پس از امامت .صلح امام. تفاوت یاران دو امام. مكاتبه با معاویه. آموزه ها
مقولهء صلح امام حسن و معاویه
اهل بیت ، در پی نارضایتی از انحراف دستگاه امامت، پس از رحلت پیامبر، وقتی حاکمیّت در اختیار آنان قرار گرفت، جنگها و سختیهای فراوان را تحمل کردند و شیعیان ایشان نیز، متحمل دشواریها شدند.. لا تعذلونی فان فیها مصلحة مرا سرزنش نکنید، در این کار مصلحتی است. علامه بحر العلوم در منظومهء السهم الثاقب نیز اشاره به همین مصلحت سنجی دارد: و لیس فی صلح الامام الحسن بأس فانه لسّر ممکن کصلح جدّه نبیّ الرحمة صلحاً رأی فیه صلاح الامّة صلح حسن (ع) برای راز پنهانی رخ داد. این ملاحظات از سوی حضرتش، ملاحظهء جان و مال نبود. فداکاریها و دلاوریهای حضرتش در جنگها و از جمله، جنگهای دوران حضرت امیر(ع) توضیحگر این حقیقت است. امام در حضور در این مجتمعات و تحمل و خون دل خوردنها مصالح عامه جهان اسلام و آیندهء تفکّر شیعی را در نظر داشت. مصالحی که ایجاب می کرد، امام (ع)، مصائب و دشواریهای زندگی را چونان زهر، جرعه جرعه بنوشد، تا نهال تشیع و اسلام راستین، پایدار بماند.
حضور امام در محافل رسمی معاویه در این دوره، امام در عین حضور در محفل رسمی دولتی، نمی خواسته در ساعات ازدحام و تجمع حضور یابد، تا مبادا معاویه و درباریان او و یا مردمان نان به نرخ روز خور، حرمت ایشان را نگاه ندارند و تحقیر موقعیّت و مکانت امام، صورت گیرد. احتمالهای دیگری نیز قابل طرح است . در مجموع، حکایات تاریخی، نشان می دهد که امام، در دورهء پس از خلافت، بارها و بارها، در محافل خصوصی و رسمی دولتی، حضور داشته اند. حضوری که مسلماً پشتوانه ای جز مصلحت اندیشی های امام، نداشته است .
سیاست خارجى یکی از دلایل صلح امام از نظر سیاست خارجى آن روز، جنگ داخلى مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زیرا امپراتورى روم شرقى که ضربت هاى سختى از اسلام خورده بود، همواره مترصد فرصت مناسبى بود تا ضربت موثر و تلافى جویانه اى بر پیکر اسلام وارد کند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد. وقتى که گزارش صف آرایى سپاه امام حسن(ع) و معاویه در برابر یکدیگر، به سران روم شرقى رسید، زمامداران روم فکر کردند که بهترین فرصت ممکن براى تحقق بخشیدن به هدفهاى خود را به دست آورده اند، لذا با سپاهى عظیم عازم حمله به کشور اسلامى شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگیرند. آیا در چنین شرائطى، شخصى مثل امام حسن(ع) که رسالت حفظ اساس اسلامى را به عهده داشت، جز این راهى داشت که با قبول صلح، این خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع کند، ولو آنکه به قیمت فشار روحى و سرزنش هاى دوستان کوته بین تمام شود؟ امام باقر (ع) به شخصى که بر صلح امام حسن(ع) خرده می گرفت، فرمود: اگر امام حسن این کار را نمی کرد خطر بزرگى به دنبال داشت.
از نظر سیاست داخلى شک نیست که هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در میدان جنگ بر دشمن پیروز گردد، باید از جبهه داخلى نیرومند و متشکل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنین نیرویى، شرکت در جنگ مسلحانه نتیجه اى جز شکست ذلتبار نخواهد داشت. در بررسى علل صلح امام مجتبى(ع) از نظر سیاست داخلى، مهمترین موضوعى که به چشم می خورد، فقدان جبهه نیرومند و متشکل داخلى است، زیرا مردم عراق و مخصوصاً مردم کوفه، در عصر حضرت مجتبى(ع) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشکیل و هماهنگى و اتحاد.
شهامت و شجاعت حسنی : بعضى مىپندارند که شجاعت امام حسن ع کمتر از ائمه دیگر بوده. براى اینکه نادرستى این پندار روشن شود به نمونههایى از شهامت آن حضرت اشاره مى شود؛ به نقل برخى از مورخان، امام حسن ع به همراه برادرش امام حسین ع در فتح شمال آفریقا با 10 هزار رزمنده شرکت کردند. همچنین ایشان و برادرش امام حسین ع در فتح طبرستان در سال سى هجرى در کنار دیگر رزمندگان اسلام حضور داشتند. ابونعیم اصفهانى مىنویسد: امام حسن ع در فتوحات ایران شرکت داشت و در اصفهان و گرگان کنار رزمندگان اسلام بود. امام مجتبى ع در جنگ جمل، در رکاب پدر خود امیرالمؤمنین ع در خط مقدم جبهه مىجنگید و از یاران دلاور و شجاع على ع سبقت مىگرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى مىکرد. پیش از شروع جنگ نیز، به دستور پدر، همراه عمار یاسر و تنى چند از یاران، وارد کوفه شد و مردم کوفه را جهت شرکت در این جهاد دعوت کرد. آن حضرت در جنگ صفین، در بسیج عمومى نیروها و گسیل داشتن ارتش امیرمؤمنان ع براى جنگ با معاویه، نقش مهمى به عهده داشت. آمادگى او براى جانبازى در راه حق به قدرى بود که امیرمؤمنان، در جنگ صفین از یاران خود خواست که او و برادرش حسین ع را از پیشتازى در جنگ با دشمن بازدارند، تا نسل پیامبر ص با کشته شدن این دو شخصیت از بین نرود.
امام حسن (ع) امام قائم و قاعد
در روایت از پیامبر(ص) وارد شده که آن حضرت(ص) فرمود الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا حسن و حسین در همه احوال، امام و پیشوایند؛ چه بایستند و چه بنشینند. (بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 43، ص 291، و نیز ج 44، ص 2) مراد از قیام و قعود چنان که از آیات قرآنی به دست می آید، قیام به امور اجتماعی از جمله برپایی حکومت، جهاد، اقامه حدود و اجرای آن و مانند آن است، چنان که مراد از قعود، عدم قیام به این امور و پذیرش مسئولیت های اجتماعی است، از این رو کسانی را که در جنگ ها و جهادها شرکت نکرده و یا ناتوان از حضور و مشارکت درامور اجتماعی از جمله جهاد هستند به عنوان قاعدین معرفی می کند. (نساء،95).
بسیاری از امامان(ع) با آن که توانایی مشارکت در عمل سیاسی و اجتماعی و حضور درمراتب عالی مدیریت دستگاه و نظام سیاسی و اجتماعی جامعه اسلامی را داشتند اجازه حضور نیافتند و به شدت با حضور ایشان مقابله شد لذا بسیاری از ایشان بازداشت و زندانی و یا در اردوگاه های نظامی در بازداشت خانگی بودند تا نتوانند درحوزه عمل اجتماعی مشارکت فعال و سازنده مستقیمی داشته باشند.
برخلاف تصور و تصویری که از امام حسن مجتبی(ع) نشان داده شده، آن حضرت تا آنجا که توانست در زمینه عمل سیاسی و اجتماعی و اجرای نقش امامتی خویش یعنی در اختیارگرفتن زمام امور و قرارگرفتن در منصب اولوالامر تلاش کرده، با این همه به سبب خیانت نزدیکترین سرداران و یاران خویش از جمله عبیدالله بن عباس بن مطلب، و سرباز زدن ارتش در برابر فشارهای دولت سفیانی و اموی و توطئه های معاویه به ناچار صلح را پذیرفت و از مشارکت فعال سیاسی در عرصه امور سیاسی و اجتماعی بازماند. با این همه آن حضرت(ع) هرگز از مشارکت باز نایستاد و به اشکال مختلف برنامه ها را اجرا کرد تا زمینه قیام حسینی فراهم آمد.
صلح حسنی(ع)، معلول دنیا طلبی خواص
1- دلایل اعتقادی و کلامی در خصوص ولایت، امام در پاسخ اعتراض ابوسعید به صلح امام با معاویه عنوان داشتند: "آیا من حجت خداوند بر مردم نیستم؟ آیا من همان کسی نیستم که پیامبر درباره من و برادرم فرمود: حسن و حسین دو امام هستند چه بنشینند و چه بپاخیزند [قیام کنند]؟ ای اباسعید پس من امامم چه قیام کنم و چه بنشینم. پس وقتی که من امامم چرا نباید رای من و آنچه که انجام میدهم مورد اطمینان باشد، چه در صلح و چه در جنگ، هرچند که ممکن است مواردی هم بر شما مشتبه باشد... کار من شما را خشمگین و ناخشنود کرد زیرا به حکمت و مصلحت این کار جاهل هستید بدانید که اگر این کار را انجام نمیدادم یک نفر از شیعیان ما بر روی زمین باقی نمی گذاشتند مگر کشته میشد (تاریخ الخلفا، ص 207)
2- دلایل اجتماعی، سیاسی و نظامی
الف- دلایل اجتماعی _ سیاسی دین قشری و پوسته دینی حکومت معاویه: امویان پس از فتح مکه و شکست از پیامبر اسلام(ص) و در نهایت تسلیم شدن در برابر مسلمین، همواره در صدد بازیابی قدرت دوران جاهلیت خویش بودند. این فرصت در زمان حضرت رسول فراهم نگشته اما پس از رحلت آن حضرت و در بیست سال حکومت خلفای دوم و سوم توانستند به واسطه حسن توجه خلفا به ایشان قدرت سیاسی و نظامی فوق العادهای کسب نمایند. معاویه در پناه حکومت بیست ساله خویش بر شامات در دوران خلفای دوم و سوم، با فعالیت مجدانه و گسترده (و در عین حال منفی، سیاه و در تضاد با احکام و چارچوب اسلامی) در ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی توانست پایگاهی محکم و مستقر برای خویش در شامات فراهم آورد به نحوی که آوازه وی در دیگر بلاد اسلامی با عنوان فامیل و صحابی پیامبر(ص) مشهور گشته به نحوی که شهرت وی بسیار بالاتر از ابوذر و مقداد و عمار و... گشت.
معاویه در زمان زمامداری خویش با نقشهها و سیاستهای عوام فریبانه همواره با حفظ نسبی ظواهر اسلامی، اجرای ظاهری مقررات دینی، اجرای پارهای از مقررات اسلامی در دربار خویش و حفظ ظاهری رنگ اسلامی جامعه تلاش فراوانی مینمود تا هرچه بیشتر به حکومت خویش رنگ شرعی و اسلامی و در نهایت مشروعیت دینی و مقبولیت مردمی بدهد. درکنار این امر، معاویه با بهره بردن از کیاست و روبَه صفتی فراوان در حل و فصل امور و مقابله با مشکلات، سیاست فوق العاده ماهرانه و مرموزانهای داشته و مشکلات را با استفاده از حیلهها و مکرهای فراوان حل و فصل مینمود. با توجه به شرایط توصیفی فوق الذکر از کیفیت حکومت معاویه و مشروع نگریسته شدن این حکومت از سوی مردم، پیروزی قیام امام حسن(ع) علیه معاویه و تاثیر مثبت شهادت در جنگ با معاویه به شدت مورد تردید بود. چراکه در آن هنگام به جهت لعاب ضخیم دینی کشیده شده بر حکومت معاویه، افکار عمومی از میزان انحراف وی از اسلام کاملا بیخبر بوده لذا عناصر ناآگاه از شرایط سیاسی و فرهنگی، جنگ امام حسن(ع) با معاویه را نه قیام حق علیه باطل بلکه تفسیر به یک اختلاف سیاسی و کشمکش بر سر قدرت و حکومت مینمودند. لذا در صورت جنگ امام حسن(ع) با معاویه، حضرت به شدت مورد مذمت و شماتت مردم و بزرگان اقوام مختلف قرار گرفته و قیام وی به عنوان حرکتی ضد دینی و در جهت سست نمودن پایههای حکومت دینی تفسیر میگردید.
عافیت طلبی، دنیازدگی، خستگی از جنگ و...: یکی از مشخصه های سپاه امام حسن(ع) که آن حضرت را از ادامه جهاد نظامی بازداشت عدم انضباط و فرمانبری سپاه از فرامین ایشان بود. باید گفت این امرمعلول عواملی از قبیل: 1- دنیازدگی و عافیت طلبی سپاه حضرت و تمایلات شدید و گرایش های عمیق مادی و زندگی دنیوی ولو در ذلت به رغم اعلام وفاداری اولیه سپاه مبنی بر لزوم مبارزه با طاغوت اموی؛ 2- خستگی از سه جنگ طاقت فرسای گذشته یعنی جمل، صفین و نهروان؛ 3- تبلیغات دروغین و مکارانه معاویه مبنی بر صلح با سپاه امام حسن و گرایش مردم به برقراری صلح و اتمام تعارضات و اختلافات با صلح و آرامش. سخنرانی جامع و مهیج امام حسن(ع) خود گویای تمامی زوایای امر می باشد: "امروز اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بربسته است استقامت خود را از دست داده و زبان به شکوه گشوده اید. وقتی به صفین روانه می شدید دین خود را بر دنیا مقدم می داشتید ولی امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می دارید. ما همان گونه هستیم که در گذشته هستیم ولی شما نسبت به ما آن گونه که بودید وفادار نیستید". امام(ع) در ادامه سخنرانی خویش ضمن آزمونی شگفت روحیه عافیت طلبی و تن دادن به زندگی ذلت بار دنیوی سپاهیانش را چنین نمایان می سازد: "معاویه به ما پیشنهادی کرده که دور از انصاف و برخلاف هدف بلند و عزت ماست. اینک اگر آماده کشته شدن در راه خدا هستید بگویید تا با او به مبارزه برخیزیم و با شمشیر پاسخش را بدهیم و اگر طالب زندگی با ذلت و عافیت هستید اعلام کنید تا پیشنهاد او را بپذیریم و رضایت شما را تامین کنیم (بحار الانوار، ج44، ص22؛ تاریخ مدینه دمشق، ج13،ص368؛ اسد الغابه، ج2) سخن امام(ع) که بدینجا رسید مردم از هر طرف فریاد می زدند: "البقیه البقیه: ما زندگی می خواهیم، ما زندگی می خواهیم".
ب- دلایل نظامی
تهدید نظامی دشمنان خارجی: ترکیب جبهه مسلمانان چنان بود که فرو رفتن در جنگ داخلی دستاوردی جز زیان برای حکومت اسلامی نداشت؛ زیرا امپراتوری روم شرقی که شکستهایی سخت از اسلام خورده بود همواره در پی این فرصت بود تا ضربهای کاری بر اسلام وارد ساخته و شکستهای پیشین خویش را جبران نمایند. صفآرایی سپاه امام حسن(ع) و معاویه در مقابل هم میتوانست فرصت انتقام را در اختیار رومیان قرار دهد.
سپاهی ناهماهنگ و متشتت برای امام حسن (ع): فقدان جبهه نیرومند و هماهنگ و دارای روحیه، جنگ را بسیار ناموفق و جبرانناپذیر برای امام مینمایاند. با آنکه بعد از شهادت حضرت علی (ع) بسیاری از مردم کوفه با امام حسن(ع) بیعت کرده و پیمان وفاداری بسته بودند اما واقعیت کوفه چیزی جز گوناگونی گرایشها، تشتت آرا و آشکار شدن کینهها میان مردم نبود. توجه به هستههای تشکیل دهنده سپاه امام(ع) ماهیت عینی و واقعی آن را بهتر مینمایاند. سپاه امام از چندین گروه پدید آمده بود:
1- شیعیان و طرفداران امیر مومنان علی (ع)؛ 2- باند اموی که به گواهی تاریخ در این باند عناصری نیرومند وجود داشتند که از طرفداران بسیار بهره می بردند و در پدید آوردن یاس و تزلزل در سپاه تاثیر بسزایی داشتند. این گروه در کنار شایعه پراکنی، توطئه و ایجاد نفاق، پنهانی با شام ارتباط برقرار ساخته مراتب فرمانبری و همراهی خود با معاویه را اعلام کرده بودند؛ 3- خوارج، شکاکان، سودجویان، قبیلهگرایان و... که ایشان نه به جهت تبعیت از امام و ولی امر مسلمین بلکه به واسطه دشمنی خاص با معاویه و یا بردن منافع کثیر مادی از جنگ و یا به واسطه تعصب قومی و به پیروی از رئیس قبیله خویش در جنگ حضور مییافتند. برای این دسته از سپاه امام شخصیت بزرگ و مقام معنوی امام حسن(ع) بر معاویه هیچ ترجیحی نداشت.
نتیجه: حال با توجه به مطالب فوق میتوان به این امر نایل گشت که ایستادگی امام در برابر معاویه و به شهادت رسیدن ایشان در وضعیت توصیفی فوق به معنای شکسته شدن بزرگترین سد و مانع موجود بر سر راه اجرای سیاستهای خبیثانه معاویه و به تبع آن کشته شدن شیعیان مخلص و دوستداران و محبین اهل بیت حتی حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و نابودی کامل جبهه حق و از بین رفتن تمامی پایگاههای سیاسی و اجتماعی این جبهه بود؛ چراکه معاویه با به خدمت گرفتن سه عنصر زر و زور و تزویر میتوانست در بسیاری از بدیهیات و باورهای دینی و عادات مردم تردید پدید آورده و نظرات خویش دال بر حقانیت و مشروعیت خویش و نامشروع بودن حرکت امام حسن مجتبی بر افکار عمومی بقبولاند. شرایط موجود برای امام حسن(ع) در ایام خلافت معاویه با شرایط و اقتضائات موجود برای امام حسین(ع) البته در زمان خلافت یزید و نه امامت وی در زمان معاویه تفاوتی ماهوی و عمیق داشت.
اولا در دوران پس از صلح، حکومت معاویه به تدریج ماهیت واقعی خویش را به جهت زیر پا نهادن مفاد عهد نامه صلح از طرفی و تغییر احکام الله و بیتوجهی به شعائر دینی نشان داد؛
ثانیا پس از مرگ معاویه خلیفهای به جانشینی او رسید که به غیر از خونخواری، فاقد تمامی صفات خلیفه قبلی بالاخص پختگی و تدبیر سیاسی بود. وی جوانی ناپخته، شهوت پرست، خودسر، فاقد دور اندیشی و احتیاط، متهور، خوشگذران، عیاش و دارای فکر سطحی بود. وی به واسطه خصوصیات فردی خویش قادر به حفظ ظواهر اسلام در حکومت خویش و نشان دادن ظاهری دیندار و با ایمان از خود نبود. وی از لحاظ سیاسی در درجهای ناپختگی قرار داشت که به واسطه اعمال ضد دینی خویش که تنها یک مورد آن حمله به مدینه و حلال دانستن سه روزه جان و مال و ناموس اهل مدینه بود، ماهیت اصلی حکومت بنی امیه و اهداف بنیادین آن یعنی دشمنی آشتیناپذیر با اسلام و بازگشت به دوران جاهلیت و احیای رژیم اشرافی را (که البته سالیان سال توسط معاویه با لعابی کاملا دینی مخفی نگاه داشته شده بود)، به طور کامل افشا و در برابر دیدگان مردم قرار داد. در چنین شرایطی، مزدوران بنی امیه به هیچ عنوان قادر نبودند تا قیام اهل بیت (ع) علیه حکومت بنی امیه را تنها قیامی در جهت کسب قدرت سیاسی و نظامی تفسیر نمایند بلکه این حرکت از سوی مردم قیام حق علیه باطل و با هدف نابودی دشمنان دین و خائنین به اسلام و مسلمین تفسیر میگردید.
قانون اسلام و جهاد و صلح
صلح امام حسن ع و قیام امام حسین ع نه تنها متناقض نیستند، بلکه هر دو در زمان خود حرکتی لازم و در یک راستا و در تعقیب یک هدف بوده اند. امام حسن ع متارکه جهاد نمود و صلح کرد ولی امام حسین ع قیام کرد و به جهاد مبادرت ورزید . آیا اسلام دین صلح است یا دین جنگ؟ در قرآن کریم هم دستور به جنگ و جهاد داده شده و هم دستور صلح . آیات زیادی راجع به جنگ با کفار و مشرکین است، مانند و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم در راه خدا با کسانیکه با شما می جنگند بجنگید. و آیات دیگری در باب صلح وارد شده مانند و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل علی الله انه هو السمیع العلیم و اگر به صلح گراییدند، تو نیز بدان گرای و بر خدا توکل نما که او شنوای داناست .» بنابراین اسلام نه صلح را به معنای یک قانون ثابت می پذیرد و نه در همه شرائط جنگ را توصیه می کند، بلکه هر کدام از این دو تابع شرایط خاصی است، از اینرو می بینیم پیامبر اکرم ص در بدر و احد و احزاب با مشرکین می جنگد و در حدیبیه با سرسخت ترین دشمنان اسلام یعنی مشرکین مکه قرارداد صلح امضا می کند.
پیامبر اسلام که در بدر، احد، احزاب و حنین دست به نبرد زد، در شرایط دیگرى که پیروزى را غیر ممکن می دید،ناگزیر با دشمنان اسلام قرارداد صلح بست و موقتاً از دست زدن به جنگ و اقدام حاد خوددارى نمود تا در پرتو آن پیشرفت اسلام تضمین گردد. بنابر این، همان گونه که پیامبر اسلام (ص) بر اساس مصالح عالیترى که احیاناً آن روز براى عده اى قابل درک نبود، موقتاً با دشمن کنار آمد، حضرت مجتبى(ع) نیز، که رهبر و پیشواى دینى بود و به تمام جهات و جوانب قضیه بهتر از هر کس دیگری آگاهى داشت، با دوراندیشى خاصى، صلاح جامعه اسلامى را در عدم ادامه جنگ تشخیص داد.
هر چند در قرآن و دیگر منابع اسلامی فرمان جهاد و صلح هر دو دیده می شود ؛ اما اسلام ، نه صلح و نه جنگ را اصلی همیشگی می داند. زیر بنای تفکر اسلامی که بر بازشناسی شخصیت انسانی انسان و گرامی شمردن تکامل، آزادی و اختیار وی استوار است ، نشان می دهد که صلح ، اصل اولی و قانون ثابت دراسلام است؛ به طوری که ورود به جنگ و درگیری، حتی در زمان معصوم (ع)، خلاف قاعده است و بر اساس ضرورت تحقق می یابد، به قول شهید مطهری ای بسا جنگها که مقدمه ی صلح کامل تر است و ای بسا صلح ها که زمینه را برای یک جنگ پیروزمندانه، بهتر تهیه می کند. تأکید اسلام بر جهاد دفاعی و مشروط ساختن جهاد ابتدایی و حتی آزادی بخش به موقعیت و شروطی خاص ، تأییدی بر اصل نبودن جنگ در اسلام است. وقتی می توان با صلح، مسالمت، اندیشه، اندرز و منطق به هدف والای رستگاری آدمیان دست یافت ، هیچ خردمندی حتی از نفس افتادن یک انسان را درست نمی شمارد .
زمینه های آتش بس :
در تحلیل و بررسی عملکرد زندگی امام مجتبی (ع) باید گفت : اوضاع نامساعد و عوامل گوناگون، موقعیتی پدید آورد که صلح، به عنوان یک مسأله ی ضروری، بر امام (ع) تحمیل شود، به گونه ای که هر خردمندی در آن موقعیت قرار می گرفت، چاره ای جز مسالمت نداشت. از نظر سیاست خارجی، ترکیب جبهه ی مسلمانان چنان بود که فرو رفتن در جنگ داخلی دستاوردی جز زیان نداشت، زیرا امپراتوری روم شرقی که شکست هایی سخت از اسلام خورده بود، همواره در پی فرصت می گشت تا ضربه ای براسلام وارد سازد و شکست های پیشین خود را جبران کند. صف آرایی سپاه امام حسن و معاویه در مقابل هم می توانست فرصت انتقام را در اختیار رومیان قرار دهد. از نظر سیاست داخلی، فقدان جبهه ی نیرومند و هماهنگ و دارای روحیه، جنگ را بسیارناموفق و جبران ناپذیر می نمایاند. با آنکه بعد از شهادت امام علی(ع) بسیاری از مردم کوفه با امام حسن(ع) بیعت کرده، پیمان وفاداری و سربازی بسته بودند، اما واقعیت کوفه چیزی جز گوناگونی گرایش ها، تشتت آرا و آشکار شدن کینه ها میان مردم نبود .
بر اهل فن پوشیده نیست که هرگاه به اراده ی الهی نبوت و به تبع آن امامت در زمین پدیده آمده، جز به کمک یاورانی با اخلاص استقرار نیافته است. بر اساس اسناد تاریخی، هر چند امام حسن(ع) باسامان دادن سپاه و اندیشیدن سیاست های لازم برای جنگ با معاویه آماده شد؛ ولی به سبب عدم هماهنگی، اختلاف سپاهیان و توطئه های معاویه، موقعیت را برای چیرگی بر جبهه ی باطل مناسب نمی دید. بنابراین کوشید تا خردمندانه از وضعیت تحمیلی برای حفظ حق، بهره برداری کند . در حقیقت امام حسن(ع) بدون کمترین تغییر در جهت حرکت، سنگر مبارزه را تغییر داد؛ معاویه را که مانع نشر حق و عدالت می دانست، هدف قرار داده بود؛ گاه از زاویه ی تجهیزسپاه و زمانی از زاویه ی تدبر و نرمش .
موضع گیری های تابناک :
امام حسن(ع) فرزند حماسه های فراموش نشدنی بود و هرگز از کشته شدن در راه خدا نمی هراسید، آنچه وی را بیمناک ساخته بود، آینده ی سپاه کوفیان سست عنصر بود، بی تردید اگر با لشگری چنین شکننده پای به میدان رزم می نهاد، معاویه او را به اسارت در می آورد تا ننگ شکست خانداش به دست سپاه حضرت محمد(ص) را جبران کند . بدون تردید اغلب اطرافیان امام حسن(ع) افرادی سیاسی بودند نه آنان که امام را به مثابه ی امام از جانب خداوند پذیرفته باشند . لذا سرانجام در مرز انتخاب، ماندن را با حکومت معاویه گر چه با اکراه پذیرفتند، سستی رأی آنها تا بدان جا بر امام واضح بود که فرمود: به خدا سوگند اگر با معاویه درگیر شوم، اینان گردن مرا گرفته به صورت اسیر به او تحویل دهند .
امام حسن (ع) در «مدائن» یعنی آخرین نقطه ای که سپاه امام تا آنجا پیشروی کرد، سخنرانی کرد و طی آن فرمود : هیچ تردیدی ما را از مقابله با اهل شام باز نمی دارد. در گذشته به نیروی استقامت، وحدت و تفاهم داخلی شما، با اهل شام می جنگیدیم ، ولی امروز اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بربسته ... وقتی که به جنگ صفین روانه می شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم می داشتید، ولی امروز منافع خود را بر دین خود مقدم می دارید، ما همان گونه هستیم که در گذشته بودیم ، ولی شما نسبت به ما آن گونه که بودید وفادار نیستید . اکنون معاویه به ما پیشنهادی کرده که بر خلاف عزت و سرافرازی ماست . اگر آماده نبرد و کشته شدن در راه خدا هستید ، صلح او را رد کرده ، با تکیه بر شمشیرمان کار او را به خدا می گذاریم ، اما اگر طالب عافیت و ماندن هستید باید صلح را بپذیریم ... در این وقت جمعیت از هرسو با فریاد «ترجیح زندگی » خواهان صلح شدند .
افزودن بر این شهادتی سازنده است که در راه زنده کردن سنتی نیک یا میراندن رسمی زشت ، بعد از اندیشیدن تدابیر لازم و نومیدی از وجود راه های شرافتمندانه ی دیگر ،در پیکاری سرخ تحقق یابد . کشته شدن امام حسن(ع) در آن وضعیت به معنای کشته شدن خلیفه ی مسلمانان، شکست مرکز خلافت و نابودی بسیاری از شیعیان مخلص، حتی امام حسین (ع) بود؛ زیرا معاویه با به خدمت گرفتن سه عنصر زر و زور و تزویر می توانست در بسیاری از بدیهیات و باورهای دینی و عادات مردم تردید پدید آورد و نظرهایش را دست کم به عامه ی مردم بقبولاند .از سوی دیگر ، او برای به دست آوردن سلطنت دنیوی حاضر بود هر گونه امتیاز بدهد .به طوری که ورقه ی سفید امضاء شده ای برای امام (ع) فرستاد و نوشت هر چه در آن ورقه بنویسد، پذیرفته شده است . در این موقعیت، امام وظیفه داشت تا آخرین حد ممکن از آمادگی دشمن بهره برداری کند و موضوع های مهم ، حساس و مطابق با مصالح مسلمانان را به عنوان شرط های آتش بس ، در قرار داد صلح بگنجاند .در چنین وضعیتی ، این کار بهترین شاخص قدرت دیپلماسی و سیاست شایسته ی آن حضرت است . دقت در شروط صلح نامه زوایای بیشتری از راز کردار امام حسن (ع) را آشکار ساخته ، سیمای صلح را روشن و انگیزه تن ندادن حضرت (ع) به شهادت را تحلیل می کند .
در برخی از موارد این صلح نامه آمده است :
1 ـ معاویه باید به کتاب خدا و سنت پیامبرش و روش جانشینان صالح آن حضرت حکومت کند .
2 ـ معاویه بن ابی سفیان نباید کسی را پس از خود به عنوان جانشین معرفی و تعیین کند ، بلکه تعیین خلیفه پس از وی بر عهده ی شورای مسلمانان است .
3 ـ مردم در هر کجا که باشند یا درشام و یا در عراق یا در حجاز و یا در یمن باید در امن و امان به سر می برند
4-یاران و پیروان علی و اموال و زنان و فرزندانشان باید از هر گونه تعرض مصون باشند .
5 ـ معاویه نباید علیه حسن بن علی و برادرش حسین و نیز دیگر افراد خاندان رسول خدا (ص)در نهان و آشکار دست به توطئه بزند و یا آنها را در هر کجا باشند به هراس اندازد. نگاهی گذرا به این شرطها ما را بدین نکته رهنمون می کند که این صلح نامه در برگیرنده ی مهمترین قانونهای حکومتی اسلام اعم از قانونی بودن حکومت بر طبق کتاب و سنت و شورایی بودن حکومت می باشد. بنابراین شرطها ، معاویه مسئول برقراری امنیت برای مردم و به ویژه رهبری مخالفان یعنی خاندان پیامبر(ص) است. باری پس از امضاء قرارداد صلح، معاویه به تخلیه یا بنا به قول بعضی به کوفه آمده و در آنجا نطقی ایراد کرد که در آن به مردم گفته هر شرطی را که با امام حسن (ع) کرده ام زیر پای می گذارم، در همان مجلس شرط اساسی پیمان صلح را نقص کرد و به علی (ع) دشنام و ناسزا گفت. امام حسن (ع) همه دوستداران و شیعیان اهل بیت را به صبر دعوت نمود و از فتنه و آشوب بر حذر ساخت. امام حسن (ع) پس از ورود به مدینه بی طرفی کامل را شیوه خود قرار داد و از مداخله در امور خودداری نمود . اوقات خود را به عبادت و ارشاد مردم و رسیدگی به مستمندان و دستگیری از آنان می گذراند .
هر حرکتی که از آنها صادر شده را الهی بدانیم
اگر از لحاظ اعتقادی به حجت الهی بودن ائمه معتقد باشیم و هر حرکتی که از آنها صادر شده را الهی بدانیم، هر روشی که آن بزرگواران در پیش گرفته اند - اعم از صلح و جنگ - قابل توجیه و مورد قبول واقع خواهد شد. ائمه اطهار ع همه نور واحد و معصومند و مرتکب خطا و اشتباه و گناه نمی شوند و هدف آنان نیز یک چیز بوده و هست و آن عزت و اعتلاء و حفظ دین مبین اسلام می باشد، چنانکه پیامبر اکرم ص فرمودند: لا یزال الاسلام عزیزا الی اثنی عشر خلیفة; اسلام مادام که در سایه وجود دوازده امام و خلیفه است عزیز و مقتدر است . بر این اساس ائمه هدی ع به مقتضای عصمت و علمی که دارند، همیشه نافع ترین و بهترین راه را برای حفظ اسلام و اعتلای کلمه حق در پیش می گیرند و نهایت تلاش خود را در جهت رسیدن به این هدف مصروف می دارند . تمام دغدغه شان حفظ دین است; چه با شمشیر و چه با تدبیر . و حرکت هر یک از آن حضرات ادامه و مکمل حرکت امام دیگر بوده است و همه بر طبق دستور خدا و رسولش عمل کرده اند، چنانکه حضرت ابا عبد الله الحسین ع در جواب جابر که به آن حضرت عرض کرد: نمی شود شما هم مثل امام حسن ع صلح کنید؟ فرمود: ان اخی فعل بامر من الله و رسوله و انا افعل بامر من الله و رسوله; همانا برادرم به امر خدا و رسولش عمل کرد، من نیز به امر خدا و رسولش عمل می کنم .»
گفتار امام پیرامون انگیزه هاى صلح با معاویه
ابو سعید عقیصا می گوید: به امام حسن مجتبی ع عرض کردم: چرا با معاویه صلح نمودی؟ آن حضرت فرمودند: "ای ابو سعید! آیا من حجت خدای تعالی بر خلقش نیستم و امام بعد از پدرم علی ع بر مردم نمی باشم؟ گفتم: چرا هستی . فرمود: آیا من آن کسی نیستم که رسول خداص درباره من و برادرم فرمودند: حسن و حسین امامند چه قیام کنند و چه صلح کنند؟ گفتم: چرا هستی . سپس فرمود: پس من چه قیام می کردم و چه صلح می نمودم، امام هستم . ای ابوسعید! به همان علتی که پیامبر با قبایل بنی ضمره و بنی اشجع و با اهل مکه زمانیکه از حدیبیه برمی گشت صلح نمود من هم با معاویه صلح نمودم، با این تفاوت که اهل مکه کفار به تنزیل [یعنی به تصریح قرآن] هستند و معاویه و یارانش کفار به تاویل می باشند . ای ابو سعید! زمانیکه من امام منصوب از طرف خدا هستم جایز نیست که در رای و نظرم اعم از اینکه صلح و یا جنگ باشد تخطئه شوم، اگر چه حکمت نظرم مشخص نباشد ." بنابراین حدیث، اگر پیامبر اکرم ص در موقعیت و شرایط امام حسن ع بود، همان راهی که امام حسن ع در پیش گرفت را برمی گزید و طبیعتا اگر امام حسین ع هم در آن شرایط و موقعیت بود، راه چاره را تن دادن به صلح می دانست .
امام مجتبى (ع در پاسخ شخصى که به صلح آن حضرت با معاویه اعتراض کرد، انگشت روى این حقایق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنین بیان فرمود: «من به این علت، حکومت و زمامدارى را به معاویه واگذار کردم که یارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر یارانى داشتم شبانه روز با او می جنگیدم تا کار یکسره شود. من کوفیان را خوب می شناسم و بارها آنها را امتحان کرده ام. آنها مردمان فاسدى هستند که اصلاح نخواهند شد. نه وفا دارند، نه به تعهدات و پیمانهاى خود پایبندند و نه دو نفر با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه می کنند، ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.» آن گاه امام افزود: «اگر یارانى داشتم که در جنگ با دشمنان خدا با من همکارى می کردند، هرگز خلافت را به معاویه واگذار نمی کردم، زیرا خلافت بر بنى امیه حرام است.»
پس از قبول ظاهری تمام مفاد قرارداد از سوی معاویه و انعقاد پیمان صلح، طرفین همراه قواى خود وارد کوفه شدند و در مسجد بزرگ این شهر گرد آمدند. مردم انتظار داشتند مواد پیمان طى سخنرانیهایى از ناحیه رهبران دو طرف، در حضور مردم تائید شود تا جاى هیچ گونه شک و تردیدى در اجراى آن باقى نماند. این انتظار بیجا نبود. ایراد سخنرانى جزء برنامه صلح بود، لذا معاویه بر فراز منبر نشست و خطبه اى خواند؛ ولى نه تنها در مورد پایبندى به شرایط صلح تأکیدى نکرد، بلکه با طعنه و همراه با تحقیر گفت: «من به خاطر این با شما نجنگیدم که نماز و حج به جا آورید و زکات بپردازید! چون می دانم که اینها را انجام می دهید، بلکه براى این با شما جنگیدم که شما را مطیع خود ساخته و بر شما حکومت کنم.» آنگاه گفت: «آگاه باشید که هر شرط و پیمانى که با حسن بن على بسته ام زیر پاهاى من است و هیچ گونه ارزشى ندارد.»
بدین ترتیب، معاویه تمام تعهدات خود را زیر پا گذاشت و پیمان صلح را آشکارا نقض کرد. معاویه به دنبال اعلام این سیاست، نه تنها تعدیلى در روش خود به عمل نیاورد بلکه بیش از پیش بر شدت عمل و جنایت خود افزود. او بدعت اهانت به ساحت مقدس امیر مؤمنان (ع) را بیش از گذشته رواج داد، عرصه زندگى را بر شیعیان و یاران بزرگ و وفادار حضرت على (ع فوق العاده تنگ ساخت، شخصیت بزرگى همچون «حجر بن عدى» و عده اى دیگر از رجال بزرگ اسلام را به قتل رسانید و کشتار و شکنجه و فشار در مورد پیروان على (ع) افزایش یافت به طورى که نوعاً شیعیان یا زندانى و یا متوارى شدند و یا دور از خانه و کاشانه خود در محیط فشار و خفقان به سر می بردند. علاوه بر این، معاویه برنامه ضد انسانى دامنه دارى را که باید اسم آن را برنامه تهدید و گرسنگى گذاشت، بر ضد عراقیان به مورد اجرا گذاشت و آنها را از هستى ساقط کرد. معاویه از یک طرف مردم عراق را در معرض همه گونه فشار و تهدید قرار داد و از طرف دیگر حقوق و مزایاى آنها را قطع کرد. در اجراى این سیاست خشونت آمیز، وضع اهل کوفه از همه بدتر بود زیرا کوفه مرکز شیعیان امیر مؤمنان (ع) شمرده می شد. معاویه طى بخشنامه اى به عمال و فرمانداران خود در سراسر کشور نوشت که شهادت هیچ یک از شیعیان و خاندان على ع) را نپذیرند! وى طى بخشنامه دیگرى چنین نوشت: «اگر دو نفر شهادت دادند که شخصى، از دوستداران على (ع) و خاندان اوست، اسمش را از دفتر بیت المال حذف کنید و حقوق و مقررى او را قطع نمایید!»
این حوادث وحشتناک، مردم عراق را سخت تکان داد و آنها را از رخوت و سستى به در آورد و ماهیت اصلى حکومت اموى را تا حدى برایشان آشکار نمود. شهادت آن بزرگوار هنگامی روی داد که جنبش منظمى بر ضد حکومت اموى شکل می گرفت و مبلغین و عوامل مؤثر آن، همان پیروان اندک و صمیمى امام حسن (ع) بودند که حضرت با تدبیر هوشمندانه خویش جان آنان را از گزند قشون معاویه حفظ کرده بود. هدف این گروه این بود که با افشای جنایاتى که در سراسر دوران حکومت معاویه موج می زد، روح قیام را در دلهاى مردم برانگیزند تا روز موعود فرا رسد. لذا دوران صلح امام حسن (ع دوران آمادگى و تمرین تدریجى امت براى جنگ با حکومت فاسد اموى به شمار می رفت تا روز موعود؛ روزى که جامعه اسلامى آمادگى قیام داشته باشد و این موج را به قیام سالار و سید شهدای عالم، حضرت حسین بن علی (ع) برساند. امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشید، در نهایت شدت و اختناق زندگى کرد و هیچ گونه امنیتى نداشت، حتى در خانه نیز در آرامش نبود. سرانجام در سال پنجاهم هجرى به تحریک معاویه به دست همسر خود (جعده) مسموم و شهید گردید .
یاران امام حسن مجتبی علیه السلام
یاران امام از نظر عدد، بسیار کم هستند اما بسیاری از آنها از شخصیت های برجسته عالم اسلام می باشند. برخی از آنها پیامبر و پنج امام را درک کرده اند؛ همانند جابر بن عبدالله انصاری؛ و برخی دیگر علاوه بر این که از یاران امام حسن ع هستند، جزو یاران امیرمومنان بوده اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابربن عبدالله، جعیدحبیب، حبه، رشید، رفاعه، زید، سلیم، سلیمان، سوید، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، کمیل، لوط، میثم، مسیب و ابو اسحاق. و برخی دیگر جزو یاران امام حسین ع نیز هستند، همانند جابر، جعید، حبیب، رشید، زید، سلیم، ظالم، عمرو، کیسان، لواط، میثم و فاطمه. دسته دیگر از آنها جزو یاران امام سجاد ع نیز هستند، همانند جابر، رشید، سلیم و ظالم. و گروهی نیز جزو یاران امام باقرع شمرده شده اند؛ همانند جابر بن عبدالله انصاری که در سال 78 ق. به دیدار خدا شتافت. نکته دوم این که عده ای از یاران امام حسن ع همانند حبیب بن مظاهر اسدی، جزو شهدای کربلا هستند. و برخی همانند کمیل بن زیاد، عمرو بن حمق خزاعی، رشید هجری و حجربن عدی در راه ولایت و دفاع از اهل بیت ع به شهادت رسیده اند.
اعتراض اصحاب امام حسن(ع) قیس بن سعد بن عباده
سعد بن عبادة در زمان خود از بزرگان مدینه و رئیس قبیله خزرج، و مرد غیور و با شخصیتى بود و شرح شجاعت و خدمات او در اسلام و پس از آن، و مخالفت وى با خلافت ابوبکر در ماجراى سقیفه در تاریخ مضبوط است، قیس فرزند او نیز مانند پدرش مردى شجاع و غیور بود، و از نظر قامت نیز، بلند قد بوده، به طورى که به گفته ابو الفرج وقتى سوار اسب مىشد، پاهایش روى زمین کشیده مىشد(1). و نیز مىنویسند که مو در صورت نداشت و به اصطلاح کوسه بود، و در کتاب مقاتل الطالبیین آمده که به او خواجه انصار مىگفتند. قیس بن سعد در ارادت به امیر المؤمنین(ع) و خاندان آن حضرت مشهور است و آن حضرت در آغاز خلافت خود حکومت مصر را به او واگذار فرمود، و قیس از کسانى بود که حاضر نبود با معاویه بیعت کند و چون قبل از ماجراى صلح معاویه براى او نامه نوشت و خواست تا مانند عبیدالله بن عباس او را به طرف خود جذب کند در پاسخ نوشت: لا و الله لا تلقانى ابدا الا بینى و بینک الرمح... نه به خدا سوگند هرگز مرا دیدار نخواهى کرد، جز آنکه میان من و تو نیزه باشد...!
بارى قیس بن سعد وقتى مطلع شد که امام او از حکومت کناره گرفته و کار را به معاویه وا گذارده، با شدت ناراحتیى که از این ناحیه پیدا کرده بود، بناچار به کوفه بازگشت و چون معاویه وارد کوفه شد کسى را به سراغ او فرستاد تا براى بیعت حاضر شود. ولى قیس حاضر نشده و گفت: من قسم خوردهام او را دیدار نکنم، جز آنکه میان من و او نیزه و یا شمشیر باشد... معاویه دستور داد براى آنکه به قسم او عمل شده باشد، نیزه و شمشیرى بیاورند و در میان او و معاویه بگذارند، و بدین ترتیب قیس بن سعد در آن مجلس حاضر شد و با معاویه بیعت کرد(3)
حجر بن عدى : و از کسانى که از صلح امام(ع) سخت غمگین و کوفته خاطر گردید، حجر بن عدى است که از بزرگان اصحاب رسول خدا و امیر المؤمنین(ع) و از ابدال روزگار بوده، و به گفته ابن اثیر جزرى در اسد الغابة و دیگران از نظر تقرب به خدا به آن حد و مقام رسید که مستجاب الدعوه بود... و بالاخره نیز در مرج عذراء (4) به دستور معاویه و به وسیله دژخیمان او به شهادت رسید که شهادت او موجى از اعتراض را علیه معاویه برانگیخت و مورد اعتراض عایشه و دیگران قرار گرفت... (5) و به هر صورت طبق روایت ابن شهر آشوب و ابن ابى الحدید، حجر بن عدى از کسانى بود که از ماجراى صلح بسختى کوفته خاطر گردید تا جایى که با شدت علاقه و ارادتى که نسبت به امام حسن(ع) و پدرش على و خاندان آن حضرت داشت به نزد آن بزرگوار آمده و در حضور معاویه همچون کسى که عنان اختیار از کف او خارج گشته باشد، گفت: اما و الله لوددت انک مت فى ذلک الیوم و متنا معک و لم نر هذا الیوم فانا رجعنا راغمین بما کرهنا، و رجعوا مسرورین بما احبوا (به خدا سوگند دوست داشتم که در این روز همگى مرده بودیم و چنین روزى را نمىدیدیم که ما بر خلاف آنچه مىخواستیم با اکراه باز گردیم و آنها خوشحال با آنچه دوست داشتند مراجعت کنند!) و این گفتار حجر امام را نیز ناراحت کرد که به گفته مدائنى رنگ آن حضرت دگرگون شد و چون مجلس خلوت شد، حضرت او را مخاطب ساخته فرمود: یا حجر قد سمعت کلامک فى مجلس معاویة، و لیس کل انسان یحب ما تحب و لا رایه کرایک، و انى لم افعل ما فعلت الا ابقاءا علیکم و الله تعالى کل یوم فى شان (6) (اى حجر من سخن تو را در حضور معاویه شنیدم، و همه مردم اینگونه مانند تو نیستند که خواسته و راى تو را داشته باشند، و من آنچه کردم و انجام دادم جز به منظور ابقاى شما نبود، و خدا را روزهاى دیگرى نیز هست!) و مؤلف محترم کتاب قاموس الرجال عذر حجر را در این گستاخى با این جمله خواسته که گوید: و لعله لفرط اسفه من تسلط معاویة لم یفهم ما قال شاید به خاطر شدت تاسفى که از تسلط معاویه به وى دست داده بود، بدان حد ناراحت شده بود که نمى فهمید چه مىگوید!...)
عدى بن حاتم : عدى بن حاتم نیز یکى دیگر از ارادتمندان شجاع و غیور این خاندان بود که شمهاى از رشادتها و شهامتهاى او را در جنگهاى جمل و صفین در زندگانى امیر المؤمنین(ع) است، و بالجمله طبق نقل مؤلف کتاب حیاة الامام الحسن(ع) از دینورى: عدى بن حاتم پس از ماجراى صلح به نزد امام(ع) آمده و با ناراحتى گفت: یابن رسول الله لوددت انى مت قبل ما رایت!اخرجتنا من العدل ...... (اى فرزند رسول خدا، براستى که من دوست داشتم پیش از آنچه دیدم مرده بودم، ما را از عدالت به بىعدالتى وارد کردى ! و حق را که در آن بودیم رها کردیم، و در آن باطلى که از آن مىگریختیم درآمدیم، و ما را به خوارى انداختى و آن پستى را که به ما نرسیده بود پذیرفتیم!) و امام(ع) در پاسخ او فرمود: یا عدى انى رایت هوى معظم الناس فى الصلح، و کرهوا الحرب فلم احب ان احملهم على ما یکرهون، فرایت دفع هذه الحروب الى یوم ما، فان الله کل یوم هو فى شان (اى عدى من دیدم خواسته بیشتر مردم صلح است و جنگ را خوش ندارند، و من دوست نداشتم چیزى را که خوش ندارند بر آنها تحمیل کنم، و مصلحت در آن دیدم که این جنگها را براى روز دیگرى بیندازم، که خدا را روزهاى دیگرى نیز هست!)
سفیان بن ابى لیلى : و از جمله کسانى که در مورد صلح با معاویه بسختى امام حسن(ع) را مورد نکوهش قرار داد، سفیان بن ابى لیلى است، پس از ماجراى صلح به نزد امام حسن(ع) که در جلوى خانهاش نشسته بود و جمعى اطراف او بودند رفته و به آن حضرت گفتم: السلام علیک یا مذل المؤمنین (سلام بر تو اى کسى که مؤمنان را خوار و زبون کردى؟ فرمود: علیک السلام اى سفیان پیاده شو. من پیاده شدم و مرکب خویش را بستم، آنگاه پیش رفته نزدش نشستم. فرمود: اى سفیان ما خاندانى هستیم که چون حق را تشخیص دادیم بدان تمسک جوییم (و از آن منحرف نخواهیم شد)
مسیب بن نجبة و سلیمان بن صرد : ابن شهر آشوب در مناقب خود روایت کرده که مسیب بن نجبة فزارى و سلیمان بن صرد خزاعى (9) نزد امام حسن(ع) آمده و گفتند: و ما ینقضى تعجبنا منک!بایعت ....! (تعجب ما از تو بر طرف نمىشود که چرا با معاویه بیعت کردى! در صورتى که چهل هزار مرد جنگى از اهل کوفه با تو بودند سواى اهل بصره و حجاز!) امام(ع) فرمود: چنین شده اکنون چه نظر دارى؟ عرض کرد: و الله ارى ان ترجع لانه نقض العهد! به خدا نظر من این است که به جنگ او بازگردى زیرا که او پیمان شکنى کرده!) امام(ع) فرمود: ان الغدر لا خیر فیه و لو اردت لما فعلت...(براستى که خیرى در پیمان شکنى و فریبکارى نیست و اگر دنیا را مىخواستم، چنین کارى نمىکردم!) و در نقل دیگرى است که به او فرمود: اى مسیب من اگر در این کارى که انجام دادم طالب دنیا بودم هیچ گاه معاویه در برخورد جنگى از من پایدارتر نبود و در هنگام جنگ از من ثابتتر نبود، ولى من مصلحت شما را در این کار دیدم، و هدف دیگر من پیشگیرى از برخورد میان شما بود!
بررسی شرائط سیاسی - اجتماعی دو امام
برای معلوم شدن چرائی روش امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام در مقابل معاویه و یزید باید موقعیت و شرائط زمان آن دو امام بزرگوار روشن گردد :
1 - تفاوت موقعیت اجتماعی دو امام: امام حسن ع در مسند خلافت مسلمین بود ولی امام حسین ع چنین نبود . امام حسن ع خلیفه مسلمین است و یک نیروی طاغی و باغی علیه او خروج کرده است، کشته شدن او در این وضع یعنی کشته شدن خلیفه مسلمین و شکست مرکز قدرت، ولی امام حسین ع یک معترض به حکومت موجود بود، کشته شدنش شهادتی افتخارآمیز بود، همانطوریکه افتخارآمیز هم شد (7). پس اگر امام حسن ع مقاومت می کرد نتیجه نهائی آن - آنطور که ظواهر تاریخ نشان می دهد - این بود که کشته می شد و یا دست و کت بسته تحویل معاویه داده می شد و اسیر می گردید، و این کشته شدن یا اسارت خلیفه مسلمین در مسند خلافت بود و موجب شکست اسلام می گشت، ولی کشته شدن امام حسین ع کشته شدن یک نفر معترض به حکومت فاسد بود و این موجب از بین رفتن فساد و بیداری مردم علیه فساد و حرکت آنان در حفظ اسلام می شد، که چنین نیز شد .
2 - تفاوت جو فرهنگی و افکار عمومی: روزی که امام حسن ع صلح کرد، هنوز اجتماع به آن پایه از درک و بینش نرسیده بود که هدف امام را تامین کند . در آن روز مردم کوفه تمایلی به جنگ نشان نمی دادند، بگونه ای که وقتی امام آنها را گرد آورد و خطابه ای ایراد کرد و آنان را به نیک اندیشی و پایداری و استقامت تشویق نمود و روزها و خاطره های ستوده جنگ صفین را به یادشان آورد و به آنان چنین وانمود کرد که در مورد پیشنهاد (صلح) معاویه با ایشان مشورت می کند، در آخر خطابه اش فرمود: آگاه باشید معاویه ما را به کاری فراخوانده که در آن نه سربلندی هست و نه انصاف، اگر داوطلب مرگ هستید سخن او را به خودش برگردانید و با زبانه شمشیر او را به محاکمه خدایی بکشیم و اگر خواستار زندگی هستید پیشنهاد او را بپذیریم و خشنودی شما را طلب کنیم، مردم از هر سو فریاد برآوردند: مهلت، مهلت، صلح را امضا کن (8). آری کوفه زمان امام حسن ع کوفه ای خسته، ناراحت، متفرق و متشتت بود، کوفه ای که امیرمؤمنان ع در روزهای آخر ملاقاتش مکرر از مردم آن و عدم آمادگی شان شکایت می کرد .
مردم همین کوفه بیست سال حکومت معاویه را چشیدند و زجرهای زمان معاویه را دیدند و برنامه های ضد انسانی تهدید و گرسنگی معاویه علیه خود را تحمل نمودند; بگونه ای که ابن ابی الحدید معتزلی می گوید: در زمان معاویه شیعیان در هرجا که بودند به قتل می رسیدند، بنی امیه دست و پای اشخاص را به احتمال اینکه از شیعیان هستند بریدند، هر کس که معروف به دوستداری و دلبستگی به خاندان پیامبر بود زندانی شد و یا مالش به غارت رفت و یا خانه اش را ویران کردند (9). طبری می گوید: زیاد بن سمیه که حاکم کوفه و بصره بود و به تناوب شش ماه در هر کدام از این دو شهر حکومت می کرد، «سمرة بن جندب» را به جای خود در بصره گذاشت تا در غیاب وی امور شهر را به عهده بگیرد، سمره در این مدت هشت هزار نفر را به قتل رسانید (10). این ظلم و جورها واقعا مردم را بی تاب کرد و دنبال راه چاره بودند . از این رو حدود هیجده هزار نامه به امام حسین ع نوشتند و برای همکاری با آن حضرت اعلام آمادگی کامل نمودند .از نظر تاریخی اگر امام به آن نامه ها ترتیب اثر نمی داد، در مقابل تاریخ محکوم بود و می گفتند زمینه مساعدی را از دست داد . بنابراین از ناحیه کوفه بر امام حسین ع برای قیام اتمام حجت می شود بگونه ای که امام نمی تواند آن اتمام حجت را نادیده بگیرد، ولی در مورد امام حسن ع قضیه بر عکس است و اتمام حجت بر خلاف بود و مردم کوفه عدم آمادگی شان را اعلام کرده بودند(11).
3 - تفاوت یاران دو امام : امام حسن ع با یاران بی وفایی روبرو بود که عده ای از آنها در مقابل تطمیعهای معاویه خود را باختند و برق سیم و زرهای فتنه گر شام عقل از سرشان ربود و به لشکر معاویه ملحق گردیدند و جمعی دیگر از آنها برای معاویه نامه نوشتند که ما حاضریم حسن بن علی ع را دست بسته تحویل دهیم . همان سپاهى بود که دو سوم نفراتش از میدان گریخته و بازیچه ى دسیسه هاى معاویه گشته که خود وبال جان آن حضرت شدند بگونه ای که در اردوگاه آن حضرت به خیمه حضرتش حمله ور شدند و آن را غارت کردند و سجاده را از زیر پایش کشیدند و با گستاخی ردایش را از دوشش کشیدند و یکی از یاران وی بنام «جراح بن سنان» جلو آمد و با وقاحت تمام آن حضرت و پدر گرامیش حضرت علی ع را متهم به شرک نمود و به ران آن حضرت با شمشیر ضربه ای زد که گوشت را شکافت و به استخوان رسید (12).
با چنین اصحابی امام چگونه می توانست در مقابل لشکر منسجم شام به جنگ ادامه دهد؟ و چنین شکوه می کند: به خدا سوگند معاویه برای من از این مردمی که گمان دارند شیعه هستند بهتر است . و در خطبه ای که معاویه هم در آن مجلس حضور داشت فرمودند: رسول خداص با اینکه قومش را به سوی خدا دعوت می نمود، مجبور شد از دست آنها فرار کند و به غار پناه آورد و اگر یارانی داشت هرگز از آنها فرار نمی کرد . من هم اگر یارانی داشتم هرگز با تو ای معاویه بیعت نمی کردم (13) آن حضرت در بیانی دیگر علت صلحش را نداشتن یار و یاور بیان می فرماید: به خدا سوگند من حکومت را به معاویه واگذار نکردم مگر بخاطر نداشتن یاران و اگر انصار و یارانی می داشتم، شبانه روز با او می جنگیدم تا اینکه خداوند بین من و او حکم کند (14) اما حضرت امام حسین ع یارانی داشت که هر چند از نظر کمیت تعدادشان اندک بود ولی از نظر ایمان و استقامت و وفاداری نظیر نداشتند; بگونه ای که خود آن حضرت آنان را چنین می ستاید: من اصحابی با وفاتر از یاران خود سراغ ندارم و خاندانی نیکوتر و مهربانتر از خاندان خود نمی شناسم . خداوند از جانب من به شما پاداش نیک دهد (15) یاران حضرت ابی عبد الله الحسین ع حقیقتا قابل ستایش بودند و به درستی با ایمان و وفادار بودند، زیرا تا یک نفر از ایشان زنده بود نگذاشتند آسیبی به امام و مولایشان برسد .
4 - تفاوت روحیات و رفتار معاویه و یزید : معاویه و یزید هر چند در اصل هدف (از بین بردن اسلام و غصب حق اهل بیت) متحد بودند و هر دو یک هدف را دنبال می کردند ولی در رفتار و روحیه، دو تفاوت عمده با هم داشتند که همین تفاوتها عکس العملهای مناسب خود را از ناحیه امامان ع می طلبید:
الف - کهنه کار بودن معاویه و خام بودن یزید: معاویة بن ابی سفیان در حل و فصل مشکلات از مهارت خاصی برخوردار بود و به اصطلاح امروزی کهنه کار و آزموده بود و بدین وسیله توانسته بود مردم شام را با خود همراه کند و افکار عمومی را با حکومت شام هماهنگ نماید، ولی یزید بن معاویه جوانی خام و بی تجربه و فاقد این مهارتها بود .
ب - قیافه دین گرایانه معاویه و فسق علنی یزید: معاویه کفر را در لباس نفاق پوشانده بود و کینه اسلام و اهل بیت ع چنان در دل او ریشه دوانده بود که در پاسخ «مغیرة بن شعبه» که از او خواسته بود تا قدری درباره خاندان علی ع و شیعیانش به عدالت رفتار کند، گفته بود: لا والله الا دفنا دفنا(16) به خدا قسم هدفم دفن [نام پیامبر و اسلام] است . اما وی با همه کینه ای که نسبت به اسلام داشت، تظاهر به اسلام و دین داری می نمود و ظواهر دینی را رعایت می کرد . او نقاب دین به چهره داشت و بگونه ای عمل نمود که مردم را دچار تردید و دو دلی کرد و همانطور که پیامبر اکرم ص خبر داد، دین خدا را مایه فریبکاری و بندگان خدا را بردگانی حلقه بگوش و مال خدا را ملک اختصاصی خویش ساخته بود (17). این روحیه معاویه، کار امام حسن ع را پیچیده تر نموده بود و باید سالها می گذشت تا چهره مزورانه فرزند هند جگرخوار برای مردم آشکار می شد . صلح امام حسن ع این مهم را بخوبی به انجام رساند و چهره واقعی معاویه و بنی امیه را به مردم نشان داد . به خاطر همین روحیه حیله گرانه معاویه است که امام حسین ع در مدت ده سال اول امامتش که در زمان سلطنت معاویه واقع شده بود قیام نکردند، اما با مرگ معاویه و شروع سلطنت یزید دست به قیام زدند . ولی یزید به عنوان عنصر مقابل امام حسین ع جوانی عیاش، آلوده به گناه و سگ باز بود .
او با شراب خواری علنی دستورات دین مبین اسلام را زیر پا می گذاشت . اشعاری که از وی در کتب شیعه و سنی در این زمینه نقل شده، به وضوح نمایانگر اوج فساد و انحراف او می باشد (18). یزید به صراحت اظهار کفر می کرد، چنانکه وقتی سر مبارک حضرت سید الشهداءع را جلوی او گذاردند با چوب خیزران به لبهای مبارک حضرت اشاره کرد و اشعاری را خواند : لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحی نزل لست من خندف ان لم انتقم من بنی احمد ما کان فعل (19) بنی هاشم با حکومت بازی کرد، نه از عالم بالا خبری رسیده و نه وحیی نازل شده . من از نسل قبیله خودم نیستم اگر از فرزندان احمد انتقام آنچه درباره پدران من انجام دادند را نگیرم . در این اشعار فرزندزاده طلقاء علنا رسالت پیامبر را تکذیب می نماید و با خود عهد می کند که انتقام مشرکین جاهلیت را که بدست پیامبر ص به هلاکت رسیده بودند از خاندان آن حضرت بگیرد . یزید با دهن کجی آشکار به اسلام و دستورات حیات بخش آن، از نظر اعتبار و آبرو به جایی رسیده بود که «اخطل شاعر» - به روایت بیهقی - رو به روی او چنین گفت: ای یزید حقا که دین تو همچون دین درازگوش است، و تو از هرمز کافرتری (20) طبیعی است که اعتراض در مقابل چنین حاکمی که آبرویش به خاطر فساد نزد مردم بر باد رفته است، افتخاری بزرگ است، هر چند انسان در این اعتراض جانش را از دست بدهد .
سخن آخر : امام حسن ع صلح نکرد بلکه صلح را بر او تحمیل نمودند، او در مقابل گروه یاغی شام ابتدا قیام کرد و در رویارویی با معاویه، نیروهایش را به منطقه «مسکن» گسیل داشت اما بخاطر عواملی که بیان شد، ناچار تغییر سنگر داد و تدبیری اندیشید که بسان شمشیری دو لبه به جان معاویة بن ابی سفیان بن حرب افتاد، زیرا معاویه در مقابل تدبیر امام دو راه بیشتر نداشت; یا به مواد معاهده صلح عمل کند که در این صورت امام حسن ع به هدفش یعنی عمل به احکام اسلام طبق کتاب و سنت، حفظ خون شیعیان و گرفتن خلافت از دست غاصبان کاخ نشین شام می رسید و یا اینکه مواد معاهده را زیر پا بگذارد - که معاویه این راه را برگزید - و در این صورت نقاب از چهره حیله گر و فریبکارانه معاویه کنار زده می شد و مردم پی به جنایت و فساد روحی او می بردند و زمینه برای قیام علیه بنی امیه فراهم می گشت، که چنین هم شد . بنابر این، صلح امام حسن ع راه به وجود آمدن نهضت عاشورا را هموار ساخت و نتایج آن را قابل عرضه ساخت و به قول عالم بزرگ مرحوم سید شرف الدین شهادت کربلا پیش از آنکه حسینی باشد حسنی بود (21).
پی نوشت ها:1) جلد 44 بحارالانوار 2) بقرة/190 . 3) انفال/61 . 4) اهل البیت فی القرآن والسنة، ص 74،. 5) موسوی کاشانی، بر امام حسن ع چاپ اول، ص 84 . 6) بحارالانوار، ج 44، ص 2 . 7) سیری در سیره ائمه ، چاپ هشتم، ص 83 - 85 . 8) صلح الحسن ع ص 302، به نقل از ابن خلدون و ابن اثیر . 9) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 43 . 10) طبری، تاریخ الامم والملوک ، ج 5، ص 237 . 11) سیری در سیره ائمه ، ص 90 - 91 . 12) شیخ مفید، الارشاد، چاپ اول، ج 2، ص 12 . 13) بحارالانوار، جلد 44، ص 23 . 14) طبرسی، الاحتجاج، چاپ اول، ج 2، ص 71 . 15) شیخ مفید، الارشاد، چاپ اول، ج 2، ص 91 . 16) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،ج 5، ص 129 - 130 . 17) صلح الحسن ع ، 1348، ص 11، مقدمه کتاب . 18) تذکرة الخواص سبط بن جوزی، از صفحه 286. 19) سبط بن جوزی، تذکرة الخواص، ص 261 . 20) صلح الحسن ع، ص 516 . 21) مقدمه همان، ص 21
غبار غلیظ نفاق در زمان امام حسن (علیه السلام)
چیزى که امام حسن مجتبى ع را به ظاهر شکست داد، چیزى که فتنهى خوارج را بوجود آورد و امیرالمؤمنین ع را آنطور زیر فشار قرار داد و قدرتمندترین آدم تاریخ را آنگونه مظلوم کرد، نبودن تحلیل سیاسى در مردم بود والا همهى مردم که بىدین نبودند. یک شایعه دشمن مىانداخت؛ فورا این شایعه همه جا پخش مىشد و همه آن را قبول مىکردند! امیرالمؤمنین از این مىنالد: ولکن یؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان فهنا لک یستولى الشّیطان على اولیائه. در دوران پیامبر، اینطورى نبود. در دوران پیامبر، صفوف، صفوف صریح و روشنى بود. آن طرف، کفار و مشرکان و اهل مکه بودند؛ شبههیى نبود. در دوران امیرالمؤمنین، چه کسانى در مقابل على(ع) قرار گرفتند؟ «عبداللَّهبنمسعود»، صحابى به این بزرگى جزو پابندهاى به ولایت امیرالمؤمنین نماند و جزو منحرفان به حساب آمد؟ همین «ربیع بنخثیم» و آنهایى که در جنگ صفین آمدند گفتند ما از این قتال ناراحتیم، اجازه بده به مرزها برویم و در جنگ وارد نشویم، وقتى غبار غلیظ تر مىگردد، مىشود دوران امام حسن؛ و شما مىبینید که چه اتفاقى افتاد. باز در دوران امیرالمؤمنین، قدرى غبار رقیق تر بود؛ کسانى مثل عمار یاسر - آن افشاگر بزرگ دستگاه امیرالمؤمنین - بودند.
هرجا حادثهیى اتفاق مىافتاد، عمار یاسر و بزرگانى از صحابهى پیامبر بودند که مىرفتند حرف مىزدند، توجیه مىکردند و لااقل براى عدهیى غبارها زدوده مىشد؛ اما در دوران امام حسن، همان هم نبود. در دوران شبهه و در دوران جنگ با کافر غیرصریح، جنگ با کسانى که مىتوانند شعارها را بر هدفهاى خودشان منطبق کنند، بسیار بسیار دشوار است؛ باید هوشیار بود اگر امام حسن(ع) می جنگید و شهید می شد ، خونش به هدر میرفت امام حسن مجتبى ع مىدانست که اگر با همان عدهى معدود اصحاب و یاران خود با معاویه بجنگد و به شهادت برسد، انحطاط اخلاقى زیادى که بر خواص جامعهى اسلامى حاکم بود، نخواهد گذاشت که دنبال خون او را بگیرند! تبلیغات، پول و زرنگیهاى معاویه، همه را تصرف خواهد کرد و بعد از گذشت یکى دو سال، مردم خواهند گفت "امام حسن ع بیهوده در مقابل معاویه قد علم کرد. " لذا، با همهى سختیها ساخت و خود را به میدان شهادت نینداخت؛ زیرا مىدانست خونش هدر خواهد شد.
وضع آن زمان چنین بوده است. خواص تسلیم بودند و حاضر نمىشدند حرکتى کنند. یزید که بر سر کار آمد، جنگیدن با او امکانپذیر شد. به تعبیرى دیگر: کسى که در جنگ با یزید کشته مىشد، خونش، به دلیل وضعیت خرابى که یزید داشت، پامال نمىشد. امام حسین ع به همین دلیل قیام کرد. وضع دوران یزید به گونهاى بود که قیام، تنها انتخاب ممکن به نظر مىرسید. این، بهخلاف دوران امام حسن ع بود که دو انتخاب "شهید شدن" و "زنده ماندن" وجود داشت و زنده ماندن، ثواب و اثر و زحمتش بیش از کشته شدن بود. لذا، انتخاب سختتر را امام حسن ع کرد. اما در زمان امام حسین ع، وضع بدان گونه نبود. یک انتخاب بیشتر وجود نداشت. زنده ماندن معنى نداشت؛ قیام نکردن معنى نداشت و لذا بایستى قیام مىکرد. حال اگر در اثر آن قیام به حکومت مىرسید، رسیده بود. کشته هم مىشد، شده بود. بایستى راه را نشان مىداد و پرچم را بر سر راه مىکوبید تا معلوم باشد وقتى که وضعیت چنان است، حرکت باید چنین باشد.
مکاتبه امام حسن(ع) و معاویه
نامههایى که میان امام(ع) و معاویه رد و بدل شده زیاد نیست و جمعا طبق آنچه ابو الفرج و دیگران نوشتهاند از پنج نامه تجاوز نمىکند، و سبب آن نیز همان بود که از آغاز کار روشن بود که معاویه با آن سابقه سویى که داشت، حاضر به تسلیم در برابر حق و واگذارى آن به اهلش نبود، و تازه پس از شهادت امیر المؤمنین(ع) در عناد و لجاجت، و سرپیچى از فرمان خدا جرىتر و بىپرواتر نیز شده بود، و به گرفتن مقامى که کوچکترین لیاقت و اهلیتى را براى آن از نظر اسلام و شرع مقدس نداشت امیدوارتر شده شود... و این مطلب از نامههایى که به اطراف و به هواداران بىدین همچون خودش نوشته، بخوبى معلوم مىشود، که نامه زیر یکى از آنهاست:
من معاویة امیر المؤمنین الى فلان بن فلان و من قبله من المسلمین. سلام علیکم، فانى احمد .... این نامهاى است از معاویه به فلانى و هر که از مسلمانان که فرمانبردار اویند، درود بر شما. سپاس مىکنم خداى بى همتا را، و همانا حمد براى خدایى سزاست که دشمن شما و کشندگان خلیفه شما (عثمان) را کفایت فرمود، و همان خداوند به لطف و عنایتخاص خویش مردى از بندگان خود را براى على بن ابیطالب برانگیخت تا او را غافلگیر کرده و کشت و یاران او را پراکنده و متفرق کرد، و از طرف بزرگان آنها و رؤساى ایشان نامههایى به نزد من آمده که درخواست امان براى خود و قبیلهشان نمودهاند، و از این رو به محض رسیدن نامه من با لشکر خود و آنچه آماده کارزار کردهاید به سوى من کوچ کنید که بحمد الله انتقام خون خویش را گرفته و به آرزوى خویشتن رسیدید، و خداوند ستمپیشگان و ستیزهجویان را هلاک ساخت.
و چنین شخصى که توطئه قتل شریفترین مردم روى زمین را به خدا نسبت داده... و بر خلاف آنچه پیش از آن به امام(ع) نوشته بود تا به این حد در مرگ آن حضرت خوشحالى و رقص و پایکوبى مىکند...، مجسمه تقوى و عدالت را که حتى دشمن دربارهاش گفته: قتل فى محراب عبادته لشدة عدله (او را به خاطر شدت عدل و دادش در محراب عبادتش کشتند) در زمره اهل ستم و دشمنى به حساب آورده، و خود را که ظلم و جنایت سراسر وجودش را در طول عمر ننگینش فرا گرفته بود طرفدار حق و عدالت بداند... و براى چندمین بار این دروغ بزرگ را تکرار نموده و على(ع) و یاران پاکش را قاتل عثمان معرفى کرده و خود و همفکران جنایتکارش را که عموما دستشان به خون عثمان آلوده بود خونخواهان عثمان قلمداد نموده است... و اگر نامى هم در نامه از خدا برده، روى همان عادت جاهلیت و یا عوامفریبى و اغفال مسلمانان مقدس مآب و قشرى بود که رشد و درک این گونه مسائل و جریانات خطرناک را نداشتند، و از اسلام و دین همین ظواهر خشک و صورت نماز و روزه و حج و تسبیح و تقدیسهاى بىمحتوا را فهمیده بودند.
و بالاخره براى چندمین بار بزرگترین سند تاریخى را براى جرم و گناه خود یعنى قیام بر ضد حکومت اسلامى را به نام خویش ثبت کرده ... و مردم را بر ضد حکومت اسلامى شورانده و به قیام مسلحانه دعوت کرده است... و از چنین شخصى بیش از این هم نمىتوان انتظار داشت... کسى که سر تا پاى عمر ننگینش جز قتل و غارت و تهمت و افترا و دروغ و خدعه و نیرنگ و امثال آن، یادگارى از خود به جاى نگذارده بارى اینچنین جنایتکارى قابل موعظه و اندرز نبود و خیلى سنگدلتر از آن بود که پندهاى سبط اکبر رسول خدا(ص) در او اثر کند. کسى که سخنان حیاتبخش امیر المؤمنین(ع) در دلش اثرى نداشته باشد چگونه سخنان فرزندش حسن(ع) مىتواند او را از انحراف و سرکشى باز دارد؟ اگر چه همه آن سخنان همگى از یک منبع سرچشمه گرفته بود. اما با تمام این احوال، امام حسن(ع) همانند پدر بزرگوارش و طبق دستور الهى به منظور اتمام حجت چند نامه به معاویه مرقوم داشته :
بسم الله الرحمن الرحیم «من الحسن بن علی امیر المؤمنین الى معاویة بن ابى سفیان، سلام علیک، فانى احمد الیک الله الذى لا اله الا هو، اما بعد فان الله جل جلاله بعث محمدا رحمة للعالمین، و منة للمؤمنین، ……. این نامهاى است از بنده خدا حسن بن على امیر مؤمنان به سوى معاویه پسر ابى سفیان سلام بر تو، خداوندى را سپاس کنم که معبودى جز او نیست، و بعد همانا خداى تعالى محمد(ص) را براى عالمیان رحمتى قرار داده و بر مؤمنین منتى نهاده، و او را به سوى همگى مردم فرستاد لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین تا بترساند آن کس را که زنده است و فرو گیرد سختى و عذاب کافران را، او نیز رسالتهاى خداوند را ابلاغ فرمود و به امر پروردگار قیام نموده تا گاهى که خداوند جانش برگرفت در حالى که هیچ گونه تقصیر و سستى در انجام کار و ماموریت الهى نکرده بود، و تا اینکه خداوند به وسیله او حق را آشکار کرد، و شرک و بتپرستى را از میان برد، و مؤمنان را به وسیله او یارى فرمود، و عرب را به سبب آن حضرت عزیز کرد، و بویژه قریش را شرافتى مخصوص بخشید که فرمود: و انه لذکر لک و لقومک آن یادآوریى است براى تو و قومت (زخرف 44). و چون آن جناب(ص) از دنیا رفت، عرب درباره زمامدارى اختلاف کردند، قریش گفتند: ما فامیل و خانواده و دوستان اوییم و دیگران را جایز نیست که درباره سلطنت و زمامدارى و حقى که حضرت محمد(ص) در میان مردم داشت با ما به نزاع و ستیزه برخیزند، عرب که این سخن را از قریش شنیدند دیدند که سخن قریش صحیح است، و در مقابل سایرین که با آنان به نزاع برخاستهاند حق به جانب ایشان است و از همین رو به فرمان آنان گوش داده و در برابرشان تسلیم شدند، پس از اینکه کار بدین صورت خاتمه یافت ما نیز همان سخن را به قریش گفتیم که قریش به سایر اعراب گفته بودند، یعنى به همان دلیل که قریش خود را سزاوارتر به جانشینى و زمامدارى پس از رسول خدا(ص)مىدانستند، ما نیز به همان دلیل خود را از سایر قریش بدین منصب سزاوارتر مىدانستیم، زیرا ما از همه کس به آن حضرت نزدیکتر بودیم.
ولى قریش چنانکه مردم با آنها از روى انصاف رفتار کرده بودند، اینان با ما به انصاف رفتار نکردند، با اینکه قریش به وسیله همین انصاف مردم بود که به حیازت این مقام نایل آمدند، ولى هنگامى که ما خاندان رسول خدا(ص) و نزدیکانش با آن احتجاج کردیم و از ایشان خواستیم انصاف دهند، ما را از نزد خویش رانده و به طور دسته جمعى براى ظلم و سرکوبى ما اقدام نموده و دشمنى خود را با ما اظهار کردند، بازگشت همه به سوى خداست، و در پیشگاه با عظمتش دادخواهى خواهیم نمود، و او بزرگوار و نیکو یاورى خواهد بود. و ما براستى در شگفتیم از کسانى که در ربودن حق ما بر ما یورش بردند، و خلافت پیامبر را که به طور مسلم حق ماست از چنگ ما ربودند و اگر چه در اسلام داراى فضیلت و سابقه نیز مىباشند، و ما به خاطر اینکه دیدیم اگر در گرفتن حق خویش به منازعه با ایشان اقدام کنیم ممکن است منافقان و سایر احزاب مخالف دین وسیلهاى براى خرابکارى و رخنه در دین به دست آورند و نیتهاى فاسد خویش را عملى سازند، دم فرو بسته، سکوت اختیار کردیم.
ولى امروز اى معاویه براستى جاى شگفت است که تو به کارى دست زدهاى که به هیچ وجه شایستگى آن را ندارى، زیرا نه به فضیلتى در دین معروفى و نه در اسلام داراى اثرى پسندیده مىباشى، تو فرزند دستهاى از احزاب هستى که در جنگ احزاب به جنگ رسول خدا(ص) آمدند و پسر دشمنترین قریش نسبت به پیغمبر خدا(ص) مىباشى، ولى بدان که خداوند تو را ناامید خواهد گردانید و بزودى به سوى او بازگشت خواهى کرد، و آنگاه خواهى دانست که عاقبت و فرجام نیکوى آن سراى از آن کیست، به خدا سوگند بزودى پروردگار خویش را دیدار خواهى کرد و تو را به کردار زشتت کیفر خواهد داد و خداوند هیچ گاه نسبت به بندگان، ستمکار نخواهد بود.
همانا پدرم على که در روز رحلت، و نیز روزى که به پیروى آیین اسلام مفتخر گردید، و روزى که در قیامت برانگیخته شود در همه حال رحمتخدا بر او باد همین که از دنیا رفت مسلمانان امر خلافت را پس از او به من واگذار کردند، و من از خداوند مىخواهم که در این دنیاى ناپایدار چیزى که موجب نقصان نعمتهاى آخرتش گردد به ما ندهد و بدانچه بر ما عنایت کرده چیزى نیفزاید، و اینکه من اقدام به نامهنگارى براى تو کردم چیزى مرا وادار نکرد جز همین که میان خود و خداى سبحان درباره تو عذرى داشته باشم، و این را بدان که اگر دست از مخالفت با من بردارى بهره و نصیب بزرگى خواهى داشت و مصلحت مسلمانان نیز مراعات شده و از این رو من به تو پیشنهاد مىکنم که بیش از این در ماندن و توقف در باطل خویش اصرار مورزى و دست باز دارى و مانند سایر مردم که با من بیعت کردهاند تو نیز بیعت کنى زیرا تو خود مىدانى که من در پیشگاه خدا و هر مرد دانا و نیکوکارى به امر لافت شایستهتر از تو مىباشم، از خدا بترس و ستمکارى مکن و خون مسلمانان را بدین وسیله حفظ نما چون به خدا سوگند براى تو در روز ملاقات پروردگارت سودى بیش از این خونها که ریختهاى نخواهد داشت. پس راه مسالمت پیش گیر و سر تسلیم فرود آر، و درباره خلافت با کسى که شایستگى آن را دارد و از تو سزاوارتر است ستیزه مجوى تا بدین وسیله خداوند آتش جنگ و اختلاف را فرو نشاند و تیرگى برداشته و وحدت کلمه پیدا شود و میانه مردمان اصلاح و سازش پدید آید، و اگر درخودسرى و گمراهى خود پافشارى دارى و سر سازش ندارى، ناچار با مسلمانان و لشکر بسیار به سوى تو کوچ خواهم کرد و با تو پیکار نمایم تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین داوران است.
پاسخ این نامه را بهتر است خودتان در مقاتل الطالبیین و یا در ترجمه آن بخوانید و مشاهده کنید که چگونه معاویه در صدد محاجه و پاسخگویى با امام حسن(ع) در مورد ماجراى خلافت بر آمده و بالاخره در پایان نیز با کمال وقاحت و بىشرمى خود را از فرزند رسول خدا(ص) به خلافت سزاوارتر دانسته و در صدد مدیحه سرایى خویش برآمده گوید: «... تو خود مىدانى که من بیش از تو حکومت کرده و تجربهام در کار مردم بیش از تو و سیاستمدارتر و سالمندتر از تو مىباشم، و از این رو تو سزاوارترى که دعوت مرا درباره آنچه مرا بدان خواندهاى بپذیرى، پس بیا و در تحت اطاعت من درآى، و من در عوض، خلافت را پس از خود به تو وا مىگذارم، و از این گذشته هر چه از اموال که در بیت المال عراق استبه هر اندازه که باشد به تو وا مىگذارم، آنها را بردار و به هر جا که مىخواهى برو، و نیز خراج هر یک از استانهاى عراق را که مىخواهى از آن تو باشد که در مخارج و هزینه زندگى خود صرف نمایى که آن را حسابدار و کفیلتان (هر که هست) براى شما ماخوذ دارد، و دیگر آنکه اجازه داده نخواهد شد که کسى بر شما حکومت کند. و نیز کارها جز به فرمان شما انجام نشود و هر کارى که منظور در آن اطاعتخداوند باشد طبق دلخواه شما انجام پذیرد و در آن نافرمانى نشوى...»
و چنانچه مشاهده مىکنید معاویه در اینجا بدون پروا از خدا و خلق خدا، گذشته از اینکه صریحا خود را براى خلافت شایستهتر دانسته و براى خود فضیلتتراشى مىکند، این منصب الهى را در حد یک کالاى تجارتى تنزل داده و براى خرید آن از بیت المال مسلمانان بذل و بخشش مىکند، و از کیسه خلیفه مىبخشد و...
و به دنبال آن نیز اهل تاریخ نوشتهاند که معاویه نامه دیگرى به امام نوشت بدین مضمون: اما بعد همانا خداى عز و جل آن خدایى است که نسبت ببندگانش آنچه بخواهد انجام مىدهد لا معقب لحکمه و هو سریع الحساب (تبدیل کننده براى حکم او نیست و او زود به حساب هر کس مىرسد) بترس از اینکه مرگ تو به دست مردمانى پست و فرومایه باشد، و مایوس باش از اینکه بتوانى بر ما خردهگیرى و اگر از آنچه در سر مى پرورانى (یعنى خلافت) دست بازداشته و با من بیعت کنى، من بدانچه وعده کردم از مال و مقام وفا خواهم کرد و آنچه شرط نمودهام بىکم و کاست ادا خواهم نمود، و من همانند کسى هستم که اعشى شاعر گوید: و ان احد اسدى الیک امانة فاوف بها تدعى اذا مت وافیا و لا تحسد المولى اذا کان ذا غنى و لا تجفه ان کان فى المال فانیا و اگر کسى به تو امانتى سپرد آن را به اهلش بازگردان تا چون از این جهان رفتى ترا امانت دار نامند. بر بزرگتر از خویش که مال دار است رشک مبر، و اگر دیدى در بذل مال بىدریغ است به او جفا مورز. و پس از من خلافت از آن تو باشد زیرا تو از هر کس بدین مقام سزاوارتر باشى و السلام. امام(ع) نیز در پاسخش نوشت بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد نامهات رسید و از مضمونش اطلاع حاصل شد، و چون از ستمکارى و زورگویى بر تو بیمناک بودم آن را بدون پاسخ گذاردم و من از زورگویى تو به خدا پناه مىبرم، بیا و از حق پیروى کن زیرا تو مىدانى که من اهل و سزاوار آن هستم، و …
نسيمي از آموزه هاي اخلاقي امام حسن مجتبي(ع)
گوشه اي از منزلت امام حسن(ع) حضرت امام صادق(ع) فرمودند: جدم امام حسن(ع) در عبادت و زهد و نيز فضيلت، گوي سبقت را از همه ربوده بود. با پاي پياده و گاه با پاي برهنه به سفر حج مشرف مي شد. زماني كه به ياد مرگ و قيامت مي افتاد گريه اش مي گرفت و چه بسا بي هوش مي شد. در نمازها بندهاي بدنش از خوف و عظمت پروردگار به لرزه درمي آمد. ياد بهشت و دوزخ او را همچون مارگزيده و يا نيش عقرب خورده، مضطرب مي ساخت. كسي او را ملاقات نكرد مگر آن كه حضرت را پيوسته در ياد و ذكر خدا مي يافت.
به هنگام وضو از خشيت خدا رنگ رخسارش زردگونه مي گشت. در آستانه درب مسجد سر به آسمان بلند مي كرد و مي فرمود: اي خداي من، اين ميهمان توست كه به درگاهت ايستاده است. اي خداوند نيكوكار، بنده خطاكار نزدت حاضر گشته، به لطف و بزرگواريت از رفتار ناپسند او درگذر.منتهي الامال ج1 359- 360)
آموزه اول-پرهيز از بداخلاقي امام حسن(ع) فرمودند: اشد من المصيبه سوءالخلق. بداخلاقي از هر مصيبت و بلايي، سخت تر است. (فرهنگ سخنان امام حسن(ع) ص04) برخي از مردم مشكلات اجتماعي، بلاهاي غيرمنتظره، سيلها، زلزله ها، ويراني هاي ناشي از جنگ، از دست دادن عزيزان و... را مصيبت هاي دردناك به حساب مي آورند. اما بداخلاقي و ناهنجاريهاي رفتاري را آن گونه كه لازم است مورد توجه قرار نمي دهند. در حالي كه امام(ع) بدخلقي را از هر بلا و گرفتاريي زيان بارتر و دشوارتر معرفي مي كنند. امام علي(ع) فرمودند: هيچ تنهايي و وحشتي وحشتناك تر از بدخلقي نيست (غررالحكم ج1 ص336) به گفته حضرت صادق(ع): خوش خلقي مايه آساني امور و موجب شادي در زندگي است. (سنن النبي ص33) انسان بداخلاق، از حيث روانشناختي كارهايش با سختي و گره خوردن همراه است و از حيث جامعه شناختي پي درپي موجبات ناراحتي خود و اطرافيان و سلب آسايش ديگران را فراهم مي سازد. علاوه بر موارد فوق، آفات ديگري نيز دامن آدمهاي بداخلاق را فرا مي گيرد. از جمله: شخص بداخلاق آقايي و بزرگي را از كف مي دهد، لذت و شيريني و طعم زيباي زندگي را به تلخي مبدل مي كند، دوستان و رفيقان خود را از دست مي دهد، به شمار دشمنان خود مي افزايد و روزي و رزق الهي خود را با روش هاي بداخلاقي خويش، كاهش مي دهد. (همان ص 337- 338). يادآوري اين نكته نيز لازم است كه سرمنشأ بداخلاقي نهايتاً به ناداني و عدم درك صحيح برمي گردد. (همان)
آموزه دوم-پرهيز ازپستي كفران نعمت حضرت(ع) مي فرمايند: اللؤم ان لاتشكر النعمه ، يعني، پستي اين است كه سپاسگزار نعمت نباشي. (تحف العقول ص 632) چنانچه آدمي در محيط تربيتي صحيحي رشد نكند، به مرور ساختار وجوديش، كمالات بالقوه فطري را از دست داده و جاي خود را به خصوصيات ناپسند و روحيات زشتي همچون فرومايگي و پستي مي سپارد. انسان پست همه را به كيش خود مي پندارد و لذا براي مردم ارزشي قائل نيست. براي شناخت دقيق افراد فرومايه، در بيانات معصومين(ع) نشانه ها و شاخص هاي روشني ذكر شده است، از جمله اينكه: اين چنين اشخاصي از شرم و حيا تهي هستند. چنانچه عمل خيري براي كسي انجام دهند، مرتب منت گذاري كنند. بر دنيا و دنياطلبي حريص هستند و بر بخشش مال و اندوخته خود شديدا بخل مي ورزند. سنگ دلي و بي رحمي همچنين امروز و فردا كردن و بهانه جويي از ديگر نشانه هاي انسان هاي فرومايه است. (غررالحكم ج 2 ص 593- 004)
آموزه سوم- ملاك زيركي و حماقت
امام دوم(ع) مي فرمايند: ايها الناس، ان اكيس الكيس التقي و احمق الحمق الفجور. اي مردم بدانيد كه بهترين زيركي ها، تقوا و پرهيزكاري است و بدترين حماقت ها، آلودگي و معصيت الهي است. (فرهنگ سخنان ص 043) در باورهاي ديني، انسان زيرك به كسي گفته نمي شود كه بر مردم ستم مي كند، سر آنان كلاه مي گذارد و در حقه بازي و آزار و گمراه نمودن ديگران پيشقدم است و هر روز بر نامردي و ناجوانمردي خود پافشاري مي كند و اين قبيل رفتارها را نشانه زيركي و زرنگي و دانايي خود مي شمارد. بلكه در آموزه هاي ديني، زيرك به كسي اطلاق مي شود كه نفس و جان خود را محكوم و متهم مي سازد و براي پس از مرگ كار مي كند. (پيامبر اكرم(ص)احمق ترين شخص كسي است كه خود را پيرو هواي نفس خويش گرداند و از خدا هم آرزوها داشته باشد. از علي(ع) نقل شده كه فرمود: زيرك كسي است كه خود را بشناسد و اعمالش را براي خدا خالص گرداند و چنين شخصي امروز او از ديروزش بهتر مي باشد. و بالاخره داناترين و زيرك ترين آدميان را پارساترين و خداترس ترين آنان محسوب مي دارند.ميزان الحكمه ج 2 398)
آموزه چهارم- ره آورد بندگي خدا:
امام مجتبي(ع) مي فرمايند: من عبدالله عبد الله له كل شئ.هركس خداوند را عبادت و بندگي كند، خداي مهربان همه چيز را در برابر او مطيع مي سازد. (فرهنگ سخنان... ص 063) مرحوم مطهري مي نويسند: روح عبادت ياد پروردگار است. روح عبادت اين است كه انسان وقتي كه عبادت مي كند، نماز مي خواند، دعا مي كند و هر عملي كه انجام مي دهد، دلش به ياد خداي خودش زنده باشد. اقم الصلوه لذكري (طه 41) نماز را براي ياد من بپادار. سپس از امام صادق(ع) حديثي نقل مي كنند كه فرمود: العبوديه جوهره كنهها الربوبيه . يعني عبادت و بندگي خدا گوهري است كه ظاهرش عبادت است اما كنه و نهايت و باطنش، آخرين منزل و هدف و مقصدش ربوبيت و پروردگاري مي باشد.ربوبيت به معناي تسلط داشتن، خداوندگاري، خداگونه شدن است. بشر همواره در تلاش بوده و هست كه راهي پيدا كند كه بر خود و بر جهان تسلط يابد. در ميان آن راه ها يك راه است كه وضع عجيبي دارد، از اين نظر كه انسان تنها وقتي از اين راه استفاده مي كند كه چنان هدفي نداشته باشد، يعني هدفش كسب قدرت و تسلط بر جهان نباشد، بلكه هدفش در نقطه مقابل اين هدف باشد، يعني هدفش، تذلل، خضوع، فنا و نيستي، از خود باشد. آن راه عجيب راه عبوديت است. ابوسعيد ابوالخير مي گويد:
آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند؟ فرزند و عيال و خانمان را چه كند؟
ديوانه كني هر دو جهانش بخشي ديوانه تو هر دو جهان را چه كند؟
علي(ع) فرمودند: خدايا، اين افتخار براي من بس است كه بنده تو باشم و اين عزت و شرافت براي من بس است كه تو رب و پروردگار من باشي. (آزادي معنوي ص 14- 24- 44 و 25 و نيز ولاءها و ولايت ها ص 47)
آموزه پنجم- اعتراف به ناتواني خود
از امام حسن(ع) پرسيدند: حالتان چگونه است؟ فرمود: روزگار مي گذرد و مرا پروردگاري است بالاي سرم، آتش جهنم روبه رويم است. مرگ بدنبال من، حسابرسي بر من خيره گشته و من در گرو عمل خويشم، آنچه را كه مي خواهم بدست نمي آورم و آنچه را كه خوش ندارم، نمي توانم آن را از خود دفع كنم. كارها به دست ديگري است. اگر بخواهد مرا مجازات مي كند و اگر بخواهد از من در مي گذرد. سپس كدام فقير و درمانده اي از من فقيرتر و درمانده تر است؟ (فرهنگ سخنان... ص 522) از جمله بهترين صفات كمالي، شكسته نفسي به معناي حقير شمردن و ذليل و پست دانستن خود در پيشگاه پروردگار است كه در مقابل صفت عجب و خودنمايي قرار مي گيرد. هيچ كس خود را ذليل نشمرد مگر اينكه خدا عزيزش شمرد و احدي خود را نيفكند مگر آن كه خدا او را برداشت و بلند كرد. پيامبر(ص) فرمودند: با هر انساني دو فرشته است. اگر شخص خود را بزرگ شمرد، مي گويد: خدايا او را ذليل كن و اگر خود را خوار و ذليل دانست، مي گويد: خدايا او را سربلند كن.
آموزه ششم- مرز شكسته نفسي
امام دوم(ع) فرمود: ذم الرجل لنفسه في العلانيه مدح لها في السريره . انتقاد و مذمت كردن از خود، پيش مردم و به طور آشكارا، نوعي تعريف از خود است به طور مخفي. (فرهنگ سخنان... ص 603). انساني كه در ظاهر از رفتار نادرست خويش و يا از عيوب باطني خود با حالت شكسته نفسي انتقاد مي كند، در واقع به نوعي از خود ستايش نموده است و اين شايسته يك مومن نخواهد بود. همانطور كه در آموزه چهارم گفته شد، شكسته نفسي از بهترين صفات كماليه محسوب مي شود و هر كس به مقامي رسيد قطعاً از همين طريق بوده است، اما نكته مهم اين است كه بايد دقت كرد كه اين حقير شمردن خود، تنها در پيشگاه خداي متعال آن منزلت را داشته و آثار ارزشمند را بدنبال دارد. اما اگر اين شكسته نفسي پيش مردم مطرح گردد، چه بسا ممكن است انسان را دچار آفت تعريف و تمجيد از خود نمايد، شايد در دل بگويد: اي مردم بدانيد كه اين من هستم كه خود را كوچك مي شمارم لذا براي در امان ماندن از اين خطر بزرگ سفارش اكيد شده است كه اين گفتمان ذلت شماري نفس فقط در محضر پروردگار عرضه شود. از علي(ع) نقل است كه: هر كس نفس خويش را خوار گرداند، خداوند گرامي اش دارد و براي آدمي همين فضيلت كافي است كه نفس خويش را حقير و بي مقدار گرداند (غررالحكم ج 2 ص 394-984)
آموزه هفتم- بهترين و بدترين انسانها
از امام مجتبي(ع) پرسيدند: نيكوترين و بهترين مردم در زندگي كيست؟ فرمودند: شخصي كه مردم را در زندگي خود شريك گرداند. آن فرد دوباره پرسيد: چه كسي از نظر زندگي بدترين مردم است؟ فرمود: آن كسي كه در سايه زندگي او، انساني زندگي نكند (فرهنگ سخنان... ص 634) امام(ع) انسان خوب و انسان بد را در ميزان كمك به ديگران مي دانند. اگر لطف خدا شامل حال ما شده و از نعمت هاي او برخورداريم، لازم است ديگران را نيز از آن نعمت ها بهره مند سازيم، نه اينكه مانند بخيلان نعمت هاي خدايي را منحصر در خودمان نماييم. شخصي از امام حسن(ع) پرسيد: چرا به هيچ نيازمندي كه درخواست كمك مي كند جواب رد نمي دهي؟ امام فرمود: من گداي خدايم و چشم به او دوخته ام. من شرم دارم كه خود سائل باشم و سائلي را رد كنم. خداي بزرگ، مرا به برنامه اي عادت داده است كه همواره نعمت هايش را بر من فرو مي ريزد و من هم او را چنان عادت داده ام كه نعمت هايش را بر مردم فرو مي ريزم. مي ترسم اگر برنامه ام را ترك كنم، او نيز برنامه اش را واگذارد. (همان ص 271-171) از پيامبر اكرم(ص) منقول است كه: مخلوق، نان خور خدايند و محبوب ترين آنها نزد خدا كسي است كه به نان خوران خدا سود دهد و به خانواده اي شادي رساند. و نيز فرمودند: محبوب ترين مردم پيش خدا كسي است كه سودش به مردم بيشتر باشد (اصول كافي ج 3 ص 932)
آموزه هشتم- راههاي كسب كمالات
حضرت فرمودند: اي فرزند آدم، اگر از حرام هاي خداوند پرهيز كردي، عابدخواهي شد. اگر به آنچه كه خداوند روزي تو كرده است، راضي باشي، در آن صورت ثروتمند و غني خواهي بود. چنانچه با همسايه ات خوب و دمساز شدي، در نتيجه مسلمان هستي و اگر با مردم چنان معاشرت و رفتار كني كه دوست داري با تو همانطور رفتار كنند، در اين حالت، تو عادل هستي. اي مردم! بدانيد كه در گذشته هاي نه چندان دور، مردماني بودند كه به شدت مال اندوزي مي كردند و ساختمانهاي بلند مي ساختند و آرزوهاي دور و دراز در سر داشتند و اينك همه آنها هلاك گرديده اند و دسترنجشان بر باد رفته و خانه هايشان قبرستان شده است. اي انسان! از هنگامي كه از شكم مادر زاييده شدي، همواره عمرت را تباه ساخته اي بنابراين از آنچه كه در دست داري براي زمانهاي آينده استفاده كن. زيرا مؤمن پس انداز مي كند و كافر مصرف كرده و خوشگذراني مي كند.(فرهنگ سخنان... ص 422) در قرآن آمده است كه: توشه برداريد و پس انداز كنيد كه همانا بهترين ره توشه و اندوخته تقوا و پرهيزكاري است. (بقره/ 791)
آموزه نهم- شناخت انسان از راه عصبانيت
امام دوم(ع) فرمودند: لايعرف الرأي الا عند الغضب. قدرت انديشه و خصلتهاي دروني انسان هنگام خشم و عصبانيت، شناخته و آشكار مي شود. (فرهنگ سخنان... ص 15)ويژگيهاي دروني افراد معمولا از ديد ديگران مخفي است و در مواقع خاصي بطور ناخواسته بروز مي كند. يكي از آن حالات خاص وقتي است كه آدمي به هر دليلي دچار عصبانيت شود. سپس حالتهاي خوب و يا ناشايست وي هويدا خواهد شد. دليل ظهور خصلتهاي دروني انسان به هنگام خشم، مي تواند اين باشد كه شخص در اين حالت نمي داند كه چه مي گويد و چه مي كند و نيز در روايات آمده است كه خشم و غضب، نوعي جنون است. (همان)
امام صادق(ع) فرمود: غضب كردن، كليد هر شري است. (اصول كافي ج4 ص 214) از امام باقر(ع) است كه غضب شعله اي است از شيطان كه در دل انسان شعله ور مي شود. (همان ص 514). مردي به پيامبر(ص) گفت مرا تعليم بده. حضرت فرمود: برو و غضب مكن. او گفت همين مرا بس است و به سوي همشهريان خود رفت. روزي ميان آنان جنگي بپا شد، آن مرد ناگاه به ياد سخن پيامبر(ص) افتاد كه فرمود عصباني نشو. سپس اسلحه را كنار گذاشت و پيش طرف هاي مقابل رفت و گفت، هر خسارتي را كه به شما وارد شده مي پذيرم و بياييد جنگ نكنيم. آنان وقتي اين وضع را ديدند با يكديگر آشتي نموده و كينه ها را كنار گذاشته و صلح كردند.(همان)
آموزه دهم- پندپذيري
امام مجتبي(ع) فرمودند: بينكم و بين الموعظه حجاب العزه ، انتفعوا بالمواعظ. ميان شما و موعظه پرده عزت طلبي قرار دارد، از عبرت ها و پندها، سود ببريد. (تحف العقول ص 932) انسانها در برابر موعظه و سخنان پند آموز به دو دسته كلي تقسيم مي شوند:
اول: عده اي به راحتي پذيراي پند و نصيحت اند. گوششان بدهكار و آماده شنيدن است. كه قرآن اين دسته افراد را به صاحبان عقل و خرد توصيف فرموده است و آنها را به همين دليل شنوا بودن، مورد هدايت خود دانسته است. (زمر/81) در تجربه هاي خودمان نيز مشاهده مي كنيم آدمهاي پندپذير در زندگي و عرصه هاي مختلف آن موفق تر هستند.
دوم: عده اي اصلا گوش شنوا براي شنيدن ندارند، فقط بلدند حرف بزنند. مانند ديوار بلند و سدي مستحكم در برابر نصيحت ناصحان مقاومت مي كنند. گويا امام(ع) انگيزه روانشناختي اين گروه از مردم را تبيين مي كنند. غرور، خودپسندي، منيت، خود را بالاتر از ديگران ديدن، عامل اصلي مقاومت آنهاست. جالب است كه قرآن مجيد گوش شنوا نداشتن را از ويژگيهاي اصلي اهل جهنم مي شمارد و از قول آنان نقل مي كند كه اگر اهل تعقل و شنيدن بوديم، الان در دوزخ، عذاب نمي شديم. (ملك/01) به طور قطع وقتي اين اشخاص در برابر موعظه عكس العمل مثبتي نشان نمي دهند، صد البته در برابر انتقاد سازنده نيز مقاومت بيشتري خواهند داشت.
آشنائی با تاریخ اسلام: عبرت آموزی (و لقد اهلكنا القرون من قبلكم .... گذشته چراغ راه آینده است) آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی( هدی و رحمه للمتقین)