امتحان و آزمون الهی با مال        کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است

یکی از سنت های الهی این است که انسان ها را با مال و ثروت آزمون می کند (قلم 17) و در حقیقت ثروت و مکنت عرصه ای برای آزمون های الهی است. (همان) خداوند حتی اهل ایمان را نیز به آن می آزماید تا دانسته شود تا چه اندازه در مسیر آفرینش و اهداف آن هستند و آیا دلبسته به زینت های دنیا از جمله مال و فرزند می باشد یا نه؟ (انفال 28 و تغابن 15) از این رو، خداوند در آیه 28 انفال به مومنان هشدار می دهد مواظب خود باشند که با مال و فرزند آزموده می شوند؛ چرا که بسیاری از مردم در برابر آزمون های مالی از خود ضعف و سستی نشان می دهند (محمد 36 و 37) و گاه حتی نفوذ مال و ثروت در جان و دل آدمی به گونه ای است که حاضر است جانش را بدهد و مالش را ندهد. از آیه 28 انفال بر می آید که این آزمون به سبب دشواری و مشکل زیادش، یکی از مهم ترین آزمون های الهی است که سربلندی و موفقیت در آن بسیار ارزشمند است. خداوند در ادامه همین آیه 29 انفال روشن می سازد که تنها اهل تقوا می توانند در سایه عنایت و رضایت الهی از این آزمون ها سربلند بیرون آیند. (المیزان ج9 ص56) البته اهل تقوا به سبب این که به ربوبیت و پروردگاری خداوند ایمان دارند و از بینش و نگرش درست برخوردارند، اهل صبر و شکیبایی هستند و همین صبر در برابر مشکلات آنان را در برابر نقص در مال و ثروت و دیگر مصیبت ها حفظ می کند و توفیق را رفیق راهشان می کند.(بقره155)

آثار دلبستگی به مال و ثروت
هرگونه دلبستگی و علاقه موجب غفلت و بسیاری از مشکلات می شود. مال دوستی و وابستگی به ثروت، آثار زیانباری چون لغزش و خیانت در شهادت و گواهی دارد. (مائده106) در حقیقت کسانی که دل بسته به دنیا هستند، به سبب همین دلبستگی و وابستگی به مال، دچار لغزش و نافرمانی به فرمان های الهی می شوند و آینده خود را تباه می سازند. همین دلبستگی، عامل مهم در بخل و خساست انسان است. (قلم17 تا24) چنان که عامل ناسپاسی و کفران نیز می باشد. چنین افرادی کمتر، شاکر و سپاسگزار خداوند هستند و مال و ثروت را در جای مناسب و درست به کار نمی گیرند. (عادیات6 تا9) خداوند در 24 توبه کسانی را که به دنیا و ثروت دلبسته میشوند سرزنش میکند و این دلبستگی شدید را عامل بسیاری از گناهان و نابهنجاری ها برمیشمارد (محمد36 و37)
علاقه به ثروت از عوامل بی توجهی به بینوایان و ترک تلاش برای رفع گرسنگی آنانست (فجر18و20) چنانکه موجب خیانت در امانت (انفال27 و28 و نیز مجمع البیان ج3و4 ص823)، تخلف از جهاد و مشارکت در فعالیت سیاسی و نظامی (توبه24)، مخالفت با حق (زخرف30 و31)، شکست در آزمون های الهی (فجر 15 و 18)، غفلت از خدا (منافقون9) و درنهایت خسران و زیان ابدی انسان می شود. (همان) از آن جایی که عشق به مال و ثروت در عمق وجود انسان ها ریشه دارد (محمد37) مبارزه با آن بسیار سخت و دشوار است و لذا خداوند هشدارهای تند و شدید نسبت به مال دوستی و دلبستگی به آن می دهد و آن را آزمونی سخت و دشوار می داند که کم تر کسی از آن به سلامت می رهد. خداوند برای مبارزه با مال دوستی و دلبستگی به آن از مومنان می خواهد تا با توجه به قیامت و حقیقت زندگی دنیا و آخرت (عادیات6 تا11)، خردمندی و تفکر درباره زندگی دنیا و جایگاه و اهمیت مال و ثروت نسبت به آخرت (قلم 23 تا 28) و در پیش گرفتن اعتدال (همان و نیز مجمع البیان، ج9 و 10ص507) و یاد زیاد خداوند و تسبیح او (قلم23 و24 و28) خود را از دام ثروت و مال و دلبستگی به آن رهایی بخشند و سربلند از آزمون های دنیا بیرون آیند. ثروت هرگز از جایگاه مطلوبیت نفسی همانند علم برخوردار نیست، درحالی که علم از مطلوبیت نفسی برخوردار است اما ثروت ابزاری است که تنها زمانی ارزش می یابد که در مسیر آخرت و اهداف آفرینش به کار گرفته شود.

مال و ثروت، آزمونی سخت
اصولا دنیا مکان ساختن انسان برای ابدیت است. از این رو دنیا را خانه آزمون، امتحان و فتنه دانسته اند. در این کوره آزمون های الهی تنها کسانی سربلند بیرون می آیند که در قول و فعل، صادق باشند. از مهمترین آزمون های دنیوی برای انسان می توان به آزمون مال اشاره کرد. مال هر آن چیزی است که انسان مالک آن می شود که از مصادیق مهم آن، چارپایان و زر و سیم است. (لسان العرب ج13 ص223) در فقه، مال هر آن چیزی است که مورد معامله قرار گیرد و دارای نفع عقلایی و حلال و قابل نقل و انتقال باشد. (مکاسب ص20 و79) مال از آن جایی که امکاناتی برای تحقق آسایش و نوعی آرامش برای انسان است، در زندگی دنیوی از جایگاه ویژه ای برخوردار می باشد؛ زیرا مال همانند آب برای کشتی وجود انسانی در دنیاست. اگر مال نباشد، انسان نمی تواند کشتی وجود خویش را معنا بخشد و به حرکت درآورد. اما همین مال با نفوذ در کشتی جان و دل آدمی و تسلط بر آن، کشتی وجود آدمی را تهدید به غرق شدن و نیستی می کند. تنها مال زمانی خیر و ارزشی می شود که ارزش آن به عنوان مقدمه دست یابی به کمال قلمداد شده و به درستی در مسیر همین تحولات کمالی مورد استفاده قرار گیرد. (بقره180،215 ،272،273 کهف95 حج11 قصص24)

مال در این صورت ارزش و نقش معنوی می یابد و بهشت کمالی آدمی را رقم می زند (توبه111) از این رو مال به کار رفته شده در عمل صالح همراه با ایمان و نیت رسیدن به کمال، مورد تمجید خداوند قرار می گیرد و جایگاه ارزشی به دست می آورد. (سبا37) در حقیقت در بینش و نگرش قرآنی، مال تنها ارزش مقدمی و بسترساز برای حرکت کشتی وجود انسان به سوی ساحل الوهیت و ربوبیت الهی است. بنابراین در نظام فکری اسلام، مال به خودی خود هیچ ارزش اصیل ندارد (مدثر11 تا17) و تنها به اعتبار بهره مندی در شدن های کمالی از جایگاه ابزاری مفید برخوردار شده و به عنوان خیر و فضل الهی معرفی می شود. (بقره198 مائده2) این در حالی است که برخی برای مال ارزش واقعی قایل شده و همه تلاش و کوشش خود را مصروف به دست آوردن و گردآوری آن میکنند. این گونه است که مال برای آنان به عنوان هدف اصیل و غایی ارزش می یابد. (هود12) و از نظر آنها تنها کسانی دارای ارزش انسانی هستند که دارای مال بیشتر و فراوان تر باشند. (بقره247)

اهمیت مال در زندگی دنیوی بشر موجب شده که خداوند آن را به عنوان یکی از مهمترین ابزارهای آزمون و امتحان الهی قرار دهد. (قلم 17) خداوند در این آیه و 36 و37 محمد به انسان ها هشدار می دهد که ضعف آنها در برابر مال، خود مهمترین عامل است تا خداوند مردم را بدان بیازماید تا سیه رو شود هر که در او غش باشد. خداوند همچنین در آیه 28 انفال به مومنان هشدار می دهد که آنان را از طریق مال و فرزند می آزماید و در حقیقت مال و فرزند اهل ایمان، خود ابزاری برای آزمایش آنان از جانب خداوند است. از این رو از مال و فرزند به عنوان فتنه یاد می شود. (تغابن15) از آن جایی که مال و فرزند برای هر کسی در دنیا عزیز است، پیروزی و موفقیت در این آزمون ها بسیار مشکل و به همان اندازه ارزشمند است. (انفال 28 و 29 آل عمران186)

آزمون بیت المال در دستان مومنانخداوند از مؤمنان دانا و توانا خواسته است تا مدیریت اقتصادی جامعه و بیت المال را به عهده گیرند. این افراد مؤمن افزون بر این که باید دانا به علم اقتصاد و توانا به مدیریت اقتصادی باشند، در امانتداری و حفظ بیت المال بکوشند (یوسف55) اصل امانتداری در حوزه اقتصاد دولتی و بیت المال بسیار مهم و اساسی است. هرگونه خیانت در بیت المال، گناه و جرم نابخشودنی است.

از این رو خداوند به اشکال مختلف خواهان شفاف سازی در عملکردهای اقتصادی حتی پیامبران معصوم خود است. به این معنا که شفاف سازی در عملکرد اقتصادی و روشن شدن همه ابعاد درآمدها و هزینه ها کمک می کند تا مساله خیانت و اختلاس و بازتاب های روانی آن از میان برود. (آل عمران161). اگر بیت المال که شامل «انفال» (انفال1) «خمس» (انفال41) «صدقات» (توبه60) «غنایم جنگی» (انفال41) و «فی» (حشر6 و7) می باشد، به درستی در موارد خود مصرف نشود (حشر7) بلکه به گونه ای با بیت المال تعامل شود که شائبه گردش ناسالم یا اختلاس و خیانت و مانند آن داده شود، می بایست به شدت با آن مبارزه کرد؛ زیرا چنین رفتاری موجبات مشروعیت زدایی از نظام سیاسی و سلامت نظام و جامعه اسلامی و رهبری را فراهم می آورد. (آل عمران161 و آیات دیگر) اگر تصرف ناحق در اموال دیگران، موجب گرفتاری به آتش دوزخ است (نساء29 و 30) تصرف در بیت المال به سبب آثار مخربی که بر نظام مدیریت جامعه اسلامی به جا می گذارد و رهبری و مسئولان را زیر سوال می برد و نظام سیاسی را مخدوش و از اعتبار می اندازد خشم و غضب الهی را نیز سبب می شود.

خیانت در بیت المال و آثار آن
مسئولیت در بیت المال، امانتی در دست مومنان است. هرگونه خیانتی در مسئولیت از جمله بیت المال، گناهی بزرگ شمرده می شود. خداوند در آیاتی از جمله 161 و 162 آل عمران، خیانت به معنای مخالفت در برابر حق، از طریق پیمان شکنی مخفیانه (مفردات ص 305، «خون» را به عنوان مهمترین عامل در ایجاد خشم و غضب الهی مطرح کرده است. کسی که در حفظ مسئولیتی به ویژه مسئولیت مدیریت بیت المال مسلمین، کوتاهی می کند یا بر خلاف امانت داری در آن خیانت می ورزد و با اختلاس و دزدی و سرقت و یا اشکال دیگر، حقوق عمومی را از میان می برد، باید خود را مهیای مجازات در دنیا و آخرت از طرق عادی و غیرعادی کند؛ زیرا خداوند در کمین خیانتکاران است و به سختی ایشان را مجازات می کند. این مجازات الهی شامل رسوایی در دنیا و آخرت (نساء 107 و 108)، شکست و ناکامی در مقاصد و اهداف (انفال 71؛ یوسف 52)، محرومیت از دفاع الهی(حج 38)، فقدان پشتیبانی مدیریت نظام رهبری و سیاسی (نساء 105 و 107) و محرومیت از هرگونه توجه و محبت الهی نسبت به خود می شود. (همان آیات؛ حج 38)

خداوند نسبت به کسانی که از مردم حیا کرده ولی نسبت به خدا حیا نمی ورزند و مخفیانه خیانت می کنند، خشم بیشتری را روا می دارد؛ زیرا این افراد برای کسانی که قدرت و جایگاهی ندارند، ارزش و اعتبار قایل شده و از ایشان شرم و حیا می کنند ولی از خداوند قادر و دانا و متعال، حیا نمی ورزند و با خیانت کاری، حریم الهی را می شکنند. (نساء 107 و 107) این خیانت کاری نسبت به حوزه عمومی به سبب آثار و تبعات بدتر آن، از نظر خداوند بدتر است، چنان که گفته شد. (انفال 27) البته خداوند در آیاتی از قرآن چون 55 یوسف و نیز در آیه 58 انفال از مومنان و به ویژه رهبری جامعه می خواهد ضمن انتخاب درست کارگزاران از میان افراد امین و سالم و مدیر و مدبر و عالم، همواره و کارگزاران را زیر نظارت دقیق برده و اجازه تخطی و تخلف به آنان ندهد. در این آیه بر لزوم هوشیاری و اقدام رهبران جامعه اسلامی علیه خیانتکاران، به مجرد احتمال وقوع خیانت تاکید شده و از آنان خواسته شده تا به مجرد احتمال وقوع خیانت اقدام کرده و بی هیچ درنگ و تساهل و تسامح به شدت با خیانتکاران برخورد شود. این تاکید بر هوشیاری و اقدام به موقع و استوار به سبب آن است که آثار هرگونه خیانتی در حوزه عمل اجتماعی و مسئولیت ها از سوی کارگزاران به شدت مشروعیت نظام ومدیریت نظام جامعه را با خطر مواجه می سازد. بنابراین، لازم است تا با قدرت و شدت هرگونه احتمال خیانتی ردگیری و بررسی شده و خیانتکاران مجازات شوند تا اعتماد جامعه از سلامت کارگزاران و مدیران از میان نرود.

مالکیت؛ احکام، اسباب و موانع آن

مالکیت یکی از مباحث مهم اقتصادی است؛ زیرا تصرفات انسانی در جهان مادی مبتنی بر این اصل عقلایی است. هرچند که مالکیت انسان نسبت به اموال، امری اعتباری است، ولی این امر اعتباری نقش بسزایی در زندگی بشر ایفا می کند؛ چرا که بسیاری از حقوق و مسئولیت ها ازآن ناشی می شود. مالکیت حقیقی بر پایه آموزه های قرآنی از آن خداوند است؛ با این همه آن چه در این جا بیان شده، مرتبط با مالکیت اعتباری است که حق استعمال و بهره برداری و انتقال یک چیز را به انسان می دهد.
مالکیت انسان، مالکیت اعتباری
مال در لغت به معنای تمامی چیزهایی است که انسان مالک آن می شود و حق تصرف و بهره برداری آن را پیدا می کند. بنابراین ارتباط تنگاتنگی میان دو اصطلاح مال و ملک وجود دارد. درعین حال فرق مال و ملک دراین است که در ملک تسلط و تحت سلطه قرار گرفتن چیزی مورد لحاظ قرار می گیرد، ولی در مال به چیزی به سبب ارزشمندی آن توجه می شود. به همین دلیل انسان نسبت به نفس خویش مالکیت دارد، اما هرگز به نفس، مال گفته نمی شود؛ این درحالی است که برخی از چیزها مالیت دارند، اما مالکی برای آن نیست.
از این رو خداوند در آیاتی از جمله 128 و 137 اعراف از مالکیت حقیقی خود و ارث بردن بشر یاد می کند. به این معنا که انسان، به عنوان خلیفه و جانشین خداوند بر زمین، از مالکیت الهی نیز بهره مند می شود و در این مقام خلافت الهی، مالک چیزها می شود.(انبیاء105 و شعراء59 و احزاب27)
اگر خداوند را مالک حقیقی همه چیز هستی بدانیم، دیگر جایی برای خدایان دیگر نمی ماند که کسی چون مشرک مدعی مالکیت آنان شود. از این رو خداوند در مقام جدال به احسن به معبودان باطل مشرکان اشاره می کند و می فرماید که این معبودان باطل شما، فاقد هرگونه مالکیت هستند، بنابراین در مقام ربوبیت و پروردگاری نیز جایگاهی ندارند تا لازم شود مردم به عبادت آن ها بپردازند. (مائده76؛ نحل73؛ عنکبوت17 و سبا22) از آن جایی که مالک حقیقی خداوند است و مالکیت دیگران اعتباری و موروثی از خداوند در مقام خلافت الهی می باشد، هیچ پایداری برای مالکیت دیگران نیست؛ زیرا هرگاه خداوند اراده کند، مالکیت دیگران زایل می شود؛ بنابراین، خداوند در نهایت همچون آغاز، مالک حقیقی است و میراث بر همه هستی، هم اوست. (آل عمران180؛ حجر23؛ قصص58؛ و حدید10)

به سخن دیگر، همه چیز از آن خداست و به سوی او بازمی گردد: انالله و اناالیه راجعون. این مالکیت حقیقی خداوند است که او را میراث بر همه هستی قرار می دهد و همان گونه که از او بوده است به سوی او هم باز می گردد (اعراف100 و 128و 137؛ مریم40؛ شعراء59؛ احزاب27 دخان28). آیات بسیاری بر مالکیت حقیقی خداوند بر هستی از جمله آسمان و زمین و هر آنچه در آن است، دلالت می کند که می توان به آیه 107بقره و 189 آل عمران ومائده120 اشاره کرد. خداوند درآیه 7 حدید، خود را عطا کننده مالکیت جعلی و اعتباری انسان ها بر امکانات و دارایی ها معرفی می کند. به این معنا که خداوند است که مالکیت خویش را در مقام خلافت الهی به انسان داده تا انسان ها بتوانند دراموال تصرف کرده و از آنها برای متاله شدن و خدایی گشتن بهره برداری کنند. این عطا و بخشش خداوندی و عطای مالکیت جعلی و اعتباری به انسان، از باب جعل و وکالت است. (المیزان ج 19، ص 151)

احکام مالکیت
مالکیت، حکمی از احکام عقل مستقل است و همه خردمندان عالم بدان قایل بوده و هرگونه مخالفت با اصل مالکیت و تصرفات بیرون از آن را، تقبیح و سرزنش کرده و می کنند. اسلام نیز قایل به مشروعیت مالکیت می باشد و درآیاتی ازجمله آیات 2 و 4و 6 و 29و 32 و 161 نساء و 34توبه، اصل مالکیت مردم بر اموال خویش را تایید و امضا کرده است. بنابر این، اصل مشروعیت مالکیت دراسلام اصل پذیرفته شده ای است؛ زیرا اسلام دین فطرت و عقل سالم و سلیم است و هر آن چه را عقل به عنوان احکام مستقل بدان حکم کند، تایید و امضا می کند. از این روست که بخشی از احکام اسلامی را احکام امضایی در برابر احکام تاسیسی تشکیل می دهد. در این راستا قرآن گزارش می کند که در شرایع الهی از جمله یهودی و مسیحی، مشروعیت مالکیت خصوصی بیان شده است و اهل کتاب نیز مالکیت خصوصی را معتبر می دانستند. (آل عمران75)

برخی از اقوام چون اهل مدین، ضوابط و مقررات حق مالکیت خصوصی را مراعات نمی کردند و در داد و ستد با کم فروشی، بر مال دیگران مسلط می شدند که این گونه اعمال نیز از سوی اسلام تخطئه و به عنوان عملی باطل معرفی شده است. بنابراین، با کم فروشی، شخص مالک مال نمی شود و این گونه داد و ستد مشروعیتی برای مالکیت خصوصی پدید نمی آورد. (هود84 و 85 و 87) خداوند در آیه 71 یس، مشروعیت مالکیت انسان ها را بر چارپایانی چون شتر، گاو، گوسفند و بز بیان می کند و در آیه 29 سوره نساء، در نقل و انتقال، رضایت مالک را شرط مالکیت و جواز تصرف دیگران در اموال برمی شمارد.
اسباب مالکیت
اما انسان چگونه می تواند مالک مالی شود، در حالی که رقابت میان انسان ها برای مالکیت وجود دارد و هر کسی می خواهد مالک چیزهای بیش تری شود و امکان تصرفات و بهره برداری از آن ها را به دست آورد.
خداوند در مقام پاسخ گویی به این پرسش مهم و اساسی، در آیاتی چند، اسباب مالکیت انسان بر چیزها را در امور هفتگانه ای خلاصه می کند که عبارتند از: ارث، تجارت، صید، کار، غنیمت و مهریه و هبه. بنابراین اسباب مالکیت نمی تواند بیرون از امور یاد شده باشد و یا این که اصلی ترین و مهم ترین اسباب مالکیت انسان بر چیزها یکی از طرق یاد شده است. بی گمان، عمل و تلاش هر انسان مهم ترین سبب مالکیت اوست؛ زیرا هر انسانی مالک دسترنج خود است. پس انسان می تواند با کار خویش، مالک دسترنج خود شود و از آن چیز برای مقاصد خود بهره برداری نماید. آیاتی از جمله 39 سوره نجم و 32 سوره نساء بر این سبب دلالت می کند. خداوند در آیه نخست می فرماید: لیس للانسان الا ماسعی؛ برای انسان چیزی جز آن چه برای آن کار و تلاش کرده، نیست. هر انسانی می تواند اموال خویش را به دیگری به ارث بگذارد. ارث یکی از مهم ترین، اسباب مالکیت است که در آیاتی از جمله 7 و 11 و 12 و 176 نساء به آن اشاره شده است. تجارت و داد و ستد و بازرگانی از دیگر اسباب مالکیت انسان بر اموال است که در آیه 29 نساء به آن توجه داده شده است. صید و شکار از دیگر سبب های مالکیت و جواز تصرف در حیوانات صید شده و جواهر دریایی است که در آیاتی از جمله 4 و 96 مائده به آن اشاره شده است.
از دیگر اسباب مطرح شده در آموزه های قرآنی برای مالکیت می توان به غنایم جنگی پس از اخراج خمس آن اشاره کرد که در آیه 41 انفال بیان شده است. مهریه و کابین زنان در عقد ازدواج از دیگر اسباب مالکیت اموال می باشد که خداوند به صراحت در آیه 4 نساء به آن اشاره می کند.

بخشش و هبه نیز از دیگر اسباب مالکیت بر اموال است. بنابراین هبه شونده، مالک اموالی است که به وی بذل و بخشش شده است.(نساء4) علامه طبرسی می نویسد: فان طبن در آیه به معنای این است که اگر با میل خود چیزی از مهریه را هبه کردند، این هبه و بخشش از اسباب مالکیت هبه شونده است. (مجمع البیان ج3 و 4 ص12 و نیز زبده البیان ج1 ص510) خداوند به سبب آن که مالک حقیقی همه چیز است، برخی از اموال هستی را به هر کسی که بخواهد می بخشد و او را به عنوان مالک قرار می دهد. از این رو مالکیت بر انفال را که از آن خود همانند هرچیز دیگری است به پیامبر(ص) می دهد و به مردم فرمان می دهد که از این حکم خدا و پیامبر(ص) اطاعت کنند و هر آن چه آن حضرت(ص) فرموده به دیده منت نهند و انجام دهند. (انفال1) مالکیت بر خمس اموال نیز از آن خدا و پیامبر(ص) و ذوی القربی است که در همین آیه و آیه 41 سوره انفال بدان توجه داده شده است. (التبیان، ج5، ص72) مالکیت بر فی نیز از آن خداوند، پیامبر(ص) و جانشینان اوست که در آیات 6 و 7حشر بیان شده است. (المیزان، ج19، ص 203)
فقراء، مساکین، کارگزاران امور صدقات و مولفه القلوب، نیز مالک سهم خویش از صدقات در صورت دریافت آن از حاکم شرعی می باشند. (توبه60 و المیزان، ج9، ص311) البته انسانی که برده است نه تنها مالک بر اموال خویش نیست، بلکه خود نیز مملوک می باشد. به سخن دیگر، بردگی موجب عدم مالکیت بر اموال می شود (نحل75) چرا که برده برای نجات خویش از مرگ در جنگ پس از اسارت، خود را تسلیم می کند تا در ازای زندگی، برده شود. پس برده مالک جان خویش نیست تا بتواند مالک اموال باشد. (احزاب50) و مالک از این حق برخوردار می باشد تا از کنیزان برده بهره برداری کنند و غلامان را به کار گیرند و از دستمزد آنان سود برند (نساء3 و 24 و 25 و 36 و نحل71 و نور33 و 58 )

مالکیت زنان

زنان همانند مردان برخوردار از استقلال مالی هستند (نساء32) و نظام حقوقی اسلام برای زنان مالکیت بر اموال و حق ارث بردن را ثابت دانسته است (نساء7و 11و 12 و 176) این در حالی بود که در بسیاری از جوامع، زنان از حق مالکیت برخوردار نبوده و با ایشان بدتر از بردگان و کنیزکان رفتار می شد. خداوند در آیات4و 20 سوره نساء، زنان را مالک مهریه خویش معرفی می کند حتی اگر این مال، بسیار زیاد و فراوان باشد. (مجمع البیان، ج3 و 4، ص42) البته از آن جایی که مال برای تکامل انسان و جامعه و رشد و شکوفایی استعدادها و فعلیت یابی اسمای الهی در زندگی مادی دنیا بسیار مؤثر است، خداوند اجازه نمی دهد تا این مال به اسراف و تبذیر تباه شود و یا در دست افراد سفیه قرار گیرد که قدرت تصرف درست در اموال را ندارند و لذا سفیهان به رغم برخورداری از مالکیت بر اموال خود، حق تصرف در آن را ندارند و از این لحاظ محجور می باشند. (نساء، آیه5) هر چند کودک، مالک مال خود است ولی به سبب عدم تشخیص درست از نادرست، از هرگونه تصرف در مال خویش محجور بوده و حکم او همان حکم سفیهان است. (نساء2و 6 و 10) بنابراین، اثبات مالکیت و حق آن به معنای اثبات تصرف نیست؛ زیرا کسانی چون سفیهان و کودکان، از حق مالکیت برخوردارند ولی حق تصرف در اموال خویش را ندارند. برخی از افراد در اموال عمومی، حق مالکیت دارند، ولی زمانی که حاکم شرع حق آنان را ادا و پرداخت کند، آن زمان حق تصرف را دارا می شوند. از جمله می توان به بدهکاران (توبه60 و تبیان، ج5، ص244)، فقیران بر صدقات و زکوات (همان)، مساکین و تهیدستان (همان) مولفه القلوب (همان) و مانند آن ها اشاره کرد که پس از دریافت حق خود از حاکم شرع مجاز به تصرف در اموال می باشند.

موانع مالکیت
اما موانع مالکیت، مواردی است که برخی از جوامع آن را به عنوان سبب مالکیت دانسته اند ولی اسلام این اسباب را نپذیرفته و سببیت آن ها را تخطئه کرده است. از جمله ربا و گرفتن سودهای نامشروع از راه داد و ستد است که اسلام آن را سبب مالکیت نمی شمارد بلکه مانعی در برابر مالکیت بر اموال ربوی می داند. (بقره287) رشوه به قاضی و حاکم شرع به منظور تملک اموال دیگران از دیگر موانع مالکیت و مورد نهی خداوند در آیه188 بقره است. (المیزان، ج2، ص52) غصب و تصرف مالکانه در اموال دیگران از جمله یتیمان و سفیهان، مانع دیگری در مالکیت و حرمت تصرفات است که در آیات2 و 10 بدان توجه داده شده است. کم فروشی از موانع مالکیت است و لذا به اجتناب از آن توصیه شده است. کسانی که با کم فروشی به مالی دست می یابند مجاز به تصرف در آن نیستند؛ زیرا کم فروشی سبب مالکیت شخص بر مال نمی شود. (مطففین1 تا 4 و هود84 و 85) هرگونه اسباب باطل دیگری چون عدم رضایت، اکراه و اجبار و رو دربایستی و مانند آن، مانع جدی در سر راه مالکیت شخص می باشد و شخص با تصرف و تملک اموال از طریق باطل مالک آن هانمی شود و حق تصرف در آن ها را ندارد. خداوند در آیاتی از جمله 188 بقره و 29 و 161 نساء و 34 توبه به این مانع جدی در سر راه مالکیت اشاره کرده است.

قدرت قارونی و فساد اجتماعی
شبکه پیچیده روابط اجتماعی، نیازمند شناخت همه متغیرات در حد امکان برای تحلیل رفتارهاست. در این میان، مردم، بیشترین تاثیر را از رهبران جامعه می گیرند. از این رو گفته اند مردم بر دین ملوک و رهبران خویش هستند. توده های مردم خواسته و ناخواسته اندیشه ها و رفتارهای رهبران خویش را سرمشق قرار می دهند و در همان مسیری گام برمی دارند که آنان رفته اند، زیرا بر این باورند که رهبران، انسانهای موفق هستند. بنابراین می توان با سرمشق قرار دادن آنها به همان موفقیتها دست یافت. با نگاهی به تحلیل ها و گزارش های قرآنی درباره جوامع پیشین، می توان این معنا را به دست آورد که انسانها اگر تقوای الهی را در خود ایجاد نکنند و به خودسازی نپردازند، قدرت و ثروت نه تنها عامل تباهی خود آنهاست، بلکه موجبات گمراهی و هلاکت دیگران را نیز فراهم می آورد. لذا هر نعمتی می تواند نقمت و بلایی برای خود و دیگران شود.
ارزش قدرت
قدرت به معنای توانایی انجام کار و یا ترک آن به اراده و اختیار، یکی از نعمت های بزرگ الهی است که در اختیار بشر قرار گرفته است. قدرت و ثروت، از نظر خرد و خردمندان، امری نیکو و پسندیده است. بر همین اساس خداوند در آیه 75 سوره نحل برای تبیین برخی از حقایق هستی، از در قیاس وارد می شود و با اشاره به این حکم عقل و عقلا درباره قدرت و ثروت، از مردم می خواهد تا همچنان که درباره قدرت و ثروت و مطلوبیت و نیکو بودن آن قضاوت و ارزیابی درستی دارند، درباره دیگر حقایق نیز این گونه عمل کنند و با مراجعه به عقل خویش، قضاوت درستی از دیگر حقایق داشته باشند و بیرون از دایره عقل گام برندارند. این در حالی است که بسیاری از مردم گرفتار جهل و نادانی هستند؛ زیرا از عقل خویش در همه امور بهره نمی گیرند.
قدرت و ثروت فسادانگیز
اما همین قدرت و ثروتی که این گونه می تواند به شکل ارزشی مورد استفاده قرارگیرد، از یک نعمت برای شخص و جامعه به نقمتی برای فرد و جامعه تبدیل می شود؛ زیرا شخص نتوانسته است خود را با حقایق هستی هماهنگ کند و درچارچوب آن قرارگیرد. این گونه است که قدرت و ثروت به جای آن که عامل رشد و بالندگی باشد، عامل فساد و تباهی می شود. خداوند درآیاتی از قرآن نشان می دهد که چگونگی قدرت و ثروت، زمینه ساز عجب و خودبینی (کهف 33 تا 36)، غرور و تفاخر (همان و نیز قصص 76و 78)، تکبر و استکبار(همان و نیز فصلت 15)، تحقیر دیگران (همان) باطل گرایی (توبه 69) انکار قدرت برتر (بلد 5 و 6)، طغیان (فجر 6تا 11) ، غفلت از خدا (قصص 76، 78 و فصلت 15) و فساد (بقره 205 و محمد 22و فجر 6 تا 12) می شود. از نظر قرآن، قدرت و ثروت می تواند عامل رشد و یا تباهی بشر و جوامع بشری باشد. بنابراین، شمشیر دو لبه ای است که می بایست با احتیاط تمام آن را دردست گرفت. اگر قدرت و ثروت در دست نااهلان قرار گیرد، می تواند فساد شخص و یا جامعه را به دنبال داشته باشد؛ چنان که قدرت و ثروت حتی می تواند اهل ایمان و تقوا را نیز تباه سازد؛ چنانکه علوم دینی و وحیانی از چنین توانایی برخوردار است.

قرآن گزارش می کند که چگونه علم الهی در دستان افرادی چون سامری و بلعم باعورا، قدرتی در جهت فساد و تباهی جامعه شد. قدرت و ثروت اقتضائاتی دارد که از آن می توان به عنوان فرهنگ قدرت و ثروت یاد کرد. به این معنا که نظامی را با خود همراه دارد که آدمی را در فضایی بیرون از فضای طبیعی قرار می دهد. کسانی که در قدرت و ثروت غرق می شوند، در یک فرآیندی خصوصیات و رفتاری را در پیش می گیرند که از آن به فرهنگ اشرافیت و یا فرهنگ زورمداران یاد می کنند. دراین فرهنگ، شخص خود را گم می کند و هویت تازه و دیگری می یابد. دراین فرهنگ و هویت است که برتری جویی و تفاخر امری طبیعی شده و تحقیر دیگران عملی جایز و روا شمرده می شود. کسانی که در فرهنگ قدرت و ثروت رشد می کنند، کسانی هستند که بی تقوایی در آنان نهادینه می شود (قصص 76 و 83) و روحیه تجاوزگری و طغیان گری تقویت می شود. (همان) دراین فرهنگ و فضای آلوده تجمل گرایی به عنوان مد، جا می افتد و شخص می کوشد تا هر روز داشته های خویش را به رخ دیگران بکشد و تفاخر نماید.

نقش مافیای قدرت و ثروت از منظر قرآن

پیامبران در طول تاریخ در برابر گروه‌های مختلف اجتماعی قرار گرفتند. بزرگ‌ترین دشمن آنان کافرانی بودند که به قدرت و ثروت تکیه کرده و اجازه هیچ‌گونه تغییری را نمی‌دادند. بویژه آنکه پیامبران با بیان حقایق و روشنگری‌های خود مردم را نسبت به حقوق خود آگاه ساخته و از آنان می‌خواستند تا عدالت پیشه کرده و عدالت علنی را در جامعه خصوصا در حوزه قدرت و ثروت و مواهب طبیعی اجرا نمایند. (حدید، آیه 25) بی‌گمان عدالت عینی و ملموس برای کسانی که همه هستی را دنیا و مادیات آن می‌دانستند و همه‌چیز را برای خود می‌خواستند، سخت و غیرقابل پذیرش بود. اگر عدالت اجرایی می‌شد، دیگر طبقات پایین از میان می رفت و جابه‌جایی قدرت و ثروت به سادگی امکان‌پذیر می‌شد و این امکان وجود داشت که شاهزادگان برای کارگری و کشاورزی به روستا بروند و کشاورززادگان برای پادشاهی و مدیریت جامعه به قدرت و ثروت دست یابند.
چنین تصوری برای کسانی که خودرا برتر از دیگران می‌دانستند و خود را نژاد برتر می‌شمردند، کابوسی بزرگ بود. از این رو تمامی تلاش خود را مصروف این معنا کردند تا به قول خودشان، ارا‌ذل و اوباش جامعه در نظام اجتماعی و اقتصادی جامعه بالا نیایند و جای آنان را نگیرند. (هود، آیه 27)خداوند بارها در آیات قرآنی بیان می‌کند که گروهی از طبقات ممتاز جامعه چون اشراف، مترفان و مستکبران در برابر پیامبران می‌ایستادند و اجازه تبلیغ و دعوت به ایشان نمی‌دادند. البته چنین نبود که تنها کافران این گونه عمل می‌کردند، بلکه حتی در جوامعی که پیامبران ایجاد کرده بودند، گروه‌های انحرافی رشد کرده و در همان مسیر کافران حرکت کرده و با آموزه‌های تحریف شده پیامبران پیشین به جنگ پیامبران زمان خود می‌آمدند. شاید روشن‌ترین تصویری که قرآن از امت‌های پیامبران در این باره به دست می‌دهد، قوم یهود است که به نام حضرت ابراهیم(ع)، اسحاق (ع)، یعقوب (ع) و سپس حضرت موسی(ع) در مقابل پیامبران قرار گرفته و آنان رابه سبب دعوت‌های اصلاحی کشتند؛ (بقره، آیه 61؛‌آل عمران، آیات 21 و 112؛ مائده، آیه 70) چرا که آنان اصلاحات و دعوت‌هایی داشتند که مخالف هواهای نفسانی آنان و مبتنی بر عدالت بود. (مائده، آیه 70)
روش اشراف یهود
بنابراین، همیشه در طول تاریخ حتی در میان امت‌ها و ملتهای پیامبران(ع) گروه‌ها و طبقات اجتماعی حضور داشتند که با هرگونه حرکت عدالت‌خواهانه مخالفت کرده و به سرکوب ملت‌ و بلکه حتی رهبران الهی پرداخته و آنان را به قتل می‌رساندند.
در میان یهود، گروه‌های اشراف چنان قدرت و ثروت جامعه را در اختیار گرفته بودند که اجازه نمی‌دادند کسی بیرون از دایره آنها حرکتی داشته باشد. لذا به شدت مخالفت خود رابا انتخاب طالوت که از قدرت و ثروت و نشان اشرافی بی‌بهره بود، علنی کردند.(بقره، آیه 247) این افراد اگر می‌دیدند کسی بیرون از مجموعه و گروه طبقاتی خودشان به قدرت و ثروت می‌رسد، به شدت با او مبارزه می‌کردند تا نابود شده یا عقب‌نشینی کند و به جایگاه پیشین خود بازگردد.روش‌هایی که آنان برای نابود کردن این افراد به کار می‌بردند با توجه به شرایط و مقتضیات و نیز امکانات، متفاوت بود. هر چند که زمامداری پیامبر زمان یعنی طالوت را به ناچار پذیرفتند ولی در نهایت با عدم همکاری با ایشان تلاش کردند تا او در جنگ با جالوت شکست بخورد که البته به امداد غیبی این مساله تحقق نیافت.
در زمان حضرت موسی(ع) اشراف به اشکال گوناگون با رهبری او مخالفت کردند و در هر فرصتی ساز مخالفت نواختند زمانی قارون که از قوم یهود بود، حاضر نمی‌شود تا برای کمک به ملت خود انفاق کند و ثروت خود را در خدمت فرعون و فرعونیان قرار می‌دهد که خشم خداوندی را موجب شده و نابود می‌شود و زمین، او را با تمام ثروتش می‌بلعد.قارون با رفتارهای خود تلاش می‌کرد تا مومنان را خوار و خفیف سازد و نشان دهد که رویه فرعونی بهتر از رویه موسی و هارونی است.

ثروت قارون به جای آنکه در خدمت مردم یهود باشد در خدمت قدرت فرعونی بود.زمانی دیگر، اشراف و مافیای قدرت و ثروت در ملت یهود، نسبت به تغذیه و اقتصاد پریشان اعتراض می‌کردند و می‌گفتند که چرا باید در تحریم اقتصادی قرار گیریم و وضعیت اقتصادی ما به گونه‌ای شود که در میان جهانیان سرافکنده باشیم. وضعیت سیاسی و اجتماعی ما بهبود نیافته و ما در جهان و در چشم مردم خوار شده‌ایم. پیش از آمدن حضرت موسی(ع) وضع ما از نظر جایگاه سیاسی و اجتماعی بد بود و قبطیان و مستکبران ما را اذیت می‌کردند، اکنون نیز وضعیت بدتر شده است. پس هیچ تفاوتی میان دو دوره نیست بلکه حتی وضعیت اجتماعی و سیاسی و جایگاه ما بدتر هم شده است.
اینان با ایجاد شرایط و بیان مطالباتی، توده‌های مردم را با خود همراه کردند و باعث شدند آنان برای بهبود وضعیت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی خود به هر حقارتی تن دهند. از این رو همنوا با اشراف، خواهان تنوع غذایی و واردات بیشتر مواد آسایشی و رفاهی می‌شوند و حاضر می‌شوند تا استقلال و عزت خود را به خیار، سیر، پیاز، عدس و مانند آن بفروشند. (بقره61) شرایط تحریمی که در پی استقلال‌ طلبی، عزت‌خواهی، عدالت‌جویی و مانند آن پدید آمده بود. اشراف رفاه‌طلب را خسته کرد و آنان با استفاده از جو روانی و هزینه کردن برخی از مسائل، توانستند ملت را همراه خود کرده وعلیه حضرت موسی(ع) به شورش وادارند. (همان)
روحیه ضد عدالت مافیای قدرت و ثروت
اصولا مافیای قدرت و ثروت هرگونه عدالت‌خواهی را بر نمی‌تابد واجازه نمی‌دهد که کسی مانع کسب ظالمانه و رفتارهای مترفانه و مسرفانه آنان شود. در زمان حضرت شعیب مافیای قدرت و ثروت تمام تلاش خود را می‌کنند تا آن حضرت از دعوت به عدالت توزیعی و عدالت ملموس در حوزه اقتصاد دست بردارد و علیه کم‌فروشی و گران‌فروشی آنان اقدام نکند. آنان تلاش کردند تا با تغییر شرایط و فشار به قبیله و همراهان حضرت شعیب(ع)ایشان را به مسیری سوق دهند که قدرت و ثروت آنان را تضمین و تامین می‌کند. از این رو تهدید می‌کنند که اگر به ملت و رویه و آیین آنان باز نگردد او را سنگسار کرده یا می‌کشند و یا تبعید می‌کنند. (اعراف85 و 88)
ضرورت استقامت در برابر مافیاها
اگر بخواهیم در مقابله با فشارها و تهدیدات مافیاهای قدرت و ثروت که در امت اسلام طابق النعل بالنعل چون امت یهود شکل گرفته مقاومت کنیم باید استقامت بورزیم (توبه7، فصلت30، احقاف13) نه اینکه همراه و همنوا با آنان شویم و به آنان خدمت رایگان کنیم. استقامت در آنچه باور داریم اصلی است که نباید فراموش کنیم. مافیای قدرت و ثروت در عصر حضرت موسی(ع) با همراهی با فرعون و فرعونیان زمینه حرکت مردمی و شورش علیه موسی(ع) را فراهم آوردند. آنان گفتند که تحریم‌ها موجب شده تا از نظر اقتصادی دچار بحران شویم و تنها به دو غذای ساده (من و سلوی)اکتفا کنیم، در حالی که اگر با فرعونیان کنار می‌آمدیم وضعیت ما بهتر از این بود.از این رو، با جوسازی علیه موسی(ع) شرایط را برای عقب‌نشینی آن حضرت(ع) فراهم آوردند، بنابراین حضرت(ع) فرمان می‌دهد تا برای تغییر وضعیت اقتصادی باید جنگ و جهادی داشته باشند که البته در اینجا نیز اشراف و مافیای قدرت و ثروت حاضر به همکاری نشدند و گفتند خودت این اوضاع را ایجاد کردی و باید خودت بروی شرایط را دگرگون کنی و ما را از مشکلات اقتصادی و کمبود تغذیه و فقدان تعدد و تنوع در آن نجات دهی. (مائده 24)

بیهودگی ارزشهای ثروتمندان اشرافیزندگی اشرافی که همراه با خودنمایی، تفاخر و تجمل و مانند آن است، عامل مهمی در گرایش توده های مردم به این نوع زندگی است که از نظر اسلام فسادآمیز می باشد. بنابراین قرآن می کوشد تا با بیان غایت این گونه زندگی نشان دهد که چنین زندگی ای در خور انسان نیست، بلکه یک زندگی حیوانی است که سزاوار نیست کسی درباره آن حسرت بخورد و آرزوی داشتن چنین زندگی را داشته باشد. بی گمان فرورفتن قارون همراه همه زندگی و کاخ و ثروتش در زمین، به معنای آن است که چنین زندگی را نمی توان زندگی سعادتمندی ارزیابی کرد؛ زیرا نهایت چنین زندگی چیزی جز هلاکت و نابودی در دنیا نیست. به این معنا که اگر کسی چنین زندگی را می خواهد می بایست منتظر پیامدهای بد و شوم آن یعنی هلاکت نیز باشد. فرورفتن در زمین به معنای بلعیده شدن با چیزی است که شخص آن را همه چیز ارزیابی می کرد. بنابراین ، فرورفتن و بلعیده شدن با همه ثروت یعنی همه ارزش های یک شخص، به معنای بیهودگی همه ارزش هایی است که ثروتمندان و قدرتمندان برای خود تعریف کرده اند.
شهرت قارون موجب شد تا توده های مردم خواهان رسیدن به مقام ثروت و قدرت او شوند و او را الگو و سرمشق در زندگی خویش قرار دهند و همان رفتارها و اندیشه های قارونی را ملاک ارزشی در زندگی بشمارند. این همان مشکلی است که حضرت موسی (ع) با قوم خویش داشت؛ زیرا آن حضرت(ع) به زکات و انفاق و زهد و آخرتی دعوت می کرد که قارون برخلاف آن جریان حرکت می کرد. مردم می دیدند که قارون در برابر اندیشه ها و رفتارهای حضرت موسی(ع) می ایستد و در زندگی موفق تر و شادتر از همه زندگی می کند. بنابراین به جای آنکه از اندیشه ها و رفتارهای حضرت موسی(ع) پیروی کنند به سمت و سوی قدرت و ثروت قارونی کشیده شده و آن را الگو و سرمشق زندگی خویش قرار می دادند. این گونه بود که همه زحمات حضرت موسی(ع) به شکست می انجامید و توده های مردم قارون را سرمشق خویش قرار می دادند. این همان تباهی است که قارون آن را در پیش گرفته بود و با حرکت خویش توده های مردم را به سمت فساد و تباهی و شادی و فرح و زشتی ها می برد.
هنگامی که قارون و ثروت وی به درخواست حضرت موسی(ع) در زمین فرو رفت، توده های مردم دریافتند که چنین قدرت و ثروتی برای کسی آینده خوبی را رقم نمی زند. اینجاست که مردم حقیقت ثروت و قدرت فساد را دریافتند و دیگر آرزو نداشتند که قارون باشند. (قصص76 تا82) تفکر قارونی بر این بود که هر آنچه دارد از علم و دانش، مدیریت اقتصاد خود اوست. چنین خودبزرگ بینی است که وی را به سوی تباهی و مبارزه با خدا و قوانین الهی و عقلانی سوق داد و زمینه فساد و تباهی را در جامعه فراهم آورد؛ ولی هنگامی که خداوند به دعای حضرت موسی(ع) او را از بین برد تا دیگر سرمشق گمراهان نشود، تازه مردم دریافتند که تفکر و رفتار قارونی نمی تواند سعادت ابدی را تضمین کند .

بررسی ویژگی مترفان و مرفهان بی درد از دیدگاه قرآن باده سرمستی در سر ثروتمندان

اقتصاد و ثروت، قوام جامعه است؛ اما گاه شیوه بهره برداری از آن نه تنها استحکام جامعه و استواری آن را به هم می زند، بلکه مهمترین عامل تباهی انسان و جامعه می شود. از اینرو برخی امور مادی و دنیوی کارکردهای دوگانه و سلبی و ایجابی دارد. به این معنا که عامل حیات خود عامل ممات آدمی است .
کارکردهای متضاد ثروت
امور مادی و دنیوی، کارکردهای متضادی دارند. از این رو، می تواند عامل عروج یا سقوط آدمی شود. همان چیزی که بستری برای تحقق متاله شدن بشر است، همان چیز می تواند موجب تباهی و نابودی وی شود.اینکه آیات قرآنی، به دنیا با دو رویکرد متضاد نگاه می کند و در همان حال که آن را فرصت استثنایی برای بشر جهت رسیدن به مقام خلافت الهی برمی شمارد، مهم ترین مانع در سر راه این هدف می داند، به این معناست که در هر امر دنیوی برای انسان مسیر تقوا و فجور وجود دارد. (شمس7 و 8) از نظر قرآن، ثروت و اقتصاد نیز کارکردهای متضادی باتوجه به نوع تعامل و بهره برداری انسان از آن دارد همین اقتصاد و ثروت مهم ترین عامل برای انجام تکالیف و مأموریت های بشری در زمین و در همان حال مهمترین موانع در سر راه کمال یابی بشر می باشد. دنیا و ثروت زمانی که در مسیر شکرگزاری یعنی رسیدن به کمال مطلق، متاله (خدایی) شدن مورد استفاده قرار گیرد، بهترین ابزار در دست انسان است؛ اما اگر موجبات سرمستی و سرگرم شدن به آن و گمراهی از هدف و یا دور شدن از آن را فراهم آورد، بدترین دشمن انسان و انسانیت خواهد بود.
ثروت، به عنوان هدفبر پایه آموزه های وحیانی قرآن، هدف از آفرینش انسان، رسیدن به مقام خلافت الهی و مظهریت در ربوبیت است. براین اساس، دنیا و زندگی دنیوی برای انسان تنها یک فرصت استثنایی برای شدن و تحول است و هدف اصلی در دنیا تحقق نخواهد یافت؛ بلکه دنیا گذرگاه و ابزار رسیدن است. آنچه اصالت دارد و می بایست به عنوان غایت مورد نظر قرار گیرد، خدایی شدن و ظهور در مظهریت و رسیدن به کمال مطلق در آخرت است. براساس این نگرش قرآنی، ثروت و اقتصاد هرچند که ابزاری بسیار مهم و کارآمد و حتی به عنوان قوام جامعه (نساء5) می باشد، ولی هرگز اصیل و هدف غایی شمرده نمی شود و نگاه انسان به آن باید نگاه ابزاری باشد. با این همه برخی از انسان ها برخلاف فلسفه آفرینش فکر و عمل می کنند. این گونه است که دنیا و ثروت برای آنان اصالت می یابد و به عنوان هدف غایی مطرح می شود و تمام تلاش انسان مصروف این می گردد تا به آن دست یابد؛ زیرا کمال خود را در آسایش و آرامشی می داند که در سایه ثروت و اقتصاد شکوفا به دست می آید.
ثروت، مایه لهو و بیهودگیثروت برای کسانی که دنیا و زندگی آن اصل می باشد، هدف غایی شناخته می شود و تمام تلاش این کسان مصروف آن می گردد تا ثروتی را جمع آورند و با آن خوشبختی خود را در دنیا تضمین کنند. این گونه است که تمام توانایی ها و استعدادهای سرشته در ذات خویش را برای تولید بیشتر ثروت و انباشت آن مصروف می دارند. اینان از آن جایی که برای آخرت اصالتی قایل نیستند و هدف دیگری را در نظر ندارند، به هرچیزی تمسک می جویند تا به انباشت ثروت و درحقیقت تضمین سعادت و خوشبختی خود کمک کنند. لذا تجاوز به حقوق دیگران و مصادره ثروت آنان از راه های ستمگرانه و بیدادگرایانه امری طبیعی جلوه گر می شود. البته برای اینکه به نوعی از امنیت برسند، برخی قوانین را مراعات می کنند. اما تدوین این قوانین و عمل و اجرای آنها تنها تا زمانی است که مصلحت اقتضا می کند و هرگاه شرایط رابه گونه ای تحلیل کنند، که تجاوز و تعدی به حقوق دیگران، حریم امنیت آنان را مخدوش نمی سازد، به این کار ادامه می دهند و تنها زمانی به قانون پای بندی خود را اعلام می دارند که تنها دراین چارچوب می توانند سعادت خویش را تامین و تضمین کنند. کسانی که به ثروت دست یافتند، با تکاثر و انباشت آن می کوشند تا سعادت خود را تضمین کنند. اما هرگاه این ثروت به اندازه ای باشد که غرق درآن باشند و هیچ گونه احساس کمبود و یا خطری وجود نداشته باشد؛ به گونه ای که هرچه هزینه کننده این ثروت انبوه آنان را پایانی نیست، درآن زمان سرمست از ثروت به لودگی و بیهودگی گرفتار می شوند و به لهو و لعب مشغول می شوند.
باده سرمستی
ثروت برای متنعمان و سرمایه داران بزرگ، همانند زیاده روی درشراب خواری، مستی می آورد و آنان را به چنان سرمستی می کشاند که هیچ کس را بنده نیستند و به هیچ قدرتی محدود نمی شوند. این گونه است که هنجارهای قانونی و ارزشی جامعه را به سخریه می گیرند. خداوند درآیاتی از این افراد به عنوان «مترف» یاد می کند. ترف به معنای تنعم و برخورداری از نعمت است و مترف کسی است که از نعمت فراوان و رفاه بسیار برخوردار است به گونه ای که او را سرمست سازد و به طغیان کشاند. (لسان العرب،ج 2، ص 30،) صاحب مجمع البحرین می گوید: مترف به کسی گفته می شود که در استفاده از لذایذ و خوشیها زیاده روی کند و وقتی می گویند فلانی را نعمت، مترف کرده یعنی: او را به طغیان و عیاشی وداشته. البته مترفان دربسیاری از موارد فرزندان ثروتمندان هستند؛ زیرا جمع آوری ثروت نیازمند فعالیت های اقتصادی و همت بسیار عالی است. (سبا34 تا36)
فرهنگ مترفان سرمست از باده لذتمترفان قایل به اصالت لذت هستند. آنان از ثروت جز لذت آن نمی شناسند و هر چیزی را برای لذت بیشتر می جویند. آنان تنها به هوس ها و تمایلات نفسانی خویش پاسخ می دهند و در اطاعت از هواهای نفسانی تلاش می کنند. خوشگذرانی به عنوان هدف نهایی و غایی در زندگی آنان مطرح است. (قصص76 و 78) از این رو دور زدن قانون و هنجارها در میان ایشان یک روش و اصل است؛ زیرا نمی توانند در چارچوب قانون و هنجارها به همه خواسته های نفسانی و لذت های خویش پاسخ دهند. پس روحیه تجاوزگری و تجاوز به قانون و حقوق دیگران و هنجارها در اینان وجود دارد. (همان) از دیگر روحیات ایشان می توان به روحیه تفاخر و فخر فروشی به دیگران (کهف32 و 34؛ سباء34و 35)، تکبر و خود برتربینی و استکبار نسبت به دیگران (مؤمنون64 و 67)، مخالفت با آخرت گرایی و ترجیح آخرت بر دنیا و قوانین و احکام عقلانی و وحیانی (زخرف23و 24)، ستمگری و ظلم به مردم (انعام44 و45؛ انبیاء11تا13)، غرور و خودپسندی (کهف34تا36) و بدتر از همه فسق و فجور است. به این معنا که در هنجارشکنی چنان بی پروا هستند که حتی مراعات ظاهر نمی کنند و با پوست اندازی، چهره کریه و زشت خویش را به نمایش می گذارند و به طور علنی گناه و بدکاری پیشه می گیرند.(اسراء، آیه16) سرمستان باده ثروت و رفاه زدگان وادی هوس و قدرت، نه تنها اهل فساد و افساد هستند و زمین و جامعه و محیط زیست و اجتماع را برای هوس های خویش به تباهی می کشند. (قصص76 و 77) بلکه با رفتارهای زشت و نمایش بدکاری در جامعه، هرزگی را دامن زده و ارزش های اجتماعی جامعه را به سخریه می گیرند و فاسقانه رفتار می کنند. (اسراء16)
عیاشان طغیانگر
به تعبیر امیرمؤمنان علی(ع) مترف کسی است که پهلوهایش از پرخوری باد کرده و تنها کارش پرکردن و خالی کردن شکم است. اینان به هیچ چیز رحم نمی کنند و حتی مال خدا یعنی «بیت المال» را همانند شتری که با ولع، علف های بهاری را می چرد، می چرند تا آن که آنچه تابیده بود باز شده و کردارش بر او پیشی می گیرد و شکم پرستی او آشکار می گردد. (نهج البلاغه، خ3) ابن خلدون در فصل هیجدهم باب دوم از مقدمه تاریخ خود تحت عنوان «فراخی معیشت و تجمل و فرو رفتن در ناز نعمت» می نویسد که چگونه خداوندان ناز و نعمت و توانگران در آسایش و فراخی معیشت، با روحیه تن پروری عادت می کنند و شیوه های پادشاهی در ساختمان ها و پوشیدنی های نیکو را درپیش می گیرند و به عیاشی و طغیانگری مشغول می شوند و خوی و طبیعت دیگری می گیرند و این گونه راه تباهی و نیستی را می پیمایند. از این رو خداوند آنان را انسان های بخیل (توبه76 و 77) معرفی می کند که تنها در اندیشه تکاثر و جمع ثروت هستند. (کهف32 و 34؛ سباء34 و 35) همچنین شادمانی غرورآمیز آنان در زندگی دنیا به سبب رفاه زدگی و ثروت بی شمار که فکر و جانشان را در برگرفته است (انعام44؛ هود9 و 10؛ رعد26) نمی گذارد تا غم و درد دیگران را به خود راه دهند و از روحیه همدردی به دیگران برخوردار نیستند. قرآن کریم در آیه 76 قصص، با اشاره به شادمانی همراه غرور قارون به هنگام رفاه زدگی اش، چنین روحیه ای را مانع کمک قارون به هموطنان خویش و رفع نیازهای اقتصادی آنان می داند.
ویژگی زندگی اشرافی و مترفان
زندگی اترافی و اشرافی، از چند جهت فساد اخلاقی و رفتاری در پی دارد. از یک سو غرق شدن در شهوت ها و هوس ها و زیاده روی در لذات جسمانی، مجالی برای اندیشه در کمالات معنوی و انسانی و توجه به بعد روحی باقی نمی گذارد و راه را برای تهذیب اخلاقی می بندد. (انبیاء13 و 14؛ مومنون62 تا 64) به ویژه آن که افتادن در دام هوس ها و لذت جویی ها، نور و نیروی عقل را سخت ناتوان می کند و پذیرش دعوت ادیان و مصلحان را دشوار می سازد. از این رو قرآن کریم، یکی از ویژگی مترفان را، انکار حق و اعراض از آن (مومنون64 تا 67) و مقابله با پیامبران و مصلحان اجتماعی بیان می دارد (سبا34). از سوی دیگر، حفظ این موقعیت و تداوم بیشتر آن مستلزم یا همراه رذیلت های اخلاقی همچون آزمندی، طمع و بخل است (مدثر12 تا 15).

از جنبه های دیگر، پرداختن به تجملات و کامجویی ها نیز غالبا همراه با ناشایست های اخلاقی و رفتاری همچون فخرفروشی، خودبرتربینی و بی بندوباری خواهد بود و لذا قرآن کریم، مترفان را مفسد و فاسق معرفی می کند. هنگامی که زرق و برق های مادی، پرخرجی ها و گرایش به زندگی های تجملی گسترش یافت، هزینه های مصرف بالا می رود و دخل و خرج ناهماهنگ می شود. این افراد برای همگامی با زندگی و تأمین مخارج متنوع و سنگین آن، خود را ملزم به رعایت ضوابط و ارزش ها نمی بینند. اینجاست که تجمل و زندگی اشرافی، آشیانه فساد می شود و در سایه خود، انواع کژی ها و مفاسد را پرورش می دهد. روی این اصل در آیه 16 سوره اسراء از آنان به خصوص یاد شده است؛ زیرا که ریشه اصلی فساد، همین گروه از اجتماع هستند. (سباء34) بنابراین، مقابله با رفاه زدگی و اتراف می بایست در دستور همه مسئولان جامعه به ویژه رهبران و ثروت مندان قرار گیرد تا اجازه داده نشود نسلی پرورش یابند که بیت المال را مانند سبزه بهاری می خورند و به عیاشی با پول خود و دیگران مشغول می شوند و طغیان را پیشه خود می سازند

نقش مترفان، در تباهی جامعه

یکی از طبقات اجتماعی ، مرفهان و مترفان، این سرمایه داران سرمست است این طبقه به سبب برخورداری از موقعیت و امتیازات و امکاناتی، نقش مهم و اساسی در جامعه ایفا می کند. البته براساس گزارش های قرآنی، مترفان، تنها سرمایه داران با موقعیت و امتیاز ویژه نیستند، بلکه سرمایه داران سرمست هستند که از ثروت و امتیازات علیه جامعه و تمدن های بشری استفاده می کنند. بنابراین، این عنوان برخلاف عناوین دیگری چون اشراف، سرمایه دار و ثروتمند، دارای بار منفی و سلبی می باشد و در حقیقت عنوان مترف و اتراف اشاره به نوعی رفتار نابهنجار نسبت به ثروت دارد.
اتراف، نوعی فرهنگ و سبک زندگی
در جوامع بشری، اقشار و طبقات اجتماعی به اسباب و عوامل گوناگون شکل می گیرد. هر یک از قشرها و طبقات، نه تنها دارای موقعیت ها و بهره مندی ها و نقش های خاص می باشند، بلکه دارای فرهنگ و آداب و رسومی خاص هستند که ایشان را از دیگر طبقات و اقشار اجتماعی متمایز می کند. به عنوان مثال قشر فرهنگی که شامل آموزگاران، دبیران، استادان و هنرمندان می شود، دارای نوعی ادبیات و ادب اجتماعی هستند که از رفتار آنان به خوبی می توان آن را شناخت.
طبقات اجتماعی نیز به سبب دارندگی و برخورداری از ثروت و یا فقدان آن، رفتارهای خاصی را بروز می دهند. شرایط مالی همان گونه که نوع خوراک و پوشاک و خانه را تحت تاثیر مستقیم خود قرار می دهد، به طور غیرمستقیم در رفتارهای اجتماعی نیز تاثیرگذار می باشد. لذا می توان از نوع ادب و منش اجتماعی و ادبیات شخص از طبقه اجتماعی او آگاه شد.
شاید بارها این اصطلاح را شنیده باشید که شخصی را به عنوان «نوکیسه» یا «تازه به دوران رسیده» معرفی می کنند. این اصطلاحات که بار منفی و سلبی دارد، به معنای آن است که شخص رفتاری را نشان می دهد که مقتضی طبقات فرودست و پایین جامعه است، ولی به عللی چون کلاهبرداری، زد و بند، سوءاستفاده از موقعیت شغلی و زیاده خواهی (رانت خواری) به ثروت و سرمایه هنگفتی رسیده است و ظاهر خویش را متناسب با این ثروت بادآورده تغییر داده، ولی نتوانسته است رفتار و آداب و ادبیات خویش را متناسب با طبقه جدید اجتماعی تغییر دهد. از این اصطلاحات توده های مردم می توان دریافت که هر طبقه اجتماعی، نه تنها دارای امکانات و توانمندی های اقتصادی خاص خود است، بلکه دارای ادبیات و نیز ادب اجتماعی خاص خود است که فرهنگ آن طبقه را تشکیل می دهد.
هر یک از طبقات اجتماعی، دارای سبک زندگی خاص خود هستند. این سبک زندگی از سوی خداوند در آموزه های وحیانی به نقد گذاشته شده و سره و ناسره، بد و خوب، زشت و زیبا، پسندیده و ناپسند آن تبیین شده است. از نظر قرآن، ثروت و سرمایه به یک معنا امری مثبت است، زیرا شرایط را برای دارنده فراهم می آورد تا بتواند در شرایط بهتر و مناسب تر به دغدغه های اصلی و فلسفه زندگی توجه یابد، اما این بدان معنا نیست که ثروت و سرمایه از یک ارزش ذاتی همانند علم برخوردار باشد، بلکه ثروت و نعمت ابزار مناسبی است که اگر به درستی به کار گرفته شود و شکر نعمت با بهره گیری درست از آن، انجام گیرد، می توان از آن به خیر یاد کرد؛ اما اگر اینگونه نباشد، نه تنها خیر نیست بلکه شر و وبال جان آدمی است.
بنابراین، درتحلیل قرآنی از ثروت، زمانی ثروت دارای ارزش می شود که کاربردی ارزشی پیدا کند و به شخص و جامعه در دسترسی به تعالی و کمال یاری رساند. اما اگر ثروت، به عنوان یک مطلوب ارزشی مورد توجه قرارگیرد و تمام اهتمام و توجه شخص به آن معطوف شود، به عنوان یک ضد ارزش و مانع جدی تلقی می گردد و با چنین تفکری به شدت مبارزه می شود. باید توجه داشت که با ثروت و سرمایه، مبارزه ای صورت نمی گیرد،بلکه با تفکر تکاثری مبارزه انجام می شود؛ زیرا تفکر تکاثری، ثروت و سرمایه را هدف زندگی قرارداده و تنها به گردآوری آن می اندیشد. چنین تفکری در نوع افراطی اش، به جاودانگی از طریق ثروت وگردآوری آن می انجامد که در آیاتی از جمله آیات نخست سوره تکاثربه آن توجه داده شده است.
طبقات اجتماعی که براساس میزان ثروت ومقدار آن شکل می گیرد، سبک زندگی خویش را می بایست درچارچوب آموزه های وحیانی تبیین و تعیین نمایند، در غیر این صورت، سبک زندگی آنان، سبک باطل و نادرستی است که موجبات تباهی خود و دیگران را فراهم می آورد.

اصطلاح مترفان از اصطلاحات قرآنی است. در این مفهوم،ثروتمندان با توجه به نوع تفکر و سبک زندگی شان مورد توجه قرارگرفته اند. خداوند با تحلیل این طبقه اجتماعی درصدد تبیین بینش و نگرش آنان بر آمده و توصیه هایی را به آنان و جامعه بشری ارائه کرده است؛ زیرا عدم توجه به این نکات می تواند مترفان و جامعه ای که آنان درآن حضور دارند را به تباهی و هلاکت دنیوی افزون براخروی بکشد. از نظر قرآن، مترفان، سرمایه داران سرمستی هستند که سبک خاصی از زندگی را برگزیده و بر اساس بینش و نگرش نادرست خود، جامعه انسانی را به تباهی می کشانند. از این رو، لازم است تا همه جوامع به ویژه جامعه ایمانی و قرآنی نسبت به این طبقه و ایجاد تقویت آن، هوشیار و بیدار باشند و اجازه ندهند تا در جامعه ایمانی، چنین سبک زندگی از ثروتمندان و سرمایه داران شکل گیرد.

نقش تباهگر مترفان
با این خصوصیاتی که بیان شد می توان دریافت که چگونه جوامع بشری توسط مترفان راه تباهی و نابودی را می پیماید. خداوند در آیه 16 سوره اسراء به همگان هشدار می دهد که مواظب مترفان باشند؛ زیرا در هرجامعه ای حتی جامعه ایمانی اگر مترفان راه یابند، زمینه تباهی آن جامعه را رقم می زنند. از نظر قرآن، تاثیر فسق طبقه مترفان جامعه، درگرایش دیگر طبقات به فساد و تباهی امری روشن است و جوامع بشری بر اثر وجود مترفان فاسق، نابود می شوند؛ زیرا این سنت الهی و قانونی نوشته در تاریخ و جامعه بشری است که خداوند توسط مترفان جوامع بشری را از درون فرو می پاشاند. (اسراء 16)
چنان که گفته شد، تفکر و بینش مترفان، ایشان را به سوی ضدارزش ها سوق می دهد و هر حقیقت و امر ارزشی از نظر ایشان ضدارزش به شمار می آید و به مبارزه باآن به عنوان خرافه و جنون می پردازند. تفکر باطل در کنار ثروت و رفاه زیاد، زمینه ساز گرایش آنها به فسق ها و تمامی نابهنجاری هاست و رفتار آنان موجب گسترش فرهنگ بی بندوباری و فسق و فجور در همه اقشار و طبقات دیگر اجتماعی می شود و جامعه را از درون می پاشاند؛ (همان) زیرا کفر مترفان در کنار فسق و فجورشان، گمراهی فکری و فسق اجتماعی را سبب می شود. (آیات پیش گفته)
به هر حال، خداوند در آیاتی چون 16 اسراء و 11 و 13 انبیاء به انسان ها هشدار می دهد که مواظب مترفان و نقش منفی این سرمایه داران سرمست باشند که آنان موجبات زوال تمدن ها و سقوط جوامع را فراهم می آورند و خداوند سنت الهی خود را این گونه قرار داده است تا جوامع را با تسلط یافتن مترفان، نابود سازد. بنابراین جامعه ایمانی می بایست هوشیار و بیدار باشد که سرمایه داران آن به سوی اتراف گرایش نیابند و زمینه تباهی و فسق اجتماعی را فراهم نیاورند تا جامعه از درون نابود شود.
از نظر قرآن، افزایش تعداد مترفان و سرمایه داران بی درد و سرمست که اهل تبه کاری و فسق و فجور هستند، موجب گسترش فحشاء و فسق در جامعه و نابودی آن می شود. باشد با نظارت و کنترل دقیق دولت اسلامی و امت ایمانی اجازه ایجاد طبقه مترفان بی درد و سبک زندگی مرفهان سرمست داده نشود و باگردش درست سرمایه از این مشکل جلوگیری به عمل آید.

قرآن درباره ارزش و اهمیت ثروت مال و ثروت، ظرف خیر و برکت
در قرآن به چیزی که موضوع داد و ستد، هبه، انفال، تصرف، شرکت و مانند آن قرار می گیرد، مال گفته می شود. (التحقیق، حسن مصطفوی، ج 11، ص 216) در فقه و حقوق اسلامی نیز، مالی که مورد معامله قرار می گیرد، باید دارای شرایطی باشد که عبارتند از:نفع و سودمندی از نظر خردمندان، حلیت نفع غالب آن و قابلیت نقل و انتقال. (مکاسب، شیخ انصاری، ص 20 و 79)
نگرش قرآن به مال و ثروتاز نظر قرآن، مال و ثروت، فضل الهی است. (بقره198و مائده 2 و توبه 76) البته مال و ثروت بی توجه به نسبت ها و ارتباط آن با انسان، همانند دیگر آفریده های الهی درجایگاه ارزشی قرار دارد؛ ولی این بدان معنا نیست که در ارتباط با انسان نیز به طور مطلق یک ارزش باشد، هرچند که در آیه 46سوره کهف از مال و فرزند به عنوان زینت های زندگی دنیوی یادشده، ولی این بدان معنا نیست که به عنوان یک ارزش باید مقصد و مقصود آدمی قرارگیرد. به سخن دیگر، هرچند که خداوند در آیاتی از جمله 180 و 215 و 272 و 273 بقره و 95 کهف و 11 حج و 24 قصص و 8 عادیات، از مال و ثروت و دارایی به عنوان خیر یادکرده که بیانگر ارزشی بودن آن است، ولی باید توجه داشت که واژه خیر درکاربردهای قرآنی، به مال و ثروتی گفته می شود که در جایگاه مناسب و برای مقصود اصلی آفرینش و تکامل و متاله شدن خود و جامعه انسانی، به کار گرفته شده باشد. بنابراین هر نعمتی را خیر نمی داند، بلکه با توجه به بهره برداری درست و مناسب آن است که به نعمتی خیر گفته می شود. از این رو خداوند در آیه 116 آل عمران، مال را به تنهایی دارای ارزش نمی داند و آن را ملاک و معیاری برای ارزش گذاری نمی شناسد.
اگر به آیاتی چون 11 تا 17 مدثر توجه شود، نسبت انسان به مال و ثروت، زمانی ارزشی می شود که مال با توجه به اهداف الهی هستی و آفرینش مورد توجه قرارگیرد. نقد و انتقادی که قرآن نسبت به دیدگاه کافران و دنیاپرستان دارد، خود بیانگر آن است که تنها در یک صورت است که مال و ثروت ارزش می یابد و در احوال دیگر، نه تنها ارزش نیست بلکه خود ضدارزشی و دامی در برابر انسان می باشد، زیرا موجبات غفلت وی از فلسفه آفرینش و حرکت تکاملی به سوی آن می شود و درنهایت انسان را خاسر و زیانکار می گرداند. خداوند به اشکال گوناگون به ارزیابی انتقادی مال و ثروت از نگاه کافران و دنیاپرستان می پردازد. در آیاتی چون 12 هود، به نگرش ارزشی کافران به مال توجه می دهد و اهمیت و ارزش آن را نقد می کند و در آیات 51 و 53 سوره زخرف، به نقد دیدگاه فرعون درباره ارزش و اهمیت مال می پردازد و در آیات 34 و 36 و 42 کهف نشان می دهد که چگونه مال و ثروت از دیدگاه دنیاگرایان مشرک به یک ارزش و حتی ملاک و معیار ارزشگذاری انسان تبدیل شده است و آنان افزایش مال و ثروت را نشانه محبوبیت بیشتر انسان در نزد خداوند ارزیابی می کنند، در حالی که نگرش قرآن هرگز اینگونه نیست. بلکه ملاک و معیار ارزش گذاری و محبوبیت درنزد خداوند را تقوا و اموری دیگر برمی شمارد و راه دستیابی به گرامی شدن در نزد خداوند را گرامی داشتن یتیمان، نه برخورداری از مال و ثروت می داند و در همین آیات حتی مردم را تشویق می کند که از ثروت و مال خویش در راه خداوند به مساکین و یتیمان انفاق کنند تا محبوب خداوند شوند.
معیار ارزشمند بودن ثروتاز نظر قرآن، خلأهای ناشی از بی ایمانی به خدا و فلسفه آفرینش را نمی توان با مال و فرزند پرکرد. (آل عمران116 و حاقه27 تا 29) این هشدار به همه کسانی است که معنویت را بی خداوند می جویند و می خواهند با اموری چون مال و فرزند و هرچیز ارزشی دیگر از نظر کافران و مشرکان چون عرفان های کاذب، به آرامش و آسایش برسند و از بحران روحی و روانی در امان مانند. از نظر قرآن، سرگرم شدن به این امور نه تنها ایشان را از مسیر حرکت های درست آفرینش دور می سازند و غافل می کند، بلکه حتی نمی تواند خلأ بی خدایی و بی ایمانی را پر کند. خداوند در آیه 11 سوره توبه در بیان جایگاه دین و ایمان نسبت به مال و ثروت به ارزیابی می پردازد و می فرماید که دین و ایمان از چنان ارزش و اهمیتی در زندگی دنیوی و اخروی بشر برخوردار است که جهاد در راه خدا و دین الهی ارزشمندتر از جان و مال انسان ها بشمار می رود. این بدان معناست که هرچیزی در سایه سار ایمان است که ارزش معناداری می یابد. براساس همین دیدگاه اهل معرفت و ایمان نیز قدرت و ثروت را هرچند بسیار باشد، بسی کم ارزش تر از رضایت و خشنودی خداوند و پاداش های الهی برمی شمارند. (قصص80) .
نسبت انسان به ثروتخداوند بارها در آیات قرآنی به انسان گوشزد می کند که مال تنها در دنیا می تواند به عنوان یک ابزار کمالی مطرح باشد و در آخرت از چنین جایگاه و اهمیتی برخوردار نیست. (کهف46 و شعراء69 و 88 ) از این رو دارایی های دنیوی نمی تواند انسان را از آتش دوزخ نجات دهد (همزه1 تا 4 لیل8 و 11)، ثروت و مال تنها زمانی ارزش ابزاری پیدا می کند که انسان آن را به کار گیرد و با انفاق و اطعام و مانند آن به نیازمندان، خودسازی کرده و به مقامات عالی برسد. (فجر15 تا 18) نتیجه چنین نگرشی به مال موجب می شود تا انسان هرگز در اندیشه فریب دیگران نباشد و سعی نکند با کم ارزش جلوه دادن اجناس مردم، بخواهد مالی را به دست آورد (اعراف85 هود84 و 85) به هر حال ، ثروت و قدرت تنها زمانی ارزش و اهمیت می یابد که برای استفاده و بهره برداری در مسیر اهداف آفرینش و کمالات انسانی باشد و هرگز دارایی و ثروت نمی تواند ملاک ارزش گذاری باشد، هر چند که دنیاپرستان و مترفان و اشراف چنین دیدگاهی دارند و آن را ملاک محبوبیت در نزد خدا و یا ارزش و اعتبار و امتیاز اجتماعی می دانند. (زخرف31 و 32 سباء34 و 35 و هود27 و 29)

عاقبت تکاثرطلبی قال الصادق(ع): مثل الدنیا کمثل ماء البحر کلما شرب منه العطشان ازداد عطشاً حتی یقتله. امام صادق(ع) فرمود: دنیا مانند آب دریاست هرچه تشنه از آن بیشتر بیاشامد، تشنه تر می شود، تا در نهایت او را از پای درمی آورد . اصول کافی، ج2، ص136

امام علی (علیه السلام) چه توصیه ای به ثروتمندان نموده است؟
جواب: امام علی(علیه السلام) در خطبه 23 نهج البلاغه به تشویق ثروتمندان براى کمک به بستگان و خویشاوندان و نیازمندان پرداخته و با دلیلى روشن، آنها را به گذشت از بخشى از ثروت هاى خود ترغیب مى کند، مى فرماید: «اى مردم! انسان هر چند ثروتمند باشد از اقوام و بستگان خود بى نیاز نیست که از وى با دست و زبان دفاع کنند»؛(أَیُّهَا النّاسُ إِنَّهُ لاَیَسْتَغْنِی الرَّجُلُ ـ وَ إِنْ کَانَ ذَا مَال ـ عَنْ عِتْرَتِهِ(1)، وَ دِفَاعِهِمْ عَنْهُ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَلسِنَتِهِمْ). «آنها در واقع، بزرگ ترین گروهى هستند که از او پشتیبانى مى کنند و پریشانى و مشکلات او را از میان مى برند و به هنگام بروز حوادث سخت، نسبت به او، از همه، مهربان ترند»; (وَ هُمْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَیْطَةً(2) مِنْ وَرَائِهِ وَ أَلَمُّهُمْ(3) لِشَعَثِهِ(4) وَ أَعْطَفُهُمْ عَلَیْهِ عِنْدَ نَازِلَة إِذا نَزَلَتْ بِهِ).
آرى، زندگى فراز و نشیب هایى دارد و حوداث تلخ و ناگوار و گاه طوفان هاى سخت، که هیچ انسانى، به تنهایى، توانایى ایستادگى در برابر آن را ندارد. عقل و درایت ایجاب مى کند که انسان، در حال سلامت و آرامش، به فکر آن روزها باشد. حال، چه کسی بهتر از بستگان و خویشاوندان انسان است که از او، در چنین حالاتى، حمایت کنند؟ ولى آیا بدون نیکى به آنها و حمایت مالى و معنوى و ابراز مراتب محبّت و دوستى نسبت به آنان، مى تواند حمایت شان را براى چنین روزهایى جلب کرد؟ به یقین، نه. پس چه بهتر که هر انسانى، با بذلِ بخشى از امکانات مادّى خود، پیوندهاى محبّت و دوستى با خویشاوندان خویش را محکم سازد تا در برابر حوادث و طوفان هاى سخت تنها نماند.
درست است که نیکى به دیگران، نیز آثارى را دارد که أَلإنسانُ عَبیدُ الإحسانِ، ولى بى شک، بستگان انسان، نسبت به این امر، اولویت دارند، علاوه بر این، زمینه هاى محبّت، در آنها، آماده تر است.
قبیله و بستگانت را گرامى دار! زیرا آنها، بال و پر تو هستند که به وسیله آن، پرواز مى کنى، و اصل و ریشه ات هستند که به آن، باز مى گردى، و دست و بازوى تو هستند که با آن، به دشمن حمله مى کنى
این نکته قابل توجّه است که اگر این دستور اجرا شود، در حقیقت در تمام سطح جامعه با محرومیت ها مبارزه خواهد شد زیرا در هر قبیله و فامیلى معمولا افراد متمکّنى وجود دارند که اگر آنها به خویشاوندان خود برسند مشکلات در سطح عموم حل خواهد شد. به خصوص این که هم شناخت انسان نسبت به افراد محروم فامیل خود بیشتر است و هم پذیرش آنها بر آنان گواراتر. امام(علیه السلام) در نامه اى به امام حسن مجتبى(علیه السلام) سخن جامعى در این زمینه بیان فرموده، و فایده توجّه به اقوام و بستگان را چنین شرح مى دهد: «وَ أکْرِم عَشیرَتَکَ! فَإنَّهُم جَناحُکَ الّذى بِه تَطیرُ وَ أَصْلُکَ الّذی اِلَیْهِ تَصیرُ وَ یَدُکَ الّتی بها تَصُولُ» ؛‌ (قبیله و بستگانت را گرامى دار! زیرا آنها، بال و پر تو هستند که به وسیله آن، پرواز مى کنى، و اصل و ریشه ات هستند که به آن، باز مى گردى، و دست و بازوى تو هستند که با آن، به دشمن حمله مى کنى).(5)
مال و ثروت، به هر صورت چیزى نیست که با انسان، در قبر و قیامت وارد شود، باید بگذارد و بُگذرد و بى شک بعد از مرگ او، به دست وارثان مى افتد و صاحب اصلى معمولا فراموش مى شود، ولى یک چیز ممکن است بعد از مرگ انسان، براى او بماند و آن، نام نیک و ذکر خیر است که هر وقت مَردم، اسم او را مى شنوند، رحمت خدا را براى او تقاضا مى کنند و بر او درود مى فرستند حضرت در ادامه خطبه به سراغ دلیل لطیف دیگرى مى رود و افراد متمکّن را از این طریق، به انجام کمک هاى مالى نسبت به همه، ترغیب مى کند. او مى فرماید: «نام نیکى که خداوند (در سایه نیکوکارى و محبّت) به انسان عطا مى کند، از ثروتى که به هر حال، براى دیگران به ارث مى گذارد، بهتر است که این ثروتى است معنوى و ماندگار، و آن جیفه اى مادّى و فرّار»; (وَ لِسانُ الصِّدْقِ یَجْعَلُهُ اللهُ لِلْمَرْءِ فِى النّاسِ خَیْرٌ لَهُ مِنَ المالِ یَرِثُهُ غَیْرُهُ). و به تعبیر دیگر:
نام نیکى گر بماند زآدمى بِه کزو مانَد سراى زرنگار
اشاره به این که مال و ثروت، به هر صورت چیزى نیست که با انسان، در قبر و قیامت وارد شود، باید بگذارد و بُگذرد و بى شک بعد از مرگ او، به دست وارثان مى افتد و صاحب اصلى معمولا فراموش مى شود، ولى یک چیز ممکن است بعد از مرگ انسان، براى او بماند و آن، نام نیک و ذکر خیر است که هر وقت مَردم، اسم او را مى شنوند، رحمت خدا را براى او تقاضا مى کنند و بر او درود مى فرستند. این یک سرمایه جاودان معنوى و مادّى است که یکى از طُرُق مهم کسب آن، انفاق در راه خدا و بذل و بخشش و احسان و نیکوکارى نسبت به بندگان حق است. در واقع، در این سخن از دو طریق، اغنیا بر کمک به نیازمندان و جامعه تشویق شده اند: یکى به دست آوردن اَعوان و انصارى که در طول زندگى و در حوادث تلخ و دردناک، به یارى او مى شتابند و دیگر، یارانى که بعد از مرگ، آمرزش و شادى روح او را از خدا طلب مى کنند. و چه افتخارى از این بالاتر که انسان، بتواند با متاع زودگذر دنیا، هر دو سرمایه را به دست آورد.

مال اندوزی تفاخرگران از نظر آموزه های قرآنی، مال می بایست همواره در گردش باشد تا جامعه بشری از آن بهره مند شود؛ زیرا همه مواهب و نعمت های الهی برای رشد انسان و جامعه بشری به انسان بخشیده شده است. هرگونه رویکرد دیگری به مال از نظر اسلام، رویکردی باطل و نادرست است که می تواند به دو شکل تفریطی و زهدگرایی افراطی یا به شکل افراطی و مال اندوزی و اسراف نمود و ظهور یابد.
تفاوت زهدورزی و تنبلی
برخی از مردم عادت کرده اند که دست از کار و تولید بشویند و تنبلی را به عنوان زهدورزی تعریف کنند. زهدورزی با تنبلی فرق دارد. زاهد کسی است که با آن که داراست ولی از دارایی خویش کمترین استفاده را می کند و با احسان و ایثار اجازه می دهد تا دیگرانی که نیازمند هستند از آن بهره مند شوند. این نیازمندان ناتوانان و مساکین و فقیرانی هستند که به هر دلیلی چون ناتوانی جسمی یا فقدان سرمایه نمی توانند مال و ثروتی را داشته باشند و از نفقه سالانه خود و عیال خویش عاجز و ناتوان هستند. اما کسانی که تنبلی را زهدورزی دانسته اند، هم از نظر مفهومی و هم از نظر مصداقی به بیراهه رفته اند. اسلام به شدت با هرگونه تنبلی مبارزه می کند؛ زیرا خلیفه الهی یعنی جانشین او در مسئولیت ها می بایست به وظایف الهی خود قیام کند که سعی و تلاش برای آبادانی زمین با کار و کوشش از جمله این ماموریت ها در راستای ادای وظیفه خلافت است. (هود61)
اسلام همه چیز را در دنیا و آخرت در گرو کسب و کار و سعی می داند و از انسان می خواهد که برای دست یابی به کمالات معنوی و مادی و دنیایی و اخروی کار و تلاش کند. (نجم39 و 40؛ مدثر36) اسلام همان گونه که خواهان کار و تولید ثروت و سرمایه برای دستیابی به حکمت و فلسفه آفرینش است، همان اندازه از مال اندوزی بیزاری می جوید و هرگونه کنزاندوزی را حرام و گناه برمی شمارد؛ زیرا چنین رویکرد و حرکتی موجب می شود تا ثروت در دست یک عده انباشته شود و دیگران از نعمت و مواهب الهی محروم شده و نتوانند از آن برای رشد و تعالی خویش استفاده کنند و به کمالات شایسته و بایسته خود برسند و از آسایش و آرامش بهره مند شوند. (حشر7)
هماز و لماز مال اندوز
خداوند در آیات زیادی از قرآن بر تولید ثروت و سرمایه تاکید می کند و کار و تولید اقتصادی را به عنوان قوام جامعه موردتوجه قرار می دهد و به عنوان یک ارزش مهم تشویق و ترغیب می کند. (نساء، آیه 5) اما از انسان می خواهد که ثروت را به درستی در مورد خود و دیگران به کار ببرد. شکر نعمت آن است که از آن نعمت برای تعالی خود و جامعه استفاده شود. از این رو انفاق یعنی بخشیدن بخشی از مال و ثروت تولیدشده را در دستور کار قرار می دهد و به عنوان زکات و خمس از مردم می خواهد تا آن را به مجموعه نیازمندان با خصوصیات خاصی ببخشند. (بقره، آیات 2 و 3 و آیات دیگر) در سوره همزه خداوند به مال اندوزان اشاره می کند و وضعیت ملکوتی و باطنی آنان را در قیامت تبیین می کند و نشان می دهد که چگونه هماز و لماز با مال اندوزی خود آتش دوزخ را در دل و جان خویش ذخیره می کنند؛ چون اگر چشم برزخی و ملکوتی داشتند می توانستند آتشی را در دل های خود ببینند که چگونه از درون این حطام مادی دنیا، شعله می کشد و گر می گیرد و فروزان است.
همز و لمز در لغت به معنای زدن است. تفاوت همز و لمز را می توان در نوع و شکل آن دانست؛ زیرا همز زدن آهسته و نهانی همراه با فشار است هنگامی که مهمیز به شکم اسب زده می شود تا اسب سرعت گیرد و شتاب ورزد. این واژه درباره کسی که عیب جویی نهانی دارد و غیبت می کند به شکل مجاز به کار رفته است؛ زیرا غیبت کننده با عیب جویی در نهان، ضربه ای به حیثیت شخص وارد می سازد. اما لمز به ضربه ای آشکار و ظاهر گفته می شود، مانند ضربه ای که با تازیانه به اسب زده می شود تا سریع تر حرکت کند و شتاب بگیرد. این واژه نیز درباره کسانی که آشکارا به عیب جویی از دیگران می پردازند به کار رفته است.
اما پرسش این است که در سوره همزه چه ربطی میان هماز و لماز با مال اندوز است؟ هماز و لماز که با چشم و زبان یا اشاره و بیان، غیبت یا عیب جویی می کند با مال اندوزی چه ارتباطی دارد؟ باید دانست که میان این دو اصطلاح یعنی غیبت کننده و عیب جو با بقیه سوره هیچ ارتباطی نیست؛ زیرا خداوند ویل و دوزخ را به هماز و لماز وعده می دهد و ایشان را می ترساند ولی غیبت کننده و عیب جو مگر چه کرده اند که سزاوار دوزخ هستند؟ هرچند که آنان گناهان بزرگی را مرتکب شده اند ولی هرگز منظور سوره بیان این معنا نیست؛ زیرا واژه الذی که صله است برای بیان حقیقت هماز و لماز آمده است. به نظر می رسد که کاربرد مجازی این دو واژه در غیبت کننده و عیب جو دراین سوره رهزن شده و مفسران را از حقیقت اصطلاح و هدف سوره بازداشته است.
وای بر مال اندوزان عیب جو
با توجه به اینکه دو واژه هماز و لماز از سوی خداوند در آیات دیگر سوره تفسیر شده می توان گفت که مراد هر عیب جویی نیست، بلکه مراد از آن، مال اندوزانی است که دارای دو خصوصیت و ویژگی همز و لمز هستند. خداوند می فرماید: هماز و لماز کسی است که مال را جمع آوری می کند و سپس به شمارش آن می پردازد و گمان می کند که این ثروت و مال موجب جاودانگی اوست.درحالی که چنین تصوری نادرست است و هماز و لماز بینش و نگرشی نادرست دارند، چرا که این مال چیزی جز حطمه نیست که آتش فروزان است که در سینه ها شعله می کشد. هماز، مال اندوزی است که در نهان ثروت ها را گرد آورده و در جایی کنز می کند و آن را تبدیل به سکه های زر و سیم کرده و با این کارش به دیگران عیب می زند.چنین شخصی همچون قارون، گنج هایش را در بانکی گذاشته و با تکاثر و نمایش تفاخری گنجینه های خود، مردم را خوار می شمارد و آنان را به مال اندوزی تشویق می کند.
لماز نیز مال اندوزی است که آشکار مال خود را به شکل کاخ ها، ماشین های شیک، هواپیماهای شخصی و مانند آن درمی آورد و با نمایش آن، به عیب جویی مردم ندار می پردازد و آنان را به پیروی از مسلک خود دعوت می کند. در حقیقت هماز و لماز سرمایه داران و ثروتمندانی هستند که با مال اندوزی به دو شکل سکه و اموال منقول یا کاخ و اموال غیرمنقول به نمایش تفاخری از ثروت خود می پردازند و مردم ندار را بدان عیب جویی می کنند. از این رو خداوند به تصویرگری وضعیت آنان می پردازد که برخلاف آنچه که به ظاهر در تفاخر سکه ها و کاخ های آنان به چشم می آید، آنان سوخت آتش دوزخ جان خویش را فراهم می آورند.
به سخن دیگر، دو اصطلاح همزه و لمزه را می بایست با توجه به توصیفاتی مورد ملاحظه و تفسیر قرارداد که در ادامه آیه آمده است. یعنی اینکه مال اندوزان سکه اندوز و کاخ نما که ثروت خویش را به نمایش می گذارند و تنها در فکر گردآوری و شمارش آن برمی آیند و در راه خدا انفاق نمی کنند، جز بدبختی برای خود چیزی نمی اندوزند و این ثروت نه تنها آنان را جاودان نخواهد ساخت و موجب آسایش و آرامش روح و جسم شان نخواهد بود بلکه روح و جسم شان را از درون می سوزاند و آسایش و آرامش ابدی را از آنها سلب می کند.

بردگان اسیر شده در زنجیر ثروت

مردم بردگان اسیر شده در زنجیر ثروت و مال اند. دین سخنی است بر سر زبان آن ها؛ لقلقه زبان آن هاست. دور و بر دین جمع هستند و دین دارند، اما تا وقتی که دین برای آن ها زندگی فراهم می کند. آن وقت که در معرض آزمایش سخت درمی آیند، می بینید عده دیندارها خیلی کم است. انسان های متعهد مسلکی خیلی کمند. اگر می بینید ما در دینداریمان با مشکلات گوناگونی روبه رو هستیم، اگر می بینید در تکاپوهای دینی و اجتماعی مان هر روز به دست یک کسی کلاه سرمان می رود، باید علاج آن را در افزایش آگاهی عمومی و تلاش در به هم پیوستگی آگاهان بر محور یک رهبری آگاه درست قابل اعتماد جست وجو کرد. اگر می بینید این سوز و گداز عاشورا و ایام شهادت امامان دیگر، ع سوز و گدازی است که همواره تر و تازه در ما مانده، برای این است که ما می توانیم محرومیت های ناشی از نداشتن یا نشناختن رهبری صحیح را در زندگیمان لمس کنیم. دریغا! دریغا که وقتی حسین علیه السلام به پا می خیزد تا رهبری شایسته و باایمان و آگاه و باصفا و باوفا برای تلاشگران زمان خودش باشد، قبل از اینکه تلاشگران آزاده زمان بتوانند به او بپیوندند و نیرویی شکست ناپذیر به وجود بیاورند، در تیررس دشمنان قرار می گیرد و زندگی را در همان گام های نخستین این قیام از دست می دهد. شنیده اید که امام، علیه السلام، نه فقط با کوفه در تماس بود، بلکه با بصره و خیلی جاهای دیگر هم در تماس بود. حتی امام در مسیر راه آن موقع که مسافران زیادی نداشت، به هر عنصری برخورد می کرد که امید داشت در دل و روح او آمادگی برای پیوستن به این قیام باشد، با او تماس می گرفت و او را دعوت می کرد. دعوت کنندگان اصلی اما متأسفانه یکدست نبودند و در میان آن ها عناصر خالص و ناخالص به هم آمیخته بود؛ همچنان که همراهان امام هم یکدست نبودند و عده ای به امیدهای دیگر به امام پیوسته بودند.
مورخان می نویسند در یکی از منازل بین راه فرزدق از سمت کوفه می آمد و به سوی حجاز می رفت. امام بر طبق وظیفه رهبری اش از هرکسی که از راه می رسید کسب خبر می کرد تا بداند در کوفه چه می گذرد. در کشف الغمه نقل می کند که فرزدق می گوید: حسین، علیه السلام، در بازگشتم از کوفه به من برخورد و از من پرسید: «ما وراءک یا ابافراس؟» ابوفراس، پشت سرت چه خبر بود وقتی آمدی؟ «قلت: اصدقک؟ قال: الصدق ارید» گفتم راست به شما گزارش بدهم؟ امام فرمود بله، من می خواهم راست بگویی. گفتم: «اما القلوب فمعک، و اما السیوف فمع بنی امیه و النصر من عندالله». دل های مردم کوفه با توست امام شمشیرشان در خدمت بنی امیه است؛ مگر اینکه خدا یاری کند. امام فرمود: «ما اراک الا صدقت.» احساس می کنم که راست می گویی. بله، الناس عبیدالمال و الدین لعق علی السنتهم، یحوطونه ما درت به معایشهم و فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون. مردم بردگان اسیر شده در زنجیر ثروت و مال اند. دین سخنی است بر سر زبان آن ها؛ لقلقه زبان آن هاست. دور و بر دین جمع هستند و دین دارند، اما تا وقتی که دین برای آن ها زندگی فراهم می کند. آن وقت که در معرض آزمایش سخت درمی آیند، می بینید عده دیندارها خیلی کم است. انسان های متعهد مسلکی خیلی کم اند.

بله، شاید مقارن همین برخورد فرزدق بود که عبیدالله بن زیاد درکوفه مردم را درمسجد (همان جا که پایگاه دیروز اجتماع پرشور مردم دور مسلم ابن عقیل، فرستاده و نماینده امام بود) جمع می کند؛ و بر منبر می رود و این خطابه را می خواند: «آی مردم، شما خاندان ابوسفیان را آزموده اید. دیده اید که آن ها همان طور هستند که شما دوست دارید. زمامدار مؤمنان، فرمانده مؤمنان، یزید، را می شناسید: آدمی است نیکو سیرت، آدمی است دارای روش پسندیده، به رعیت نیکی می کند، با مردم و ملت به خوبی رفتار می کند؛ اگر عطا و بخششی دارد بجاست؛ بجا می بخشد. همه راه ها در زمان او امن شده، امنیت فراهم شده، پدرش معاویه هم در زمان خودش همین طور بود. این هم یزید بعد از او. با مردم به خوبی رفتار می کند. احترام همه را دارد. امکانات مالی و اموال دراختیار آن ها می گذارد. مقامشان را بالا می برد. حالا هم آمده است صد در صد برارزاق شما و بر سهمی که از بیت المال می گیرید اضافه کرده و به من دستور داده که این اضافه ها را تمام و کمال به شما بپردازم، اما به دنبال این رعیت نوازی ها شما را برای جنگ با دشمنش حسین بسیج کند. پاسخ این مردم به این خطابه چیست؟ هلهله ها، کف زدن ها، هورا کشیدن ها، استقبال ها!
شاید این صحنه در کوفه و جامع کوفه از نظر تاریخی تقریباً مقارن است با همان موقعی که فرزدق به امام گزارش می دهد. می گوید دل های این ها با شماست اما شمشیرهایشان در خدمت بنی امیه است. امام می فرماید بله، درست می گویی. «الناس عبیدالمال و الدین لعق علی السنتهم.» این انسان های ساخته نشده بی تعهد براساس مسلک شکل نگرفته، هنوز مسلکی واقعی و دیندار واقعی نیستند؛ این ها بردگان مال و امکانات مالی و پول و ثروت اند. می شود رأیشان را، گرایششان را، همکاریشان را با پول خرید. اما دین و تعهد دینی، نه! ما در این سخن ها با این ها کاری نداریم؛ روی سخن ما بیشتر با زنان و مردان با ایمان متعهد است. ما بیشتر می خواهیم با آن ها سخن بگوییم؛ به آن ها هوشیار باش بگوییم؛ تا آن ها بیدار شوند و بدانند اگر می خواهند شرایط زندگی بهتر اسلامی درپرتو آیین مقدس اسلام، در پرتو راه سعادت بخش اسلام و صراط مستقیم خدا به وجود بیاورند، باید به چه مسائلی بیش تر توجه کنند؟ معروف، منکر، شناخت صحیح آن دو، توجه به اینکه مراحلی از این شناخت صرفا پس از شناخت رهبری و رهبران صحیح میسر خواهد بود و بس. - بایدها و نبایدها؛ امر به معروف و نهی از منکر در قرآن، صصص 133 تا .136

  باده سرمستي
ثروت براي متنعمان و سرمايه داران بزرگ، همانند زياده روي درشراب خواري، مستي مي آورد و آنان را به چنان سرمستي مي كشاند كه هيچ كس را بنده نيستند و به هيچ قدرتي محدود نمي شوند. اين گونه است كه هنجارهاي قانوني و ارزشي جامعه را به سخريه مي گيرند. خداوند درآياتي از اين افراد به عنوان «مترف» ياد مي كند. ترف به معناي تنعم و برخورداري از نعمت است و مترف كسي است كه از نعمت فراوان و رفاه بسيار برخوردار است به گونه اي كه او را سرمست سازد و به طغيان كشاند. (لسان العرب، ابن منظور، ج 2، ص 30، ذيل واژه ترف) صاحب مجمع البحرين مي گويد: مترف به كسي گفته مي شود كه در استفاده از لذايذ و خوشيها زياده روي كند و وقتي مي گويند فلاني را نعمت، مترف كرده يعني: او را به طغيان و عياشي وداشته. البته مترفان دربسياري از موارد فرزندان ثروتمندان هستند؛ زيرا جمع آوري ثروت نيازمند فعاليت هاي اقتصادي و همت بسيار عالي است. از اين رو، بسياري از ثروتمندان همواره دغدغه جمع آوري و شمارش را دارند؛ چرا كه آسايش و آرامش و جاودانگي را در آن مي جويند (همزه2و3). اما فرزندان ثروتمندان، در آسايش و آرامش رشد مي كنند و رنج و سختي جمع آوري ثروت را تحمل نكرده اند. اينان چون درناز و نعمت و بهره مندي از لذت هاي بسيار پرورش يافته اند و بي رنج و درد زندگي را گذرانده اند، به عنوان مترف شناخته مي شوند. از اين رو مفسران در تعريف مترف به پرورش شخص در ناز و نعمت و لذت توجه مي دهند. (جامع البيان ج7 جزء12 ص182) اين درحالي است كه بسياري از ثروتمندان درچنين تنعم و لذتي رشد نكرده اند؛ مگر آنكه ثروتي از گذشتگان به ارث برده باشند.
به هرحال، مترف، به هر سرمايه دار و ثروتمندي گفته نمي شود، بلكه مترف كسي است كه در ناز و نعمت و لذت، پرورش و رشد يافته است، يا مترف كسي است كه در نعمت هاي مادي و لذت هاي دنيوي فرو رفته و سرمست از ثروت و لذت، از معنويات غافل مي باشد. (التحقيق مصطفوي ج1 ص385) از تعريفي كه بيان شد اين معنا به دست مي آيد كه مترف، كسي است كه ثروت، او را سرمست كرده و لذت هاي مادي او را از معنويات غافل ساخته است. براين اساس مي توان گفت مترف كسي است كه باده سرمستي در سرش افتاده و لذت دنيا او را از همه چيز بويژه معنويات و اهداف انساني و الهي غافل ساخته است.بنابراين، باده گساران مست ثروت، چيزي جز لذت را نمي فهمند و تجربه اي از درد و رنج ندارند و مي توان آنان را انسان هاي بي دردي دانست كه از انسانيت چيزي جز لذت نمي شناسند. از سوي ديگر، براساس آنچه گفته شد بايد گفت كه مترفان، داراي فرهنگ خاص خود هستند؛ زيرا سخن از پرورش يافتن در محيط و فضايي است كه جز لذت نمي شناسند و تجربه اي ندارند. اينان معنايي كه از زندگي و مفهوم آن مي شناسند، لذت و سرمستي است. از اين رو به مال و ثروت هاي خداداد و منشا آن بي توجه هستند. (سبا34تا36)

سیره نبوی در ترک هم نشینی با ثروتمندان

یکی از موضوعات مهم در اخلاق اجتماعی، بحث ارتباط با انواع قشرها و طبقات اجتماعی است. این بحث، یکی از مصادیق مهم عدالت اجتماعی محسوب می شود و سنگ محک خوبی برای نگاه و تعریف عدالت اجتماعی در عینیت جامعه است. پیامبر اکرم الگوی بسیار دقیقی در این زمینه در سیره و گفتار خود ارائه نموده اند که در بعضی از اصول فرسنگ‌ها با جوامع امروزی مسلمین متفاوت است.

اجرای عدالت اجتماعی
یکی از مهم ترین و حساس ترین نکات در مورد اخلاق اجتماعی رسول خدا(ص)، اجرای عدالت اجتماعی در بین همه ی آحاد جامعه است. در حقیقت عدالت جان دین و شریعت است. عدالت اجتماعی، عدالتی گسترده و فراگیر در همه ی وجوه زندگی انسانها است که از مهم ترین وجوه آن که مستقیماً با زندگی مردم در ارتباط است، عدالت اقتصادی و اجتماعی می باشد. بنابراین، وجود فقر، فاصله طبقاتی، بهره کشی، رانت خواری و تکاثر و سرمایه داری نشانۀ عدم عدالت است. بر همین اساس، پیامبر اکرم(ص) به برپایی عدل و قسط در جامعه فرمان یافت؛ قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْط (اعراف۲۹) بگو پروردگارم به قسط فرمان داد.
بقای جامعه به عدالت است، در جایی که عدالت نیست، انتظار پاکی و سلامت اجتماعی، انتظاری بیهوده است. روش و منش اسلام به عدالت است و با خاموش شدن عدالت، اسلام چون چراغی خواهد بود خاموش که با آن راه نمی توان یافت و مردمان را به سامان نمی توان رساند، زیرا این عدالت است که نگهدارنده ملت است، العدل قوام الرعیّه. از این روست که پیامبر اعظم(ص) می‌فرماید: ساعتی عدالت از هفتاد سال عبادتی که شب‌هایش نماز شب و روزهایش به روزه بگذرد، بهتر است (بحار ج‏۷۵ ص‏۳۵۲ و الحیاة‏ ج‏۶ ص‏۳۲۵)
عدالت یک تکلیف الهی و اصل محبوب مطابق با خواست و فطرت انسان و موجب تعالی بشر در حوزه‌های مختلف زندگی فردی و اجتماعی است و جامعه بشری هم از ابتدا تاکنون، آرزوی روزی را داشته و دارد که در آن، ظلم، تبعیض و بی عدالتی در تمام چهره و ابعادش نابود شود و نسیم ملایم عدالت و برابری در تمام زوایای زندگی انسان های دردمند و رنجیده، نفوذ کند. دردهای کهنه و قدیمی بشر، ناشی از ظلم و ستم و بی عدالتی را با داروی شفا بخش عدالت و برابری، مرهم نهاده و التیام بخشد.
اصالت مساوات و کرامت ذاتی انسان
یکی از شاخصه های مردم داری، اجرای مساوات در بین مردم و ارزش گذاری انسانها، براساس تقوا است. پیامبر خدا(ص)، حتی در نگاه کردن به اصحاب خویش مساوات را رعایت می کردند و یا در حلقه ای که اصحاب می نشستند؛ هیچ تفاوتی میان او و اصحابش دیده نمی شد. عرب را بر عجم و سفید پوست را بر سیاه پوست و اشراف زاده را بر خدمتکار مقدم نمی‌نمود و می فرمود: ائْتُونِی بِأَعْمَالِکُمْ لَا بِأَنْسَابِکُمْ (بحارالانوار ج۴۶ ص۱۷۷)؛ عمل های خود را نزد من آورید نه نسب هایتان را. اجرای تمام اقسام مساوات در همه زمینه ها، اعم از: مساوات در تقسیم بیت المال، مساوات در پرداخت مالیات‌های اسلامی، مساوات در فرا خواندن همه مردم به تحصیل علم و مساوات در تصدی مسئولیت ها بر اساس اهلیت و شایستگی و … مدّ نظر رسول خدا (ص) بود.
پیامبر اکرم (ص) با اعلام و اجرای مساوات، در واقع دیدگاه طبقاتی و برتری جویی های کاذب و دروغین و نیز مقدم کردن ثروتمندان بر فقرا را نفی کردند و همگان در برابر قانون الهی مساوی بودند، به عنوان مثال: زنی از اشراف مرتکب سرقت شده بود و زمانی که این مسأله ثابت شد، رسول خدا(ص) فرمان به مجازات او داد؛ عده ای نزد حضرت آمده و وساطت می کردند تا حکم درباره او اجرا نشود، اما پیامبر اکرم(ص) بر مساوات در اجرای قانون تاکید کرده و فرمودند: إنّما أهلک الّذین من قبلکم أنّهم کانوا إذا سرق فیهم الشّریف ترکوه و إذا سرق فیهم الضّعیف أقاموا علیه الحدّ (نهج الفصاحه ص۳۴۵) آنانکه پیش از شما بودند تنها به سبب چنین تبعیض هایی هلاک شدند؛ زیرا حدود را بر فرو دستان اجرا می کردند و اشراف و بزرگان را رها می ساختند.
این نگاه پیامبر(ص) که در مورد همگان به مساوات می نگریستند به حدی ظریف بود که در سیره و تعالیم ایشان، اقشاری که سعی در خود برترنمایی دارند عملا و نظرا طرد می شوند تا به اصالت حفظ کرامت انسان ضربه وارد نشود. این مساله طرد اغنیاء و متکاثرین توسط پیامبر را به خوبی نشان می دهد و همچنین دعوت به هم نشینی با فقرا و محرومین به سادگی قابل لمس است.
اهتمام به امور مستضعفان و محرومان و ترک مجالست با اغنیا
رفتار و مشی رسول خدا(ص)، رفتاری مبرّا از هر نوع رفتار ملوکانه و مستکبرانه بود. این مسأله باعث شده بود تا ایشان با جدیت با اقشار ضعیف جامعه ارتباط نزدیک داشته باشند. آنچه از سیره و سلوک اجتماعی پیامبر(ص) حکایت دارد، داشتن روحیه ی سادگی، بی پیرایگی و بی آلایش در زندگی و دوری از اشرافی گری است و مانند مردم محروم مشی می‌نمودند؛ چنان‌که خود بر این سیره تاکید داشتند و می فرمودند إِنِّی أَلْبَسُ الْغَلِیظَ وَ أَجْلِسُ عَلَى الْأَرْضِ وَ أَلْعَقُ أَصَابِعِی وَ أَرْکَبُ الْحِمَارَ بِغَیْرِ سَرْجٍ وَ أُرْدِفُ خَلْفِی- فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی (بحارالانوار ج۷۴ ص۸۲) من لباس خشن می‌پوشم و بر زمین می نشینم و انگشتان را [پس از غذا] با زبان می لیسم و بر الاغ بی پالان سوار می شوم و کسی را بر پشت خود روی مرکب سوار می کنم. پس هر که از سنّت من گریزان شود از من نیست. هم چنین پیامبر اکرم(ص) هم خود سعی در عدم مجالست و رابطه با اغنیا و توانگران داشتند و هم دیگران را از هم نشینی با آنان منع می نمودند و دلیل آن را اینگونه بیان می فرمودند: نشست و برخاست با سه طایفه دل را می میراند از جمله: نشست و برخاست با اغنیا. (تحف العقول ص۵۱)
ایشان شدیدا از احترام به فرد ثروتمند به خاطر دارایی هایش بیزار بودند و فرموده اند: خدا لعنت کند کسی را که شخص غنی(ثروتمند) را به خاطر توانگری اش احترام کند (ارشاد القلوب ص۲۷۰)
رسول خدا یاران خود را به مجالست با فقرا فرا می خواندند و در توصیه ای به ایشان می فرمودند: طوبی لمن ..خالط اهل الذله و المسکنه خوشا به حال کسانیکه.. با بیچارگان و مسکینان معاشرت داشته باشند. (محمد رضا حکیمی حکومت اسلامی از منظر قرآن و سنت ص۳۳۷ به نقل از بحار ج۷۷ ص۱۷۵)