت ایمان

میدانیم که سعادت جاودان بر پایه ایمان و عمل صالح استوار است و از این رو، ایمان اصل و عمل صالح (تقوا) فرع به شمار می‌رود و حتی می‌توان یکی را (ایمان) علت دیگری (عمل صالح) دانست. ایمان ایمان چونان چشمه ای است که از دل می‌جوشد و در جوارح جاری می‌گردد و به شکل اعمال نیک ظاهر می‌شود. از این رو می‌توان گفت میوه تقوا را باید از شاخه ایمان بر گرفت. ایمان که یک عمل اختیاری قلب است ، مراتبی دارد و شدت و ضعف می‌پذیرد. از این رو ، باید عوامل پیدایش ، تضعیف و تقویت آن را بشناسیم تا ایمان را در خود پدید آوریم و از آفات آن بپرهیزیم و در تقویت آن بکوشیم.

آفت ایمان

نخستین آفت ایمان، غفلت است ؛ زیرا ایمان یک فعل اختیاری است و آدمی در فعل اختیاری باید دست به انتخاب زند و از میان اطراف گوناگون یکی را برگزیند و این مشروط به توجه به همه اطراف موضوع است. غفلت همین جا سر بر می‌آورد و آدمی را از توجه به اطراف باز می‌دارد و راه انتخاب صحیح را بر وی می‌بندد. غرایز بر بسیاری انسان‌ها حاکم مطلق است و توجه آنان را به راه‌ها و اهداف متعالی گنگ می‌کند از این رو قرآن کریم با لحن بسیار تندی از غافلان یاد کرده است : «بسیاری از افراد جن و انس ، دل‌هایی دارند که با آن حقایق را نمی‌فهمند ، چشم‌هایی دارند که با آن‌ها نمی‌بینند و گوش‌هایی دارند که با آن‌ها نمی‌شنوند. این افراد مانند چهارپایان و بلکه از ایشان پایین‌تر و پست‌ترند و اینان همان غفلت زدگانند.»
آری غفلت راه های شناخت و فهم حقایق را بر انسان می‌بندد و استعدادهای او را از کار می‌اندازد و به همین خاطر انسان غافل از حیوان پست‌تر می‌شود زیرا اگر حیوان بر درک و فهم قادر نیست ، معذور است. اما انسان با داشتن ابزار های معرفتی ، عذری برای توجیه غفلت خود ندارد. ایمان دل دادن و دل سپردن است و این زمانی میسور است که تمام توجه دل به چیزی دیگر معطوف نباشد که در این صورت دلی برای آدمی باقی نمانده که به حقیقت بسپارد. به همین دلیل است که تذکر ، یادآوری و پندپذیری از حوادث درس آموز نیز ویژه کسانی است که دلی داشته باشند
برای فراهم ساختن ایمان ، نخست باید غفلت زدایی کرد ؛ یعنی توجه کنیم که غیر از ارضای غرایز مادی و کسب لذت‌های ناپایدار ، حقایق دیگری نیز هست یا می‌تواند باشد. پیامبران الهی با یادآور شدن پاره ای حقایق روشن که مورد غفلت قرار گرفته‌اند ، سعی در بیدار ساختن آدمیان داشتند و از این رو قرآن کریم کار آنان را ذکر و خود ایشان را مذکر می‌خواند. البته غفلت مراتب دارد و برخی مراتب آن با برخی مراتب ایمان ـ که آن هم امری دارای مراتب است ـ جمع می‌شود.

علم و ایمان گام دوم، علم آموزی
پس از زدودن غفلت و حصول توجه ، این شک برای آدمی رخ می‌نماید که آیا آنچه پیامبران می‌گویند حقیقت دارد. چاره این تردید در تحصیل علم است اما بسیاری در این مرحله ، به ظن و گمان بسنده می‌کنند «حال آن که گمان ذره ای از حق بی نیاز نمی‌سازد.» آری ، بسیارند کسانی که «جز گمان را دنبال نمی‌کنند و جز تخمین نمی‌زنند.» قرآن کریم ، تأکید دارد که پس از حصول شک ، آدمی جز علم را دنبال نکند و از آنچه بدان یقین ندارد پیروی ننماید. پس انسان سعادت جو باید در باب امور مهمی چون توحید ، نبوت و معاد ، دامان دلیل و برهان را گیرد تا به علم و یقین دست یابد. علم زمینه ساز ایمان و شرط لازم برای آن است ؛ از همین رو است که «از میان بندگان خدا ، تنها عالمانند که خشیت خدا دارند. » و می‌دانیم که خشیت از آثار ایمان است. علم با همه اهمیتی که در گسترش ایمان دارد ، علت تامه آن نیست ، زیرا همیشه علم به ایمان نمی انجامد ، بلکه پس از علم یافتن به وجود خدا ، معاد و حقانیت پیامبر ، انسان مختار است که ایمان بیاورد یا نیاورد. چنین نیست که پس از علم ، حصول ایمان به قهر و جبر ، حتمی باشد ، اگر ایمان را پذیرش و التزام عملی به یک حقیقت بدانیم ، از مقوله فهمیدن و دانستن نیست هر چند فهم و دانش ، زمینه گستر ایمان است. پس از زدودن غفلت و حصول توجه ، این شک برای آدمی رخ می‌نماید که آیا آنچه پیامبران می‌گویند حقیقت دارد. چاره این تردید در تحصیل علم است اما بسیاری در این مرحله ، به ظن و گمان بسنده می‌کنند،حال آن که گمان ذره ای از حق بی نیاز نمی‌سازد

گام سوم، تعلق ستیزی
دل سپردن به غیر ، مانع تأثیر علم است. علت این که گاهی آدمی به چیزی علم دارد ، اما بدان ایمان نمی‌آورد آن است که پیش از آن ، دل در گرو چیز دیگری نهاده است. علم به ذهن مربوط است و ایمان کار دل است. ایمان دل دادن و دل سپردن است و این زمانی میسور است که تمام توجه دل به چیزی دیگر معطوف نباشد که در این صورت دلی برای آدمی باقی نمانده که به حقیقت بسپارد. به همین دلیل است که تذکر ، یادآوری و پندپذیری از حوادث درس آموز نیز ویژه کسانی است که دلی داشته باشند. نیز از همین رو است که فرعونیان وقتی با آیات روشن الهی رو به رو شدندآن‌ها را انکار کردند، در حالی که به آن یقین داشتند.بنابراین، ایمان و تحصیل آن، فرآورده ضرورت‌های زیر است :ـ زدودن غفلت ـ به دست آوردن شناخت و معرفت درباره مبدأ و معاد ـ فراهم ساختن شرایط روانی برای پذیرش حق، و به دیگر سخن، انگیزش میل فطری خویش به ایمان.

احساس بی‌ نیازی از خدا آغاز ورود در ورطه جهالت است

خداوند به انسان‌های ظالم مهلت می‌دهد ولی دست از سر آنان بر نمی‌دارد و در قیامت آنان را مؤاخذه خواهد کرد. بر اساس یکی از آیات ، انسان وقتی احساس بی نیازی می کند دست به طغیان و نافرمانی خداوند می زند. فرعون و نمرود نمونه انسان های طغیانگری هستند که تصور می کردند مکنت و مقامی دارند اما وقتی در آستانه نابودی قرار گرفتند از روی ترس به خدا ایمان آوردند و این ایمان پذیرفتنی نیست.نباید هیچ وقت خود را بی نیاز از خدا بدانیم زیرا احساس بی‌ نیازی آغاز ورود در ورطه جهالت و گمراهی است. روز قیامت انسان ‌ها باید پاسخگوی اعمال خود باشند و خداوند هم ممکن است به فرد و افرادی مهلت بدهد اما هیچ گاه ظالمان را رها نمی‌کند و در روز قیامت از آنان مؤاخذه خواهد کرد همان طور که در نهج البلاغه هم بر این موضوع تأکید شده است. بالاترین افتخار انسان مقام عبودیت است پیامبر(ص) روزی در مسجد در حال نماز بود که ابوجهل به قصد درگیری وارد مسجد شد و همین که خواست به ایشان تعرض کند هاله ‌ای از آتش او را فرا گرفت و او از این کار دست کشید. در آیات پایانی سوره علق این نکته است که چرا منافقان و کافران با اینکه چنین چیزهایی را می بینند اما باز هم مانع پیامبر(ص) و مؤمنان برای ادای تکالیف الهی خود می شوند ، در این آیات بر این نکته تأکید شده است که مگر گناهکاران نمی‌دانند خداوند، تمام اعمال آنان را می‌بیند و هیچ امری نیست که از دید او مخفی بماند؟

نقش ایمان و تقوا در جلوگیری از گمراهی
از آن جایی که راه هدایت در ذات انسان باز است و فطرت و عقل و قلب آدمی به سوی کمال گرایش دارد، لذا باید به گونه ای عمل کند که این راه، همچنان باز باشد و اجازه ندهد تا وسوسه های شیطانی اندک اندک راه را بر او ببندد و راه ضلالت را بر او بگشاید. از این رو خداوند در آیات 20 و 21سبا، ایمان را مهمترین مانع پیروی انسان از شیطان و بازدارنده از گمراهی معرفی می کند، چرا که ایمان، عامل استواری روح کمال طلب انسان و عامل ثبات قدم در دنیا و آخرت و مصونیت یابی از وسوسه های ابلیسی و گمراهی است. (ابراهیم 27) ایمان موجب می شود تا آدمی نسبت به حقیقت هستی شناختی کامل یابد و بر پایه حکمت و فلسفه آفرینش زندگی خود را سامان دهد و مراقب کارها و رفتارهای خویش باشد. (مائده 105)
تقوا نیز عامل توجه آدمی به خداوند و مصونیت وی از وسوسه های گمراه کننده شیاطین می شود. (اعراف 201 و 202) به این معنا که تقوا، هم موجب می شود تا آدمی همچنان در مسیر کمالات خواهی فطرت و عقل باشد و از نقص و پلیدی گریزان گردد و هم اجازه ندهد تا ابلیس با وسوسه های خویش او را به سمت واگرایی از کمالات سوق دهد.البته در مسئله حرکت در مسیر الهی و دوری از گمراهی، هرگز نباید از رحمت الهی (نساء 113) و فضل خداوندی (همان) غافل بود. به سخن دیگر، انسان می بایست به این نکته باور داشته باشد که همواره تحت ربوبیت الهی است و این خداوند است که در حقیقت بقای حرکت در مسیر فطرت و عقل را تضمین می کند و او را از وسوسه ها و دسیسه های ابلیس و زیاده خواهی های نفس نگه می دارد.

چنین توجهی به معنای باور به ربوبیت الهی و ضامن اصلی ایجادی و بقایی حرکت در مسیر توحید و هدایت است. در این میان انسان باید تلاش هایی داشته باشد تا عنایت و فضل الهی به او دوچندان شود. بنابراین افزون بر ایمان فطری و عنایت الهی می بایست به اموری تمسک جوید که تقوای ذاتی و فطری انسان را تقویت کرده و عنایت خداوندی را افزایش دهد. این جاست که ذکر خداوند (اعراف 201 و 202)، پایبندی به آموزه های الهی که در قالب صراط مستقیم دین (حمد 6 و 7) و تعالیم وحیانی قرآن (مائده 104 و 105 و نیز یونس108) ارایه شده، موجب می شود تا این فطرت، همچنان باقی بماند و سلامت عقل و قلب به او در تشخیص حق از باطل یاری رساند و گام های درستی در مسیر کمالی شدن خود بردارد. در این میان افزایش روحیه تسلیم و حق پذیری (روم 53) و اخلاص در عبودیت و خالص شدن برای او، موجب می شود تا بیش از پیش ملتزم به معارف الهی (اعراف 175 و طه 120 و 123)، اطاعت از آموزه های پیامبران (طه 83 و 85) باشد و گام در راه پذیرش ولایت مطلق خداوند بردارد (اعراف 30) و خداوند نیز به سبب همین اطاعت و ولایت پذیری، راه عبودیت را بیش از پیش به روی وی بگشاید و احکام الهی را روشن تر از گذشته به او بنمایاند (نساء 176) و هدایت او را خود به دست گیرد.
به سخن دیگر، هر چه انسان در مسیر تقوای عقلانی و فطری گام بردارد، درهای معرفت بیشتری به سوی وی گشوده می شود؛ چرا که داشتن تقوای عقلانی و فطری نخستین شرط برای هدایت پذیری است (بقره، آیات نخست) و پس از آنکه این تقوای فطری به تقوای کامل یعنی عمل به آموزه های وحیانی کلی تبدیل شد، دریچه معرفت به سوی وی گشوده می شود و هر چه بیشتر به این احکام و آموزه های وحیانی عمل کند، درهای تازه برای او باز می شود. این گونه است که در مسیر عبودیت مطلق قرار می گیرد و به عنوان عبدالله، از هرگونه وسوسه ها در امان و عصمت قرار می گیرد. (حجر 39 تا 42 اسراء 61 تا 65) اگر بزرگان کامل و واصل در عرصه عبودیت ربوبی همواره سخن از عمل به علم می کنند، از این روست که عمل به هر علمی، دریچه ای به سوی معرفت بزرگ تر باز می کند. بنابراین نتیجه علم اجمالی با عمل، علم تفصیلی خواهد بود که عمل به علم تفصیلی موجب می شود تا علم کامل تری به دست آید.به سخن دیگر، عمل به علم الیقین، موجب می شود تا عین الیقین حاصل آید و با عمل به عین الیقین، انسان به حق الیقین برسد که برتر از آن، دانشی و معرفتی نیست، چنان که عمل به حق الیقین همان عبودیت مطلقی است که باطن و گوهر آن ربوبیت آدمی بر ماسوی الله است.

زمانی که انسان به مقام عبودیت مطلق ربوبی رسید، چون خداوند اخلاص او را خالص می گرداند از مقام مخلِصین یعنی اخلاص دارندگان به مقام مخلَصین یعنی خالص شدگان می رسد که دیگر هیچ وسوسه درونی و بیرونی بر آن کارساز نیست. (ص 82 و 83 و آیات پیش)بنابراین، خداوند در مرحله نخست با عنایت و فضل آغازین خود که همان رحمت رحمانی است، در فطرت و عقل بشر، تقوای عقلانی و فطری را گذاشته است که قدرت تشخیص ابتدایی را فراهم می آورد. اگر انسان به همین تشخیص ابتدایی عمل کند، به معرفت هدایتی الهی از طریق آموزه های وحیانی دست می یابد و چون به این معرفت هدایتی و آموزه های وحیانی عمل کند و در کار خویش اخلاص داشته باشد، به فضل و عنایت رحیمی الهی می رسد و خداوند او را خالص می گرداند که در این صورت دیگر در دژی وارد می شود که هیچ چیزی او را آسیب نمی رساند. اینجاست که گمراهی دیگر برای خالص شده الهی معنا و مفهومی ندارد، چرا که در مقام عصمت الهی قرار دارد و عاصم او خداوند است که برتر از او نگه دارنده و حافظی نیست.

به آنچه می دانید عمل کنید آیت الله بهجت ضرورت عمل به دانسته ها و ترک معصیت و رسیدن به یقین خداوند توفیق بدهد به اینکه هر چه می دانیم عمل نماییم؛ اگر عمل کردیم به آنچه که می دانیم و زیر پا نگذاشتیم و چشممان را نپوشاندیم [کار درست می شود]؛ ولی اگر چشم را پوشاندیم و [مثلاً] دست روی چشم بگذاریم، قسم می خوریم که الآن روز را نمی بینیم!! راست هم هست، دروغ نیست. تا کسی دستش را جلوی چشمش گذاشته روز و شب را نمی بیند، هیچ چیز دیگر را هم نمی بیند. عمل نکردن به معلومات هم همینطور است.

تبدیل مجهولات به معلومات
« من عمل بما علم أورثه الله علم ما لا یعلم » هر کسی به معلوماتش عمل کند، خداوند مجهولاتش را معلومات می کند به همان دلیلی که همین معلوماتی را که فعلاً دارد، در زمان صباوت و طفولیت نداشت. همین معلومات را خداوند به تدریج به او یاد داد؛ پس به طور حتم اگر کسی معلوماتش را زیر پای خودش نگذاشت، بگو برو راحت باش، دیگر خاطرت جمع باشد. سر وقتش به آنچه که محتاجی، عالم می شوی. بلکه از این هم بالاتر در روایت هست: « من عمل بما علم کفی ما لم یعلم » دیگر به او می گوید موقوف؛ ای کسی که عمل می کنی به معلومات، در فکر چیز دیگر نشو، بقیه امور با آنهاست. همانهائی که همین مقدار را به شما اعلام کرده اند، زیادی بر این مقدار را هم، آنها اعلام می کنند. تو دیگر در فکر نباش، یعنی غصه اش را نخور. تا به حال کسی هست که بگوید من تا به حال پای وعظ هیچ واعظی ننشسته ام، از هیچ ناصحی چیزی نشنیده ام، دروغ می گوید، بلی دروغ است این مطلب. خوب شنیدی، آیا عمل کردی یا نکردی؛ اگر عمل کرده بودی، حالا روشن بودی، چرا؟ به جهت اینکه خودشان با همان عمل کردن شما، مجهولات را بر شما اعلام می کنند، خاطرتان جمع باشد.

اما اگر عمل نکردی و می خواهی همه اش بشنوی و بشنوی، بشنوی، کی عمل می کنی؟ بعد از اینکه پرده برداشته شد آن وقت می خواهی عمل بکنی، پس باید بدانیم اگر نصایح را زیر پا گذاشتیم، نصیحت حالا و موعظه حالا را هم زیر پا می گذاریم، و اگر زیر پا گذاشتیم، خاطر جمع باشیم خبری نیست چرا؟ چون برای بازی که یاد نمی دهند!! برای اینکه بنویسی و بگذاری کنار، یاد نمی دهند؛ مثل اینکه نسخه از طبیب گرفتیم، گذاشتیم توی جیب بغل؛ دیگر کار نداریم برای اینکه توی جیب بغل ما باشد. نسخه از طبیب گرفتیم چقدر خرج کردیم پول دادیم و تا نسخه گرفتیم، نه باید عمل کنی. اگر عمل کردیم دیگر روشنیم- این نصایح و مواعظ که شده اگر عمل شده بود، الآن روشن بودیم- آن سؤالها و آن درسها با کارمان هیچ منافاتی ندارد، مثل اینکه بخواهیم دوای این مرض را با ورق زدن کتاب پیدا بکنیم.

ترک معصیت ،همان عبودیت است
پس قهراً باید بدانیم که خودمان استاد خودمانیم، معلوماتمان را بیاییم نگاه کنیم، مبادا زیر پا مانده باشد. محال است که عبودیت باشد، ترک معصیت باشد، با این فرض، انسان بیچاره باشد و نداند چه بکند چه نکند، محال است: « ما خلقت الجن و الانس لا لیعبدون» برای اینکه عبودیت ترک معصیت است در اعتقاد و در عمل؛ پس اگر کسی گفت: نمی دانم، متوقفم؛ چون از این کارها خیلی کرده؛ معلومات را گذاشته زیر پا و می گوید: نمی دانم. آیا کسی هست به من صدقه بدهد؟ راهنمایی بکند بابا این همه راهنماییها که شد... حساب کردی. پس قهراًکونوا دعاه لی الله بغیر السنتکم با عملتان دعوت به سوی خدا بکنید، نه با زبانی که آیا عمل بکنی یا نکنی. خود آن کسی که می گوید، معلوم نیست عمل بکند یا نکند فضلاً از آن کسی که می شنود. به آن کسانی که اعتقاد دارید، به عملشان نگاه کنید، از عملشان سر مشق بگیرید.
همین دعوت است، با کسی نشست و بر خاست بکنید که همین که او را دیدید، به یاد خدا بیفتید، به یاد طاعت خدا بیفتید، نه با کسانی که در فکر معاصی هستند و انسان را از یاد خدا باز می دارند. پس بدانید گیر، سر خودمان است والا کار ما درست است، بلکه انسان متأمل، انسان عاقل، بد کارها را می فهمد. نگاه می کند امروز، فردا، پس فردا، چطور شکست می خورند و هلاک می شوند، پس معلوم می شود بدی، هلاکت می آورد. از بی ادبها هم آدم می تواند ادب را یاد بگیرد، فضلاً از با ادبها؛ پس انسانها دو قسمت می شوند: «متیقن» و «غیر متیقن»؛ یقین دار می رود تا به آخر به سوی یقین به شرط اینکه پایش را از یقینیات، از گلیم یقینیات، زیادتر دراز نکند و یقینیات را غیر یقین نداند- با یقین راه برود، با غیر یقین توقف کند تا به یقین تبدیل شود و احتیاط بکند تا یقین بشود.

ضرورت ثبات در یقین
پس قهراً اشکال در کارهای ما زیاد است از جمله همین است که ما با اینکه یقین داریم بی یقینیم، با یقینیم اما چنان یقین را کالعدمش کرده ایم که گویی یقینی نداریم و لا اگر با یقین معامله یقین می کردیم، با لا یقین معامله یقین می کردیم، راحت بودیم. ولو یقین داشتیم به اینکه شهید می شویم نه مگر شهید شدن چی است؟ شهید شدن شکست خوردن است؟ نه سید الشهداء علیه السلام شکست نخورد، غالب شد، حالا هم غالب است پیش اهل بصیرت. یک زمانی هم خواهد آمد که نوع مردم، یقین پیدا خواهند کرد که چه راه خلافی بود ما رفتیم، راه بدی بود ما رفتیم؛ هفتاد و چند سال با شیوعیت [ کمونیستی ] زندگی کردند، بر ضد دین تبلیغات کردند، کارها [ کردند] کشتند هر که را که با خودشان می گفتند مخالف است، بعد فهمیدند نه بابا آخرش چاه هلاکت است، آخرش هیچی است. این درندگی و توحش از این است که از همان روز اول خدا را فراموش کردند. خاطرتان جمع باشد، اینهای دیگر هم، اینهای دیگری که حالا هستند با آن همه تشخصاتی که دارند، آخرش پشیمان می شوند؛ اما یک روزی که پشیمانی هم شاید به حالشان فایده ندارد. آخرش محال است این خانه های کاغذی، بقا، دوام و ثبات داشته باشد.

با این بادها، با این بادهای مخالف، محال است اینها بقاء داشته باشند. همچنین بقایشان را که می بینید چیست، درنده ها هم این بقا را دارند. شب و روز مشغول فکر در این هستند که طرف را چه جوری هلاک بکنند. به دین کسی هم کار ندارند، مگر آن مقداری که مقدمه ریاست خودشان و توسعه ملک خودشان است مقدمیت دارد لفظ دین. اگر دین را بتوانند یک جوری بکنند که موافق با مقاصد سیاسی خودشان باشد همه شان متدین می شوند، همه شان می روند تو کنیسه، همه شان می روند عبادت می کنند؛ بله خیلی خیلی متعبد می شوند . مقصود، خاطرتان جمع باشد یقین داشته باشید، آن فردا را «سلمان» می دید، چون یقین داشت و لذا گفت به اینکه سید شباب اهل الجنه را که حالا ببینید سالهای بعد این قضیه واقع خواهد شد اگر دیدید خوشحالیتان بیشتر است- همین را می گویند سیدالشهداء به یاد «زهیر» آورد که از جنگی بر گشته بود خوشحال- غنائمشان زیاد شده بود، فرمود اگر دیدید، اگر ادراک کردید سید شباب اهل الجنه « لکنتم اشّد فرحاً ». مقصود، افراد روی زمین دو قسمند: متیقن و غیر متیقن. متیقن سر فراز است و خدا می داند چه مقام عالی دارد. آیا هنوز آن مقام برای »سلمان« باقی است یا بالاتر رفته؟ در فکر قول و مقال نباشیم، در فکر عمل باشیم. اگر در فکر عمل به معلومات باشیم دیگر خاطر جمع باشیم به این که شکست نخواهیم خورد روز به روز روشن تر می شویم.

ای مومنان سستی و غمگینی چرا؟ شما برترید

این احساس ناپسند سستی و تنبلی موجب می شود که انسان در مقابل دشمن خود را پست و زبون ببیند و تسلیم مطامع آنان شود: ولا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنین(آل عمران139)و هرگز [ در برابر دشمن] سست نشوید و غمگین مباشید که شما برترید، اگر مومن [واقعی ]باشید .اساساً سستی و تنبلی، که امروزه از آن به بی اعتمادی به نفس و باور نداشتن خود و افسردگی تعبیر می شود، در همه جا مذموم است و در مقابل دشمن مذموم تر؛ زیرا اسلام دین عمل و حرکت و امید است و با این که نیت و ایمان، که هر دو از امور مهم قلبی است ، اساس و ریشه ی انسان مومن به حساب می آید ؛ تا آن ایمان و نیت به عمل در نیاید و انسان را به کوشش و تلاش نیندازد، هیچ بهره ای ندارد. این احساس ناپسند سستی و تنبلی موجب می شود که انسان در مقابل دشمن خود را پست و زبون ببیند و تسلیم مطامع آنان شود. از این رو قرآن در آیات متعدد مومنان را عزتمند وپیروز میدان های دنیا و آخرت معرفی کرده است و آنان را به نیروی عظیم ایمان به خدا ، که منشعب از قدرت لایزال الهی است ، توجه داده است؛ و فرموده است اگر به مقتضای ایمان خود عمل کنید، در همه ی معرکه ها سر بلند و عزیزید. در غدیر نیز، بعد از اعلان رسمی ولایت و جانشینی امیر المومنین علیه السلام آیه نازل شد که امروز کفار از دین شما مایوس شدند . پس دیگر از هیچ دشمن خارجی نهراسید بلکه از من (خدا ) بترسید که مبادا بر اساس ایمانتان عمل نکنید و از راه خدا فاصله گیرید.( مائده3)

لذت در ایمان ؛عبادت ؛ عزاداری ؛ مطالعه ؛ تحقیق ؛ حلال ؛ احترام ؛ عدالت ؛بخشش ؛ جهاد ؛

اگر لذت را فهمیدیم و فهماندیم . بهره بردیم و صادر کردیم ، کاری بزرگ کرده ایم . این که انسان بعد از نماز احساس لذت نکند بایستی دنبال این باشد که چه چیزی مانع شده . این که برخی از جوانان علاقه ای در اقامه نماز ندارد ، لذت آنرا کشف نکرده است . اگر بعد از نماز خود را بدهکار خدا ندانستی دچار عجب و خود پسندی هستی. ولی اگر از این که لذتی را نچشیده ای ناراحتی و ترا زجر میدهد ، امیدوار باش و تلاش کن که به آن لذت برسی . اگر کسی غرق در لذت دنیوی ( مادی ) است و توانست ترک کند و مقاومت کند بهره ای از لذت ایمان برده . و بایستی امیدوار باشد. امام صادق (ع) در جواب منصور دوانقی که می پرسد :چرا یارانت و سادات شما مبارزات خود را نمی توانند پنهان کنند ؟ میفرمایند :حلاوت و لذت ایمان و جهاد آنان عامل مخفی نگه نداشتن مبارزاتشان می باشد . لذت حرام موقتی و زود گذر و پشیمانی و ندامت است و عذاب وجدان در پیش دارد ، ولی لذت حلال مداوم وباعث تقویت ایمان و .... است

این که غربیها از شهادت و عدالت و مبارزه و ..... احساسی ندارند لذت آنرا درک نکرده اند ، افرادی که در راهپیمائی ها در سرزمین های دور، در بی عدالتی ها بی تفاوت نیستند و کشتار مردم آن ها را آزرده خاطر می کند و اعتراض می کنند، لذت ایمان در وجودشان وجود دارد و مومن هستند . خداوند حلاوت وشیرینی و لذت در عبادت و ایمان ؛ عزاداری ؛ مطالعه ؛ تحقیق ؛ حلال ؛ احترام ؛ عدالت ؛.....را به ما بچشاند .انشاءالله

عزّت در پرتو اعتقاد به حق و عمل صالح

من کان یرید العزّة فللّه العزّة جمیعا إ لیه یصعد الکلم الطّیّب و العمل الصّالح یرفعه وجه اتصال صدر آیه ى شریفه این است که مشرکان قریش آلهه ى خود را وسیله ى عزّت و شرافت و شوکت خود مى دانستند، چنانچه قرآن کریم مى فرماید: و اتّخذوا من دون اللّه ءالهة لیکونوا لهم عزّا از این رو خداوند این طالبان عزّت را به سوى خودش دعوت کرد و به آن ها خاطرنشان ساخت که همه ى عزت از خداست و در توضیح آن چنین فرمود: توحید و یگانه پرستى به سوى او صعود مى کند و عمل صالح هم آن را در صعودش کمک مى کند، در نتیجه انسان به خدا نزدیک مى شود و بر اثر نزدیک شدن ، از منبع عزت کسب عزت مى کند.
عزّت مؤ من در پرتو ایمان و للّه العزّة ولرسوله و للمؤ منین امام صادق ع مى فرماید: خداوند تمام امور مؤ من را به او واگذار کرده ، اما به او اجازه ى ذلیل کردن خودش را نداده است . زیرا خداوند مى فرماید: عزت براى خدا و پیامبر و مؤ منان است . بنا بر این ، سزاوار است که مؤ من عزیز باشد و ذلت به خود راه ندهد و عزت مؤ من در پرتو ایمان و اسلام اوست .
خداوند، عزّت بخش مؤ منان
هر عزت و عظمتى در گرو امداد الهى است و بشر با صرف نظر از یارى خداوند، جز فقر و ذلت سرمایه ى دیگرى ندارد. مؤ منان هم با قطع نظر از عنایات الهى ، مردمى ضعیف و ذلیلند. بنا بر این میان نسبت دادن ذلت به مؤ منان در جنگو لقد نصرکم اللّه ببدر و اءنتم اءذلّة و آیاتى چونو للّه العزّة و لرسوله و للمؤ منین منافاتى نیست. زیرا عزت مؤ منان هم وابسته به عزت پروردگار است و خداوند مى فرماید: فللّه العزّة جمیعا افزون بر آن ، برخورد مؤمنان با مشرکان در جنگ بدر، نشانه ى آن است که نسبت ذلت به اهل ایمان ، نسبى است و با توجه به قدرت و عظمتى است که مشرکان از نظر تجهیزات جنگى داشته اند و اسناد دادن ذلت نسبى به کسانى که عزیز و محترمند، مانعى ندارد. چون خداوند در قرآن به کسانى نسبت ذلت داده است که خودش آن ها را مى ستاید؛ فسوف یاءتى اللّه بقوم یحبّهم و یحبّونه اءذلّة على المؤ منین
عزّت واقعى و خیالى
عزت بر دو قسم است : عزت خیالى که از غیر خداوند درخواست مى شود؛ اءیبتغون عندهم العزّة و عزت واقعى که خود بر دو قسم است : عزت فردى و عزت اجتماعى . عزّت فردى ؛ عزّت فردى در پرتو ایمان و عمل صالح و بندگى خدا و ترک معصیت تحقق مى یابد؛ من کان یرید العزّة فللّه العزّة جمیعا إ لیه یصعد الکلم الطّیّب و العمل الصّالح یرفعه على ع در این زمینه مى فرماید: الهى کفى بى عزّا اءن اءکون لک عبدا، همچنین امام مجتبى ع مى فرماید: من اءراد عزّا بلا عشیرة و غنى بلا مال و هیبة بلا سلطان فلینتقل عن ذلّ معصیة اللّه الى عزّ طاعته . عزّت اجتماعى ؛ عزّت اجتماعى مردم در صورتى است که جامعه ى اسلامى در پرتو امامت معصوم زندگى کند؛ إ نّ الا مامة زمام الدین و نظام المسلمین و صلاح الدّنیا و عزّ المؤ منین .

جامعه ایمانی، گذر تا مرز ایثار
دراین جوامع ایمانی، همکاری ها تا مرز همدلی ها و همدردی ها بالا می رود و فراتر از عدالت، احسان است که روابط اجتماعی میان افراد جامعه ایمانی را تنظیم می کند و برادر ایمانی جایگزین عضویت اجتماعی می شود و انسان ها تا حد ایثار و گذشت بالا می روند و از حق عادلانه خویش می گذرند تا دیگر برادران ایمانی از نصیب و بهره ای بیش تر برخوردار شوند؛ در جوامع ایمانی و امت اسلامی کف روابط باید احسان و سقف آن ایثار و گذشت باشد؛ به گونه ای که دیگران حتی اسیران از دشمنان را بر خود مقدم دارند و در حق ایشان ایثار کنند. چنان که اهل بیت(ع) در اوج قرار گرفتند و حتی به اسیرانی از دشمنان خود ایثار کردند. خداوند در آیات 8 و 9 سوره دهر درباره ایثارگری اهل بیت(ع) به عنوان سرمشق و الگوی جامعه ایمانی می فرمایدو یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا ¤ انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء و لاشکورا؛ طعام خود را با میل و اشتهایی که بدان دارند (و براساس محبت الهی)، به مسکین و یتیم و اسیر می خورانند (و می گویند) ما به خاطر خدایمان شما را اطعام می کنیم و از شما پاداشی نمی خواهیم و در انتظار تشکر و سپاسی هم نمی مانیم. خداوند در آیه 9 حشر نیز وضعیت مومنان را این گونه تشریح و تبیین می کند و یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصه آنان تهیدستان را بر خودشان مقدم می دارند، اگر چه نیاز سخت به آن غذا و یا نعمت داشته باشند. بنابراین، جامعه ایمانی فراتر از عدالت و احسان بر مدار ایثار می گردد؛ هرچند که چنین کاری برای توده های مردم سخت است ولی لازم است که دست کم کف جامعه انسانی یعنی عدالت و کف جامعه ایمانی یعنی احسان را مراعات کنند.

تفاوت ایمان و اعتقاد

چرا برخی انسان ها به رغم این که خیلی خوب براهین اثبات صانع و ادله مباحث اخلاقی را عنوان می کنند، اما در مقام عمل به آن ارزش های نظری التزام ندارند؟ به طور کلی مقام فکر و اندیشه و نظر و مقام عمل و سلوک رفتاری دو ساحت جداگانه و متمایز از یکدیگرند. مقام فکر و اندیشه و نظر در اعتقادات یک فرد تجلی پیدا می کند و مقام عمل و سلوک رفتاری در ایمان انسان ها ظهور دارد. مادامی که فکر و اندیشه و استدلال های عقلانی و عقلایی در قالب تصورات و تصدیقات و براهین عقلی باقی بماند و به دل و قلب انسان رسوخ نکند و تبدیل به باور قلبی نگردد مقام عمل و رفتار می تواند از آن منفک گردد ولی اگر براهین عقلی به باور قلبی و ایمان تبدیل گردد، عمل و سلوک رفتاری متناسب با آن، همراه و غیرقابل تفکیک از مباحث نظری خواهد آمد.
در این رابطه حضرت آیت الله شیخ مجتبی تهرانی در کتاب سلوک عاشورایی منزل سوم صفحه 27 به شایستگی حق مطلب را ادا کرده و چنین می فرمایند: ایمان عبارت از یک تعلق قلبی است. زهد «عدم تعلق» بود، اما ایمان «تعلق» و دلبستگی است. دلبستگی به چه؟ دلبستگی به خدا. هرکس دلبسته به خدا شد، او مؤمن است. در بحث ایمان، بین ایمان و اعتقاد فرق گذاشتم و آن فرق این است که در اصول اعتقادی که برهانی است، ممکن است شخص خودش هم براهینی اقامه کند، اما اثری روی دل خودش نگذاشته باشد. اینجا است که ایمان و اعتقاد با هم افتراق پیدا می کنند.
در خود آیات قرآن کریم هم می فرماید: «قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم» اعراب (به پیامبر(ص)) گفتند: ما به تو ایمان آوردیم. (به آنها) بگو شما ایمان نیاوردید و باید بگویید اسلام آوردیم زیرا هنوز ایمان در دلهای شما وارد نشده است. (حجرات-14). ایمان مربوط به بعد قلبی است، اما اعتقادات مربوط به بعد عقلی. اینها دو بعد وجودی در انسان است. یکی کار قلب است و دیگری کار عقل. اگر عقل من کار خودش را انجام داد و بازده آن روی قلبم اثر گذاشت و دلبستگی به محصول کار عقلی ام پیدا کردم، این می شود «ایمان» وگرنه اگر عقل استدلال هایش را هم بکند ولی هیچ اثری نداشته باشد، این شخص مؤمن نیست. عملا در عالم خارج هم می بینیم که چنین کسی برخلاف آنچه عقلش می گوید عمل می کند. از این گونه افراد بسیار داریم. بنابراین، ایمان امری است در ارتباط با اشرف ابعاد وجودی انسان که بعد قلبی او است. ایمان دلبستگی است، آن هم دلبستگی به خدا، وگرنه ممکن است کسی ایمان به «پول» داشته باشد! ایمان به پول هم نوعی دلبستگی است. به طور کلی ایمان، دلبستگی است. اما در اینجا منظورمان از «ایمان» دلبستگی به خداست. مؤمن هم که می گوییم مرادمان دلبسته خدا است، و این اختصاصی هم به اسلام ندارد.

رابطه تهمت و ایمان

تهمت و اتهام زنی آن است که انسان براساس جهل و یا گمان، صفت یا عملی را به دیگری نسبت دهد. البته تهمت را بیشتر درباره عمل به کار می برند و می گویند به فلانی درباره انجام فلان کار تهمت زده اند. زمانی این اصطلاح به کار می رود که کاری که به شخص نسبت داده می شود، زشت ، بد جرم یا گناه باشد؛ یعنی کارهایی که عقل و عقلاء و شریعت و قانون آن را نمی پسندد و آن را منکر و زشت می داند. ریشه اتهام زنی یا در جهالت شخص یا در دشمنی و حسادت شخص نهفته است. کسی که دیگری را به زنا و دزدی و یا هرکار زشت و بدی متهم می کند، یا به سبب جهالت و نادانی چنین کاری را می کند یا اینکه مصلحت و منفعتی دراین اتهام زنی برای خود تصور می کند. متهم کننده می کوشد که شخصی را از گردونه حذف کند و اعتبار او را خدشه دار سازد یا می خواهد با اتهام زنی او را مجازات و تنبیه کند و حتی به زندان افکند یا موجبات قتل و کشتن او را فراهم آورد. مثلاً وقتی اتهام زنا یا قتل را به مرد و زنی نسبت می دهد، گاه می خواهد با این اتهام عرض و آبروی او را ببرد یا زمینه کشتن او را به طریقی فراهم آورد.
حسادت، ریشه اتهام زنی
اگر متهم کننده از روی جهالت، اتهام زنی کرده باشد می شود او را با آگاه سازی از این رفتار دور کرد؛ ولی ریشه بسیاری از اتهام زنی ها حسادت ها و دشمنی هاست؛ از این رو نمی توان امید داشت که با برخوردهای منطقی جلوی این رفتار زشت متهم کننده را گرفت. کسی که از روی حسادت یا دشمنی اتهام را وارد می کند، درصدد این است که شخص را از جایگاه واقعی و طبیعی خود ساقط کند و جان و مال و عرض او را در خطر قرار دهد. منافع و مصلحت های فردی و گروهی و حزبی در بسیاری از موارد عامل اتهام زنی است. از این رو در میان نزدیکان و رقبا اتهام زنی افزایش می یابد. البته گاه اصطلاح اتهام در دادگاه مطرح می شود که براساس اسناد و مدارکی است که هنوز اثبات نشده و قطعیت نیافته است؛ چنین اتهام زنی در دادگاه که از سوی اشخاص یا دادستان انجام می گیرد، چون مبتنی بر یک سری اسناد و مدارک ظنی معتبر یا غیر معتبر یا حتی قطعی غیر اثبات شده درمراجع ذی الصلاح است، اشکالی ندارد؛ چرا که این اتهام زنی همراه با مدرک و شواهد برای اثبات جرم و بزه یا گناه است و هدف از آن تطهیر جامعه از رفتارهای نابهنجار و ضد قانونی و زشت است.
اما آنچه در اینجا مورد بحث ماست اتهاماتی است که درجامعه از طریق جلسات عمومی و رسانه های همگانی یا حتی جلسات خصوصی مطرح می شود و به قصد تضعیف جایگاه اشخاص و حذف شخصیتی و حتی فیزیکی انجام می گیرد و دارای دو خصوصیت است: نخست اینکه اتهام مبتنی بر ادله و شواهد معتبر ظنی و علمی و قطعی نیست؛ دوم اینکه در مراجع دارای صلاحیت برای احقاق حق و یا دفع مفسده ای انجام نمی گیرد؛ بلکه اتهام هایی واهی و خیالی مبتنی بر دروغ و کذب یا توهم و یا شواهد غیرمعتبر ظنی یا با خاستگاه منفعت و مصلحت شخصی یا جمعی است که جهت آبروریزی و تضعیف یا حذف فیزیکی شخص انجام می گیرد. چنین اتهام زنی در اسلام، هم گناه و هم در برخی موارد جرم است و در صورتی که شخص علیه اتهام زننده شکایت کند مجازات را به همراه خواهد داشت. در کاربردهای عربی واژه افتراء به معنای تهمت مذموم به کار می رود. افترا بر وزن افتعال از واژه فری گرفته شده و در لغت به معنای جعل و ساختن دروغ است. (لسان العرب، ابن منظور، ذیل واژه فری) افتراءزننده با نسبت دادن سخن یا فعل ناحق یا صفت نادرست به دیگری بر آن است تا مقاصد زشت و نادرست خود را برآورده ساخته و تحقق بخشد؛ هر چند این نسبت دادن برخاسته از اعتقاد افترازننده و از روی جهالت حتی جهل مرکب نه بسیط باشد. در عربی واژه بهتان نیز در معنایی نزدیک به اتهام و افتراء به کار می رود هر چند که میان آنها تفاوت هائی وجود دارد که در کتب فروق اللغه آمده است.
آب شدن ایمان با تهمت، چون آب شدن نمک در آب
در آیات قرآنی بهتان و افتراء و تهمت زدن، امری زشت و ظلم دانسته و از آن پرهیز داده شده است. (ممتحنه، آیه12؛ نساء، آیه 156؛ مریم، آیات 16 و 27) خداوند در آیه 58 سوره احزاب و 20 سوره نساء افتراء و انتساب گناه ناکرده به مؤمنان را گناهی آشکار می شمارد و در آیات 6 و 7 سوره نور اتهام زننده را ملعون معرفی می کند که سزاوار لعن از سوی خداوند است. از نظر قرآن کسانی که افتراء، اتهام دروغین و بهتان می زنند، افزون بر این که سزاوار لعن خدایند، انسان های فاسقی هستند که حکم فسق بر آنان بار می شود و شهادت و گواهی آنان معتبر نیست (نور، آیه4) و در برخی از موارد نیز حکم افتراء بر آنان جاری می شود که هشتاد ضربه تازیانه است. (همان)
امام صادق(ع) باتوجه به تأثیرات منفی اتهام های دروغین بر روابط اجتماعی و فروپاشی اعتماد و انسجام اجتماعی، اتهام زنی را بسیار زشت و بد می داند که اگر در جان و جامعه ای درآید آن را از درون به نابودی می کشاند. آن حضرت(ع) می فرماید: اذا اتهم المؤمن اخاه انماث الایمان من قلبه کما ینماث الملح فی الماء؛ هرگاه مؤمن به برادر دینی خود تهمت بزند، ایمان در قلب او از میان می رود، همچنان که نمک در آب، ذوب می شود. (کافی، ج2، ص361، ح1)
بنابراین، کسی که اهل ایمان است نمی تواند به تهمت به عنوان یک امر مثبت یا سازنده بنگرد، بلکه می بایست آن را دشمن ایمان خود بشمارد و به شدت از آن پرهیز کند، چرا که حتی اگر خود اهل تهمت نباشد اما کنار اتهام زنان قرار گیرد مانند نمک خیس و مرطوب می شود و کارآیی خودش را از دست می دهد. به این معنا که آثار بد اتهام در ایمان شخص تأثیرات منفی خواهد گذاشت و دین و ایمان او را بر باد می دهد. پس لازم است که از اتهام زدن و شنیدن در هر زمانی بویژه در عرصه های اجتماعی پرهیز کنیم و جامعه را از بلای بی اعتمادی دور نگه داریم. بخصوص کسانی که در رسانه ها و مشاغل سیاسی فعالیت می کنند، به اقتضای نوع کار و فعالیتشان بیشتر در معرض خطر اتهام زنی هستند و لذا آنان بیش از سایرین باید مراقب افکار و زبان و گفتار خود باشند.

صد نشانه تا کمال ایمان
ایمان، حقیقت زندگی است. انسان مومن، انسانی است که حقیقت را دریافته و مسیر کمالی آفرینش را طی می کند تا رستگار و آسوده در دو سرای دنیا و آخرت، بر کائنات فخر فروشد.ایمان نیز مانند هر حقیقت دیگر انسانی دارای مراتب و سطوح گوناگون و متعددی است. رسیدن به کمال ایمان، در یک فرآیندی تحقق می یابد. هر کسی می بایست تلاش کند که به کمال بلکه تمامیت ایمان برسد؛ هرچند که رسیدن به نقطه اخیر بیرون از دایره توان بیشتر انسانهاست و تنها مقربان به این مقام می رسند، ولی تلاش برای کمال ایمان، واجب هر مسلمان و مومنی است.در فرهنگ اسلام، راه های رسیدن به کمال ایمان به اشکال گوناگون تبیین و روشن شده است. شاید یکی از کامل ترین دستور العمل ها برای تحقق کمال ایمان، دستورالعملی است که پیامبر(ص) به امیرمومنان (ع) داده است.
انسان، موجود کمال طلب
هر خردمندی به طور فطری گرایش دارد تا به تمام و کمال چیزی برسد که محبوب است؛ چرا که انسان کمال گراست و به کمتر از تمامیت کمال چیزی، بسنده نمی کند. به این معنا که می خواهد هر کمالی را داشته باشد و در داشتن کمال، تمامیت آن نیز نصیب او شود. از این رو تمامیت خواهی به یک معنا فطری بشر است. اگر بشر بداند که امری کمالی است، می خواهد تمامیت آن را به دست آورد به گونه ای که دیگر فراتر از آن مرحله و مرتبه نتوان، سطح و مرتبه ای تصور کرد. بنابراین تمامیت خواهی به این معنا بسیار خوب است.با همه تلاش هایی که انسان برای تمامیت خواهی انجام می دهد، به علل درونی و بیرونی، چنین امکانی برای بیشتر مردم فراهم نیست تا به تمامیت کمال چیزی برسند. از جمله این موانع می توان به ظرفیت محدود دنیا اشاره کرد. بسیاری از کمالات در دنیا قابل تحقق نیستند، چه رسد که بتوان تمامیت کمالی را در دنیا درک کرد.
البته هستند انسان هایی که فراتر از زمان، گام برمی دارند و همان گونه که برخی طی الارض دارند و بر مکان، فرمانروایی می کنند و مکان، ایشان را نمی تواند محدود کند، بلکه ایشان بر مکان احاطه دارند، هستند انسان هایی که طی الزمان دارند و بیرون از دایره زمان سیر می کنند و محیط بر زمان مکان می باشند. برای این دسته از انسانها که از آنان به مقربان و سابقون یاد می شود، هیچ گونه محدودیتی وجود ندارد و می توانند نه تنها کمالات را به تمام و کمال دارا شوند، بلکه به فعلیت دارا می باشند که این گونه بر همه هستی محیط هستند و به عنوان مظهریت احاطه خداوندی تجلی می کنند و مظهر محیط می باشند.
به هر حال، هر انسانی دوست دارد تا کمالات را در حد تمام آن داشته باشد. تلاش برای این داشتن و رسیدن همان چیزی است که از آن به کدح در آموزه های قرآنی یاد می شود یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه. اما مشکل بسیاری از مردم این است که به عللی قدرت تشخیص خویش را از دست می دهند و امر غیرکمالی را کمال می پندارند و یا در مسیر متقابل کمال واقعی حرکت می کنند.کمال خواهی و تمامیت خواهی کمال در انسان، فطری است، از این رو به طور طبیعی گرایش به خوبی ها و زیبایی ها دارد و از بدی ها و زشتی ها می گریزد. اما چنان که گفته شد، بسیاری از مردم یا در تشخیص امر کمالی به خطا می روند یا این که قدرت تشخیص خود را از دست می دهند یا به عللی دیگر، به سوی نواقص می روند. پس کم هستند کسانی که کمال واقعی و حقیقی را بشناسند و بدان گرایش داشته و آن را در خود تحقق بخشند.ایمان نیز یکی از کمالات بشری، بلکه اساس و بنیاد آن است؛ چرا که حقیقت همه کمالات را می بایست در حقیقت ایمان جست. کسی که ایمان دارد، همه کمالات را با خود دارد. البته از آن جایی که ایمان دارای مراتب و سطوح متعددی است، کمال خود ایمان، زمانی تحقق می یابد که اموری در شخص تحقق یابد. اما پرسش اساسی این است که کمال ایمان با چه چیزهایی تحقق می یابد و یا نشانه های کمال ایمان چیست؟ پیامبر(ص) در پاسخ این پرسش در روایتی خصوصیات و نشانه هایی را برمی شمارد که بیانگر کمال ایمان در شخص است.
البته ناگفته نماند که آن چه پیامبر(ص) از نشانه های کمال ایمان بیان می کند، برخی در اختیار انسان است و برخی دیگر بیرون از دایره اختیار اوست و از فضل و عنایت الهی سرچشمه می گیرد. چنان که این نشانه ها در منش و کنش و ظاهر و باطن شخص بروز و ظهور پیدا می کند و چیزی از ابعاد انسان نیست که خصلتی به آن تعلق نگرفته باشد. بسیاری از خصوصیاتی که پیامبر بیان کرد، به حوزه اخلاق و عمل اجتماعی ارتباط پیدا می کند که خود آن بیانگر ارزش و جایگاه اخلاق و عمل اجتماعی در کمال یابی بشر است. به این معنا که کمال ایمان را می بایست در رفتارهای اجتماعی شخص ردگیری کرد؛ زیرا یک امر باطنی چون ایمان را تنها با نشانه های ظاهری آن در مقام عمل می توان شناخت. این که گفته می شود فلانی اهل تقواست، زمانی دانسته می شود که شخص در هنگام قرار گرفتن در مواضع ابتلایی، بتواند خود را نگه دارد. در حقیقت این نشانه ها بیانگر حضور ایمان و تقوا در شخص است. این نشانه ها در عمل اجتماعی و حوزه تضادها خود را می تواند به درستی و راستی نشان دهد.اگر پیامبر (ص) از نشانه های کمال به تیزهوشی و ذکر به دوام شخص خبر می دهد، در همان جا بی درنگ به نشانه کمال در منش و رفتار شخص نیز اشاره می کند که اهل تبسم است و نسبت به مردم تواضع دارد.
مجموعه نشانه هایی که پیامبر (ص) برای کمال ایمان برمی شمارد، اگر در شخص و یا افراد جامعه ای پدید آید، آن شخص و جامعه می بایست رستگاری و خوشبختی را در دنیا تجربه کند. با این تفاوت که رستگاری در چنین جامعه ایمانی به سبب محدودیت های دنیوی، محدودیت دارد و پایا و مانا نیست، ولی رستگاری در آخرت از پایداری و مانایی برخوردار می باشد. به سخن دیگر، اگر جامعه در برنامه آموزشی و پرورشی خویش این امور را سرمشق قرار دهد و مردم را به آن خصلت ها بخواند و کودکان را بر پایه آن، آموزش و پرورش دهد، در همین دنیا می تواند بهشت کوچک و محدودی را تحقق بخشد و رستگاری و خوشبختی را تجربه کند.از این رو بر دولتمردان و اولیای امور است تابا شناسایی این خصلت، مردم را به آن دعوت کنند و منش و کنش خویش را بر پایه آن قرار دهند.
به نظر می رسد که اگر هر شخص از افراد جامعه ایمانی، تلاش کند تا دست کم برخی از این خصلت ها را درظاهر داشته باشد و آن را مراعات کند؛ بازهم بسیاری از مشکلات جوامع بشری از میان خواهدرفت؛ زیرا بسیاری از رفتارهای ظاهری ماست که تنش ها و درگیری ها را افزایش می دهد و حالت روانی جامعه را تهدید می کند و با بحران مواجه می سازد. بنابراین مراعات حتی ظاهری برخی از این دستورالعمل ها نیز می تواند درکاهش بحران روانی و ایجاد سلامت روانی جامعه مفید واقع شود.
بنابراین، بر یکایک افراد جامعه است که گام به گام این صدگام را برای رسیدن به جامعه ایمانی مطلوب که اسوه و سرمشق جوامع دیگر بشری باشد، بردارند و با این کار دست کم آرامش و سعادت خود را در جامعه تضمین کنند، پیش از آن که رضایت پیامبر(ص) را به دست آورند؛ چرا که اگر این گام ها برداشته شود، سود آن بیش از آنکه رضایت و محبوبیت پیامبر باشد، آرامش و آسایش برای خود افراد جامعه است.چنان که گفته شد، بخش اعظم این خصلت هایی که برای اهل ایمان برشمرده شده در حوزه اخلاق و عمل اجتماعی است. بنابراین، می توان دریافت که ایمان واقعی دراخلاق و عمل اجتماعی خود را نشان می دهد. از این رو، بیراهه نیست که گفته شود، ایمان و دین، چیزی جز اخلاق و رفتار پسندیده با مردم نمی باشد. برهمین اساس پیامبر(ص) علت بعثت و فلسفه و هدف رسالت خویش را اتمام مکارم اخلاق برمی شمارد.

103 خصلت برای کمال ایمان
اما آن خصلت ها که نشانه های کمال ایمان است؛ دراین روایت این گونه بیان شده است: روی ان رسول الله(ص) قال: لایکمل المؤمن ایمانه حتی یحتوی علی مائه و ثلاث خصال فعل و عمل و نیه و ظاهر و باطن؛ از رسول خدا(ص) روایت شده که فرمودند: ایمان مؤمن کامل نمی شود تا اینکه دارای 103 خصلت در فعل و عمل و نیت و باطن و ظاهر گردد.
فقال امیرالمؤمنین(ع) یا رسول الله ما یکون المائه و ثلاث خصال. فقال یا علی! من صفات المؤمن ان یکون؛ آنگاه امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: یا رسول الله آن 103 خصلت کدامند؟ فرمودند: یا علی از جمله صفات مؤمن این است که جوال الفکر، جوهری الذکر، کثیراً علمه، عظیما حلمه، اندیشه اش بسیار متحرک و پویاست، ذاتا متذکر یاد خداست، علم و دانشش فراوان، بردباریش بزرگ، جمیل المنازعه، کریم المراجعه، اوسع الناس صدرا، و اذلهم نفسا؛ خوش برخورد در کشمکش ها، بزرگوار در بازگشت و پذیرش، سعه صدرش از همه بیشتر و نفسش از همه خاکسارتر است.
ضحکه تبسما، واجتماعه تعلما، مذکر الغافل، معلم الجاهل؛ خنده اش تبسم، گردهمایی اش برای تعلم و یادگیری، تذکردهنده به غافل و آموزنده جاهل است.
لا یؤذی من یوذیه و لا یخوض فیما لا یعنیه و لا یشمت بمصیبه به کسی که اذیتش می کند آزاری نمی رساند و در آنچه به دردش نمی خورد وارد نشود و هیچ کس را به مصیبتی سرزنش و شماتت نمی کند.
و لا یذکر أحدا بغیبه ، بریئاً من المحرمات، واقفا عندالشبهات؛ هیچ کس را با غیبت یاد نمی کند، از کارهای حرام بیزار است و در موارد شبهه قدم برنمی دارد.
کثیر العطاء، قلیل الأذی، عونا للغریب، و أبا للیتیم؛ بخشش اش فراوان، آزارش بسیار کم، برای غریب و ناآشنا یاور و برای یتیم پدر است.
بشره فی وجهه، و حزنه فی قلبه، مستبشراً بفقره؛ شادابی و خرمی اش در چهره و حزن و اندوهش در دل و به نیاز خود (به خدا) خرسند است.
أحلی من الشهد، و أصلد من الصلد، لا یکشف سراً، و لا یهتک ستراً؛ شیرین تر از عسل و سخت تر از سنگ است، هیچ رازی را فاش نسازد و هیچ پرده ای را ندرد.
لطیف الحرکات، حلو المشاهده ، کثیر العباده ، حسن الوقار؛ حرکاتش لطیف، دیدارش شیرین، عبادتش بسیار، وقارش نیکو.
لین الجانب، طویل الصمت، حلیماً اذا جهل علیه؛ برخوردش نرم، سکوتش طولانی است، اگر درباره او به نادانی رفتار شود حلیم و بردبار است.
صبوراً علی من أساء الیه، یجل الکبیر و یرحم الصغیر؛ برکسی که به او بدی کرده شکیبا است، بزرگ تر را گرامی داشته و به کوچک تر رحم می کند.
أمینا علی الأمانات، بعیداً من الخیانات، الفه التقی و حلفه الحیاء؛ بر امانت ها امین و از خیانت ها به دور است، همدم او تقوا و هم پیمان او شرم و حیاست.
کثیرالحذر، قلیل الزلل، حرکاته أدب، و کلامه عجیب؛ پرهیزش بسیار و لغزشش کم، حرکاتش مؤدبانه و گفتارش مایه شگفتی است.
مقیل العثره و لا یتبع العوره ، و قوراً صبورا، رضیاً، شکوراً؛ از خطا و لغزش در می گذرد و درپی عیوب دیگران نمی رود، با وقار، صبور، خشنود و راضی، سپاسگزار است.
قلیل الکلام، صدوق اللسان، براً، مصوناً؛ کم حرف، راست گفتار، نیکوکار، مصون، و محفوظ است .
حلیماً، رفیقا، عفیفا، شریفا، لالعان و لاکذاب؛ بردبار، رفیق و سازگار، پاکدامن، با شرافت است لعن کننده و درغگو نیست.
و لامغتاب، و لاسباب، و لاحسود، و لا بخیل، هشاشا بشاشا، غیبت کننده نیست، دشنام نمی دهد نه حسود است و نه بخیل، گشاده رو و شاداب است.
لاحساس و لاجساس، یطلب من الأمور أعلاها، و من الأخلاق أسناها؛ نه ظریف و حساس است، و نه کنجکاو و جاسوس، از کارها، عالی ترین را طلب می کند و از اخلاق، برجسته ترین را.
مشمولا بحفظ الله، مؤیداً بتوفیق الله، ذا قوه فی لین؛ حفظ خدا شامل حال اوست، به توفیق الهی یاری شده است و درعین نرمش، قوی است.
و عزمه فی یقین، لا یحیف علی من یبغض، و لا یأثم فی من یحب؛ و تصمیمش همراه با یقین، با کسی که دشمن باشد ستم نمی کند و درباره کسی که دوستش دارد به گناه نمی افتد.
صبور فی الشدائد، لا یجور و لا یعتدی، و لا یأثیم بما یشتهی؛ در سختی ها بسیار شکیباست، نه ستم می کند و نه تجاوز و هرچه دلش خواست انجام ندهد.
الفقر شعاره، الصبر دثاره، قلیل المئونه ، کثیرالمعونه جامه زیرینش نیاز (به خدا)، و جامه زبرینش صبر و مقاومت، هزینه و زحمتش اندک، کمک و یاریش به دیگران بسیار.
کثیرالصیام، طویل القیام، قلیل المنام، قلبه تقی، و علمه زکی؛ روزه داری او بسیار، قیام و عبادتش طولانی، خوابش کم، قلبش پرهیزگار و علم و دانشش پاکیزه است.
اذا قدر عفا، و اذا وعد وفی، یصوم رغبا، و یصلی رهبا؛ هنگامی که قدرت یابد عفو نماید و هنگامی که وعده دهد وفا نماید، با میل و رغبت روزه می گیرد و با ترس و خوف نماز می خواند.
و یحسن فی عمله کانه ناظر الیه، غض الطرف، سخی الکف؛ چنان نیکو عمل می کند که گویا او را می بینند، دیده اش از ناروا فرو بسته، دستش باسخاوت است.
لا یرد سائلا، و لا یبخل بنائل، متواصلا الی الاخوان، مترادفاً الی الاحسان؛ درخواست کننده ای را رد نکند و در بذل و بخشش به دیگران بخل نورزد، با برادران ارتباط و پیوستگی دارد، در نیکوکاری پیاپی اقدام کند.
یزن کلامه و یخرس لسانه، لایغرق فی بغضه، و لا یهلک فی حبه؛ سنجیده سخن می گوید و زبانش را می بندد، در خشم و دشمنی غرق نشود و در دوستیش هلاک نگردد.
لا یقبل الباطل من صدیقه و لا یرد الحق من عدوه، و لا یتعلم الا لیعلم و لا یعلم الا لیعمل؛ باطل را از دوستش نمی پذیرد و در مقابله با دشمن حق را پایمال نمی کند، دانش را نمی آموزد مگر برای دانستن و آگاهی و نمی آموزد مگر برای عمل.
قلیلاً حقده، کثیراً شکره، یطلب النهار معیشته، و یبکی اللیل علی خطیئته؛ کینه اش اندک، شکر و سپاس اش بسیار، در روز به جست وجوی معاش می پردازد و در شب بر خطا و گناهش گریه می کند.
ان سلک مع أهل الدنیا کان أکیسهم و ان سلک مع أهل الآخره کان أورعهم؛ اگر با اهل دنیا همراه شود زیرک ترین آنهاست و اگر با اهل آخرت همراه باشد پارساترین آنهاست.
لا یرضی فی کسبه بشبهه ، و لا یعمل فی دینه برخصه ؛ در کسب خویش موارد شبهه را نمی پسندد و در عمل به دینش دنبال عذر و رخصتی نمی رود.
یعطف علی أخیه بزلته، و یرضی ما مضی من قدیم صحبته؛ با خطا و لغزش برادر دینی اش به عطوفت رفتار نماید و حق دوستی دیرینه را مراعات می کند. (بحارالانوار، جلد76، ص120)

 

 



تاريخ : | 1 | نویسنده : زارع پور (تهیه و تلخیص) |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.