سایت تاریخی فرهنگی قرآنی 2

m5736z

blog.ir.

اهمیت معرفت و شناخت در زندگی انسان

امر شناخت و معرفت هم نزد فلاسفه، عرفا و اندیشمندان جایگاه ویژه ای داردو هر یک به تناسب دیدگاه و منظر ورود خویش به این بحث، نظرات عمیق و گسترده ای در این باب داشته و دارند و هم نزد عامه مردم دارای ارزش و اعتبار، حداقل در حد زیان و گفتار است و به طوری که در محاورات روزمره خویش میتوانیم این جمله را به خوبی بشنویم: انشاءالله فلان امام را با معرفت زیارت کنی -فلانی آدم با معرفتی است!

پیامبر اکرم)ص( خطاب به یکی از انصار که از او درباره اهمیت شرکت در تشییع جنازه یا حاضر شدن در مجلس علما سؤال کرده بود، فرمودند: حاضر شدن در مجلس مرد دانشمند از شرکت در تشییع هزار جنازه، دیدار از هزار بیمار، برپا ایستادن برای عبادت در هزار شب، روزه داشتن هزار روز و صدقه دادن هزار درهم به فقرا و گزاردن هزار حج مستحبی و حضور در هزار جنگ در راه خدا- جز جنگ واجب- و دادن مال و جان دراین راه بیشتر ارزش دارد. اینها کجا به پای حضور در مجلس عالم )و کسب شناخت و معرفت( میرسد؟ آیا نمیدانی که اطاعت و عبادت خدا نیز به وسیله علم است، و نیکی دنیا و آخرت با علم است و شر دنیا و آخرت با جهل و نادانی است؟! 3 حضرت امیرالمومنین علی)ع( نیز در این باره به کمیل فرموده اند: ای کمیل! هیچ حرکت )وکاری( نیست جز اینکه در آن به شناختی نیازمندی. 4

امام صادق)ع( هم دراین خصوص فرموده اند: روز قیامت، خون شهدا را با مرکب خامه دانشمندان در دو کفه ترازو میگذارند، سپس مرکب خامه دانشمندان بر خون شهدا فزونی مییابد. 5 معرفت و شناخت و علم و آگاهی آنقدر مهم و حیاتی است که حتی قبل از ایجاد هستی، وجود داشته است! علم، قبل از وجود و هستی بوده است) 6( معنی این سخن آن است که خداوند متعال اول علم به وجود آوردن هستی را داشته است سپس به خلق موجودات پرداخته است. بنابراین شناخت و معرفت و علم و آگاهی لازمه انجام هر کاری است) 7( و انسان به تبع آموزشی که از حضرت حق تعالی فرا گرفته لازم است که قبل از بیان هر گفتاری و انجام هر کاری، معرفت و شناخت درست و کامل پیدا نماید تا بتواند آن سخن یا آن کار را به درستی و تمامی به انجام برساند. پیامبر اکرم)ص( فرموده اند: سلیمان پیامبر را بین اینکه: مال، ملک و دانش داشته باشد، مخیر کردند. حضرت سلیمان)ع( علم و دانش را انتخاب کرد. وقتی او دانش را برگزید، ملک و مال را نیز به او دادند! ) 8(

معنی شناخت

معنی شناخت در فرهنگ لغات مختلف چنین است: فرهنگ معین: شناسایی، دریافت، معرفت. لغتنامه دهخدا: عرفان، معرفت، شناسایی، عرفه، علم، شناختن. بعضی، شناخت را به معنی آگاهی میدانند و عده ای نیز شناخت را به معنای اطلاع یافتن، پی بردن به حقیقت چیزی و درک درست و واقعی از امور میدانند. بعضی نیز شناخت را به معنای دانایی و فهم درست امور دانسته اند. به عبارت دیگر میتوان گفت که: انسان در فرآیند تعامل و روابط دائم با جهان خارج از خویش، تحت تاثیر عوامل گوناگون قرار گرفته و نشانه های متعددی را درک میکند. این تاثرات در «مغز » بازتاب مییابد، بازتاب جهان خارج در مغز انسان «ذهن » او را شکل میدهد که باعث شناخت او میشود. براساس آنچه گفته شد میتوان گفت که شناخت عبارت از: علم و آگاهی دقیق و درست از وضعیت امور و اشیاء است.

امکان شناخت

انسان برای گرایش یا دوری از چیزی، درباره آن چیز علم و آگاهی داشته باشد. اکنون این سؤال مطرح میشود که آیا امکان شناخت وجود دارد یا نه؟! سوفسطاییها معتقدند که امکان شناخت وجود ندارد! در مقابل آنها فلاسفه معتقدند که شناخت امکان دارد. فیلسوف کسی است که بر اساس عقل محض و استدلال و برهان به شناخت میپردازد. و به همین جهت دلایل فلاسفه برای انسان حقیقت جو قابل قبول و منطقی است. اگر از نظر سفسطه گرایان که با عقل و منطق و فطرت انسان جور در نمیآید، با کرامت و بزرگواری عبور کنیم )فرقان آیه 72 ( مشاهده میکنیم که امکان شناخت برای بشر وجود دارد. بزرگترین دلیل این امکان هم، تمدن فعلی بشر، ماحصل علوم تجربی، دیدگاههای منطقی و قوانین فیزیک، شیمی، طب، صنعتی و... میباشد.

اگر امکان شناخت وجود نداشت، هیچ قانونی شناخته نمیشد! سعدی درباره امکان شناخت گفته است: برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار شناخت و معرفت و علم و آگاهی، بهترین و لازمترین مقدمه برای اثبات یا انکار چیزی و اقبال یا ادبار به آن است. اندیشمندان و خردمندان، شناخت را مبنای: اندیشه، گفتار و کردار خویش قرار میدهند و برعکس افراد جاهل، سطحی نگر و گرفتار هوای نفس، ظن و گمان و هوای نفس را مبنای اندیشه، گفتار و اعمال خود قرار میدهند. به عبارت دیگر، پایه همه فعل و انفعالات، حرکتها و موفقیتهای انسان دانا، شناخت دقیق اوست. خداوند متعال در آیه 157 نساء تفاوت گفتار براساس علم و سخن بر مبنای گمان را این طور بیان فرمو ه اند: آنها علم به آن ندارند و فقط از گمان پیروی میکنند... در آیه 37 رعد هم فرموده اند: اگر از هوسهای آنها بعد از آنکه علم و آگاهی برایت آمده پیروی کنی، هیچکس در برابر خدا از تو حمایت نخواهد کرد...

در این آیات و آیات متعدد دیگر، علم در برابر گمان، هوس و تصورات غلط آمده است. در واقعه سجده آدم بر فرشتگان، نکته مهمی که باعث شد فرشتگان به مقام آدم)ع( کرنش کنند و اقناع شوند که مقام آدم از آنها برتر است علم و شناخت آدم بود این جریان در آیه 33 بقره چنین آمده است: خداوند به فرشتگان فرمود: اگر راست میگویید نامهای این چیزها را برای من بگویید! فرشتگان گفتند: پاک خدایا! ما را دانشی نیست جزء آنچه تو به ما آموخته ای. تویی دانای حکیم )آنگاه( خداوند فرمود: ای آدم! آنها را از نامها و حقیقتها آگاهی ده. پس چون آدم فرشتگان را آگاه کرد، خداوند فرمود: آیا به شما نگفتم که من نهان آسمانها و زمین را میدانم.

در آیه دوم سوره جمعه نیز خداوند سبحان هدف از ارسال پیامبر اسلام)ص( را نجات مردم از گمراهی و پاک و پاکیزه سازی آنها به وسیله کتاب و حکمت اعلام فرموده است. در آیه ۲ رعد هم انسان با معرفت و شناخت، بینا و نورانی و انسان گمراه و بی معرفت و فاقد شناخت، کوردل و تاریک معرفی شده اند: )به مردم( بگو: آیا کور )دل( و بینا با هم برابرند؟! یا آیا تاریکی و روشنایی مساویند؟ در آیات متعدد دیگر قرآن مجید هم این معنی آورده شده است: )علق 5- 1(، زمر 9، انعام 5، فاطر 19 ، رعد 19 ، احزاب 34 ، بقره 269 ، رعد 16 . معرفت و شناخت آنقدر مهم است که پیامبر اسلام)ص( آن را حیات اسلام و ستون ایمان نامیده است. و نیز فرموده اند: نیکی دنیا و آخرت با دانش همراه است و بدی دنیا و آخرت با جهال همراه است ) 9( ۱- منتخب میزان الحکمه ص 362 -3 الحیات ج 1 ص 63 -4 تح فالعقول ص 119 -5 بحارالانوار ج 2 ص 14 -6 برنامه معرفت شبکه 4 سیما 22 / 10 / 91 -7 عل مالانسان مالم یعلم )خداوند( به انسان آنچه را نم یدانست آموخت )علق 5( -8 نه جالفصاحه ح 1538 -9 نه جالفصاحه احادیث 951

.منابع شناخت

منابع شناخت عبارتند از: -1 فطرت 2- عقل 3-تجربه و تاریخ 4-وحی )آیات و روایات( 5- دل )فواد( 6-طبیعت

-1 فطرت

بعضی از شناختهای بشر، فطری است. یعنی در نهاد و وجود او، این قدرت وجود دارد که میان دو چیز، یکی را بهتر از دیگری بداند و این شناخت درست و مطابق واقع است. شناخت خدا و کمال مطلق جلوه بارز این منبع الهامبخش فطری است. مثلا همه انسانها غیر از افراد معدودی که به وسیله احاطه گناه بر شخصیت آنها آینه فطرتشان غبار گرفته و مکدر شده است و قدرت تشخیص را از آنها گرفته است تایید م یکنند که: راست گویی خوب و دروغگویی بد است. یا امانتداری خوب و خیانتکاری بد است. خداوند متعال در آیه 30 سوره روم تصریح میفرماید که: دینگرایی در فطرت بشر است و در آیه 8 سوره شمس نیز میفرماید: خداوند فجور و تقوا را به انسانها الهام کرده است. امام علی)ع( در حکمت 339 نهج البلاغه فرموده اند: علم و آگاهی بر دو نوع است: علم فطری و علم اکتسابی، علم اکتسابی اگر هماهنگ با علم فطری نباشد، مفید واقع نمیشود.

-2 عقل

عقل انسان که از آن با عنوان «حجت یا پیامبر درونی » نام برده شده است هم از منابع مهم و سرنوشت ساز شناخت است. چنانچه عقل انسان اسیر: شهوت، غضب، هواهای نفسانی و فتنهها نباشد، میتواند به عنوان یک منبع مهم و قابل اعتنا و قبول موجب شناخت انسان شود. علوم عقلی و استدلالی بر همین اساس شکل گرفته و پرده از روی مجهولات زندگی بشر برداشته اند. نکته خیلی مهم و شگرف آن است که سایر منابع شناخت هم توسط عقل کارایی مییابند و اگر این منبع در وجود کسی نباشد یا اسیر هوی، هوس، غضب، شهوت و فتنهها گردد، استفاده از سایر منابع نیز مختل میشود.

پیامبر اکرم)ص( دربار ه عقل )نهج الفصاحه احادیث 951 و 3155 ( فرموده است: همه خوبیها را با عقل میتوان یافت و هر کس عقل ندارد، دین ندارد. و نیز فرموده اند) 1(: پاداش مردم در قیامت به اندازه عقولشان است. پایه شخصیت انسان، عقل اوست و هوش، فهم، حافظه و دانش از عقل سرچشمه میگیرند و عقل انسان را کامل میکند و عقل، راهنما و بیناکننده و کلید کار انسان است. رسول اکرم)ص( فرموده اند: ثواب عبادت )هر کس( به انداز ه )عقل( اوست. )اصول کافی ج 1/ ص 12 ( خواجه عبدالله انصاری هم در مناجاتهای عارفانه خویش گفته است: خدایا: آن را که عقل بدادی، چه ندادی و آن را که عقل ندادی، چه بدادی؟! امام علی)ع( در این باره در نهج البلاغه حکمت 113 فرموده اند: سرمایهای از عقل سودمندتر نیست و نیز فرموده اند: عقل برایت کافی است که راه گمراهی را از رستگاری نشانت دهد. )همان 421 (

* خداوند عقل را نعمتی بزرگ برشمرده است. در روایات معتبر آمده که عقل مخاطب اوامر و نواهی خداوندی است و از عقل در برابر کارهای انسان مؤاخذه میشود. همچنین از روایات به دست میآید که دینداری و اخلاقمداری انسان ریشه در عقل دارد و از لوازم ذاتی عقل، دین و حیاست. *عقل آدمی یک قوه ای است که با به کارگیری آن به فعلیت میرسد و آنچه مهم است اینکه عقل به کار گرفته شود و به فعلیت درآید. پس عقل آدمی استعداد دارد و اگر بخواهد از قوه به فعلیت برسد، یک مبدأ تحریکی میخواهد. اینجاست که نیازمند خداوند است تا به عنوان معلم به عقل کمک کند تا از قوه به فعلیت درآید. از این رو درباره نقش وحی و بعثت پیامبران به تعلیم الهی اشاره شده است. * خداوند برای اینکه انسانها از دیگران بریده شوند و تنها به او وصل شوند، هر از گاهی شرایطی را پدید میآورد تا انسانی که به اسباب، دل بسته و پیوند خورده از آن بریده شود و بداند که این اسباب تاثیرگذار نیست، بلکه این خداوند مسب بالاسباب است که تاثیر را در این چیزها قرار داده است.

-3 تجربه و تاریخ

یکی دیگر از منابع شناخت «تجربه » است. وقتی فرضیه ای مطرح میشود و آن فرضیه در مرحله عمل جواب م یدهد و ثابت م یشود و بارها نیز درستی آن در عرصه عمل و تکرار تایید م یشود، تبدیل به تجربه م یشود. علوم تجربی برهمین مبنا بنا شد هاند و اکنون دانش بشر در عرصه علوم تجربی پیشرف تهای زیاد و توسعه حیر تانگیز یافته است. بخشی از شناخت انسان بوسیله استفاده از علوم تجربی حاصل میشود. و یافت ههای علوم تجربی میتواند یک منبع الهامبخش شناخت برای انسان باشد.

خداوند سجان در آیه 46 حج در این خصوص فرمود هاند: افلم یسروا فی الارض ... آیا در زمین به گردش )و جستجو( نپرداختند تا )دراثر دیدن نشان هها و سن تهای و آثار گذشتگان و...( صاحب د لهایی شوند که حقیقت را درک کند و گو شهایی شوند که با آن)حرف حق( را بشنوند و ... سفرهای علمی و تجربی، کاری ارزشمند و راهی مطلوب برای گسترش شناخت است. زمین و زمان کلاس درس است و کسانی که عبرت نم یگیرند سزاوار توبیخ هستند. عقل، گوش و چشم ابزار شناخت هستند.در تفسیر اطیب البیان هم آمده است:

چرا مردم در روی زمین سیر نمیکنند تا از آثار باقیمانده قراء )شهرها و آبادیها( هلاک شده عبرت بگیرند و تعقل و تفکر کنند که چه شد که این امتها نابود شدند... خداوند سبحان در این آیات هم مردم را به سیر وسفر در زمین و دیدار آثار گذشتگان و عبرت گرفتن از آنها و کسب تجربه دعوت نموده است: )یوسف 109 – روم 9 و 42 - فاطر 44 - غافر 21 و 82 - محمد 10 - آل عمران 137 - انعام 11 – نحل 36 نمل 69 و عنکبوت 20 پیامبر اکرم )ص( و ائمه اطهار)ع( نیز در احادیث و روایات خود بر شناخت تجربی صحه گذارده اند:

پیامبراکرم)ص( فرموده اند: هرکس به آنچه میداند عمل کند، خدا علم آنچه را نمیداند بهره او میسازد. )بحارالانوار/ ج 4 ص 128 ( امیرالمومنین )ع( هم در نهج البلاغه فرموده اند: اگر آزمایشها و تجربه ها نبود، راهها پنهان میماند. )ارشادالقلوب ص 143 ( و نیز فرموده اند: بکارگیری تجربه، رمز پیروزی است )بحارالانوار/ ج 78 ص 128 ( نیز فرموده اند: تجربه های طولانی وسیله افزایش عقل و خرد است )نهج البلاغه حکمت 311 (

تاریخ نیز حاوی تجربیات فردی و جمعی بشر است. با مطالعه تاریخ نیز میتوان به شناخت رسید. انسان میتواند با بررسی زندگی گذشتگان و دیدن آثار کارهای آنها،متوجه شود که اعمال مختلف چه آثار و عواقبی دارد. شهید مطهری در این باره گفته است: یک منبع دیگر )شناخت( که مخصوصا امروز به آن اهمیت میدهند و قرآن نیز به آن اهمیت زیادی داده است «تاریخ » است. یعنی از نظر قرآن، غیر از طبیعت و عقل و دل، یک منبع دیگرشناخت هم وجود دارد که عبارت از تاریخ است) 1(

-4 وحی )آیات و روایات(

یکی از بزرگترین منابع شناخت بشر، چه از جهت کیفیت و چه از نظر کمیت وحی است. خداوند متعال که از جهت علم و حکمت و احاطه به زمان و مکان و شناخت نیازهای انسان موجود منحصر به فردی است و به تمام نیازهای روحی و جسمی بشر و را ههای مناسب ارتباط او با جهان هستی و سایرین آگاهی کامل و مطلق دارد، برای سعادت بشر دستورالعمل کامل و جامعی فرستاده است که این دستورالعمل سرچشمه از حکمت بالغه و عقل مطلق او دارد. علاوه بر این مزیت، این دستورالعمل فاقد هرگونه خطا و اشتباه است و میتواند به عنوان یک منبع و تمام شناخت، مورد توجه قرارگیرد.

خداوند متعال در آیه 3 سوره مائده در این خصوص فرموده اند: امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین )جاودان و دستورالعمل کامل زندگی( شما پذیرفتم... از نکات مهم وحی، دادن شناخت ماوراءالطبیعه به انسان است. امور و علومی که انسان نمیتواند به هیچ وجه آنها را از طریق عقل، فطرت، علوم تجربی و سایر منابع شناخت، به دست آورد. خداوند سبحان در آغاز سوره بقره در آیه 2 نیز میفرماید: آن کتاب )قرآن( با عظمتی است که شک در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزکاران )به خوشبختی و دنیوی و سعادت اخروی( است.

مفسر تفسیر مجمع البیان ذیل این آیه نوشته است: این کتاب بیانگر راه درست و کتاب حق و هدایت و معجزه جاودانه است... هرگز مطلبی که به تردید در حقانیت و آسمانی بودن قرآن بینجامد در کران تا کران آن وجود ندارد ؛نه تضاد و تناقض و نه ادعاهای بدون دلیل و برهان! در تفسیر اطیب البیان هم آمده است: یعنی: هرگز باطلی در آن راه ندارد و علوم آن برهانی و عقلی است و هرگز بر آن تعبیر و تحریف عارض نمیشود و مقدمات علوم آن همه از یقینیات میباشد که هیچ توهم و شائبه ای در آن نیست.

امیرالمؤمنین علی)ع( در خطبه 86 نهج البلاغه در این باره فرموده است: )خداوند بوسیله وحی( و با زبان پیامبرش، کارهای خوب و بد و بایدها و نبایدها را )به شما( ابلاغ کرد و اوامر و نواهی را آموزش دارد و راه عذر را بر شما بست و حجت را )بر همگان( تمام نمود. و نیز در خطبه 183 فرموده اند: قرآن فرماندهی بازدارنده )از بدیها( و ساکتی گویا و حجت خدا بر مخلوقات است. خداوند پیمان عمل کردن به قرآن را از بندگان گرفته و آنها را در گرو دستوراتش قرار داده است. نورانیت قرآن را تمام و دین خود را به وسیله آن کامل فرمود و پیامبرش را هنگامی از جهان برد که از تبلیغ قرآن فراغت یافته بود.

-5 قلب )دل(

دل نیز یکی از منابع شناخت است. شناخت دل، منوط به دوری انسان از گناهان و پاکسازی نفس از رذایل اخلاقی است. چنانچه انسان موفق شود از گناهان کناره گیری نماید و به تزکیه نفس خویش بپردازد و زنگار از آینه دل بزداید، در آن نور خدا و حقایق هستی را مشاهده میکند. بنابراین روش بهرهبرداری از این منبع تهذیب نفس و پاک نگهداشتن آن از زنگار گناهان است. خداوند متعال در آیه 11 نجم در این باره میفرمایند: ماکذب الفواد مارای قلب )پاک( پیامبر)ص( در آنچه )را که در معراج( دید، هرگز دروغ نگفت در تفسیر مجمع البیان ذیل این آیه از ابن عباس نقل شده که گفته است: پیامبر گرامی با قلب مصفای خویش پروردگار دانا و توانا و فرزانه را با دیدن نشانه های به تآور و تفکر انگیزش دید و با چشم دل، ذات بی همتا و یکتای او را دریافت. این دیدگاه به وسیله «محمد بن حنفیه » از قول امیرالمومنین علی)ع( هم نقل شده است.

علامه طباطبایی هم در المیزان درباره این آیه نوشته است: برای انسان یک نوع ادراک شهودی هست که ورای ادراکهایی است که با یکی از حواسهای ظاهری و یا باطنی خود دارد. ادراکی است که نه چشم و گوش و سایر حواس ظاهری واسطه اند و نه تخیل و تفکر و سایر قوای باطنی. مانند اینکه ما مشاهده میکنیم که موجودی هستیم که میبینیم که در این درک عیانی و شهودی نه چشم ما واسطه است و نه فکر ما... و این کار نفس است که قرآن کریم از آن تعبیر به فواد فرموده است. امام علی)ع( درخصوص ارزش پاکسازی دل از گناهان و مقام شامخ صاحبان دلهای پاک در حکمت 474 نهج البلاغه فرموده اند: پاداش مجاهد شهید در راه خدا، بزر گتر از پاداش )انسان( عفیف پاکدامنی نیست که قدرت بر انجام گناه دارد و آلوده نمیشود، همانا )انسان( عفیف پاکدامن، فرشته ای از فرشته هاست! پیامبر اکرم)ص( درباره اهمیت دل فرموده اند: )نهج الفصاحه احادیث 862 و 891 ( در تن پاره گوشتی است که وقتی به صلاح آید تمام بدن سالم میشود و وقتی فاسد شود همه بدن فاسد میشود و آن قلب است. و نیز فرمود:هر چیز معدنی دارد و معدن پرهیزگاری دل عارفان است.

-6 طبیعت

یکی دیگر از منابع شناخت بشر، طبیعت است. خداوند متعال در عرصه آفرینش موجودات، راز و رمزها و قوانین و مقرراتی به ودیعه نهاده است که انسان با تعمق و تفکر در آنها میتواند دایره شناخت خویش را گسترش دهد. قوانین: علت و معلول، نظم و ناظم و... از جمله رمز و رازهایی هستند که انسان را به علم و آگاهی میرسانند. توجه به سنتهای الهی، زندگی موجودات زنده، خواص گیاهان و فواید سایر موجودات، منبع عظیمی از علم و آگاهی را در اختیار بشر قرار میدهند. در این خصوص همین بس که گفته شود بسیاری از اختراعات و اکتشافات بشر محصول توجه دقیق انسان به قوانین طبیعی، وضعیت موجودات و سنتهای الهی بوده است.

شهید مطهری گفته است: یکی از منابع شناخت، طبیعت است. طبیعت یعنی عالم جسمانی، عالم زمان و مکان، عالم حرکت، همین عالمی که در آن زیست میکنیم و با حواس خودمان با آن در ارتباط هستیم. کمتر مکتبی است که طبیعت را به عنوان یک منبع شناخت قبول نداشته باشد، ولی هم در قدیم و هم در حال حاضر علمایی بوده و هستند که طبیعت را منبع شناخت نمیدانند. افلاطون طبیعت را منبع شناخت نمیداند، چون رابطه انسان با طبیعت از طریق حواس است و جزئی است و او جزئی را حقیقت نمیداند. او منبع شناخت را درواقع همان عقل میداند با نوعی استدلال، که خود افلاطون این متد و روش را «دیالکتیک » مینامد.

حتی دکارت که یکی از دو فیلسوفی است که علم را در مسیر جدید انداختند، با اینکه یک فیلسوف طبیعتگر است و با اینکه یک مردی است که بشر را دعوت به مطالعه طبیعت کرده ، برای طبیعت از نظر منبع شناخت بودن و برای حواس از نظر ابزار شناخت بودن ارزشی قائل نیست. میگوید طبیعت را باید مطالعه کرد و از طریق حواس هم باید مطالعه کرد ولی این ما را به حقیقتی نمیرساند، علمی به ما میدهد که به کار ما میخورد بدون اینکه بتوانیم مطمئن باشیم که آن چیزی که ما میشناسیم همان طور است که ما میشناسیم؛ ارزش عملی دارد نه ارزش نظری و شناختی ]ولی اینها در میان صاحبنظران جهان کم هستند؛ اکثر صاحبنظران، طبیعت را منبعی برای شناخت میدانند. 1(

نکاتی در مورد منابع شناخت

فطرت و دل، هر دو منابعی هستند که انسان به وسیله آنها شناخت حضوری پیدا میکند و حقایق هستی را درک مینماید. اما فطرت یک وجه افتراق با دل دارد و آن این است که: فطرت از بدو خلقت براساس حدیث نبوی در نهاد انسان نهاده شده است: کل مولود یولد علی الفطره. هر مولودی براساس فطرت )خداشناسی( به دنیا میآید. و از آغاز خلقت برای شناخت و آگاهی به انسان یاری میرساند. اما دل، باعمل اختیاری انسان که عبارت از تزکیه نفس و ترک گناهان است آماده فهم و درک حقایق میشود. شناخت فطری و دل، حضوری و فردی و غیرقابل انتقال به دیگران میباشد.

ابزارهای شناخت

ابزارهای شناخت، وسایلی هستند که انسان به وسیله آنها به شناخت و آگاهی دسترسی پیدا میکند. این ابزارها عبارتند از:

-1 حواس پنجگانه: این حواس وسایلی هستند که انسان را به منابع شناخت وصل میکنند. این جمله منسوب به ارسطو است: من فقد حسا فقد علما هر کس فاقد حس شود، فاقد علم میشود!

حواس پنجگانه: بینایی )چشم(، شنوایی )گوش(، قوای چشایی )زبان( و بسطایی )دست( و بویایی )بینی( هر یک به نوبه خود و با توجه به کارکردی که دارند، موجب شناخت انسان میشوند. در آیات متعدد قرآن به «بصر سمع ، رجل ، ید ،لسان و انف اشاره شده است که مراد از مطرح کردن این آیات، کاربرد این حواس در عرصه شناخت انسان است. به عنوان مثال خداوند متعال در آیه 78 نحل میفرمایند: خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود درحالی که هیچ چیز نمیدانستید و برایتان، گوش و چشم و قلب قرار داد تا )شناخت و فهم و معرفت( پیدا کنید و شکر او را به جا آورید. مفسر تفسیر مجمع البیان ذیل این آیه نوشته است: خداوند به شما دستگاه ضرر و دریافت، ابزار شناخت و دستگاه شنوایی و بینایی ارزانی داشت تا حقایق هستی را بشنوید و ببینید و در پرتو دستگاه تعقل و خردورزی که سرچشمه شناخت و معرفت است بیندیشید و بشناسید و رشد کنید. در تفسیر نور هم آمده است: ابزار علم )و معرفت(، چشم و گوش و دل است. شکر واقعی نعمت چشم و گوش تحصیل علم است، زیرا آیه ابتدا میفرماید: شما نمیدانستید، من به شما گوش و چشم دادم تا شکر کنید، یعنی علم بیاموزید.

-2 دل

یکی دیگر از ابزارهای شناخت، دل است. در قرآن کریم از دل با عنوان «فواد » نام برده شده است. دل هم میتواند منبع شناخت باشد و هم میتواند ابزار شناخت شود. آن شهود باطنی حجت است که مورد تایید خدا باشد. آیه مذکور دلیل بر یک شهود باطنی است نه مشاهده حسی با چشم نسبت به جبرئیل، روایات متعددی از منابع اهل بیت)ع( نقل شده که میگوید: منظور از این آیات )آیات اول سوره نجم( شهود باطنی خاص نسبت به ذات پاک خدا است که برای پیامبر)ص( در این صحنه روی داده است. در آیه 37 ابراهیم هم آمده است که:)ابراهیم گفت:( پروردگارا!... تو د لهای گروهی از مردم را متوجه آ نها )هاجر- اسماعیل و خانه ی کعبه( ساز...

بر این اساس میتوان از راه دل، شهود باطنی کرد و چیزهایی را که از راه حواس ظاهری نمیتوان شناخت، شناخت.حتی میتوان از خداوند سبحان درخواست کرد که او، قلوب مردم را متوجه امری نماید، چنانکه حضرت ابراهیم)ع( دعا فرمود و اجابت شد. امیرالمومنین)ع( در خطبه 160 نهج البلاغه در این باره فرموده اند: پس کسی که دل را از همه چیز )غیرخدایی( تهی سازد و فکرش را بکار گیرد )تا بداند که: عرش قدرت خود را برقرار ساختهای و پدیده را )تو که غیرپدیده و مخلوقی( چگونه آفریده ای؟ و چگونه آسمانها و کرات فضایی را در هوا آویخته ای؟ و زمین را چگونه بر روی امواج آب گسترد های، نگاهش حسرتزده و عقلش مات و سرگردان و شنوایی آشفته و اندیشه اش )در برابر عظمت تو( حیران میماند. پیامبر اکرم)ص( به همین جهت کوری قلب را بدترین نوع کوری دانسته و فرموده اند: بدترین کوریها، کوری قلب است. )نهج الفصاصه ح 1810 (

عرفان

از ريشه معرفت و شناخت است و تعريف آن در حوزه اسلامي مرتبط با شناخت هستي با محوريت الله مي باشد. يعني طبق ديدگاه اسلامي، نمي توان خداوند را از عرفان اسلامي و تعريف آن به دور دانست. برخلاف ديگر عرفان ها كه ممكن است بيشتر به شناخت انسان توجه داشته باشد. در عرفان هاي اسلامي شناخت الله محور قرار مي گيرد، يعني اگر انسان محور قرار گيرد از تعريف عرفان اسلامي دور خواهيم شد.
چيستي عرفان كاذب
اصطلاح عرفان كاذب يك اصطلاح متناقض نماست، اگر حتي عرفان را به مفهوم ديگرش يعني شناخت مطلق بدانيم، يك نوع شناخت شهودي از هستي است كه در كنار شناخت فلسفي و عقلاني از هستي كه فلاسفه به آن معتقدند قرار مي گيرد. بنابراين مي توان گفت عرفان كاذب معنا ندارد، يعني اين، اصطلاح نادرست و نارسايي است. عرفان يعني شناختي از هستي، يعني وقتي شناختي صورت مي گيرد، ديگر معنا ندارد كه بگوئيم كاذب، مگر اينكه در روش ها، اين اصطلاح را به كار ببريم، يعني اصطلاح كذب را در مورد روش ها به كار بريم. يعني بگوئيم اين عرفان از نظر روش، باطل و غلط است. عرفان باطل اصطلاح درست تري نسبت به عرفان كاذب يا دروغين است.

عرفان كاذب يعني عرفاني كه در روش هاي خود مسير درستي را طي نمي كند تا به معرفت مورد نظر برسد. همان طور كه اگر بخواهيم در علوم تجربي، تحقيقاتي را انجام دهيم بايد حتما از روش هاي آزمون و خطا و تجربه و.. استفاده كنيم و اگر از روش هاي ديگر غير علمي استفاده كنيم، به نتايج درستي دست پيدا نمي كنيم. در عرفان يعني شناخت هستي، دو روش معتبر وجود دارد كه در طول تاريخ مورد استفاده قرار گرفته كه يك روش آن فلسفي بوده كه عقلاني محض است و روش ديگر شهودي است كه در حقيقت از راه دل و تهذيب نفس انجام مي شود. پس اگر تهذيب نفس را به عنوان يك روش قرار دهيم، در حقيقت نمي توان گفت كه كسي كه اين روش را به كار مي برد باطل و كاذب است، هر چند كه ممكن است روش اشتباه باشد. پس مي توان گفت كه روش، روش كاذبي است نه عرفان. نتيجه هيچ وقت باطل نخواهد بود، اگر عرفان باشد.
شاخصه هاي عرفان كاذب
ما عرفان را اين گونه معني كرديم كه از ديدگاه اسلامي يعني شناخت شهودي از هستي كه با محوريت الله باشد، اگر اين تعريف را قبول كرده باشيم عرفان هاي كاذب يا باطل، مانند عرفان هاي سكولار كه محوريت را از الله سلب مي كنند و در حقيقت در عرفان اسلامي كه هستي را مساوي با وجود مي دانيم و وجود را مساوي با الله مي دانيم را از آن سلب مي كنند. با چنين كاري از عرفان هاي اصيل دور شده و وارد عرفان هاي كاذب مي شويم مثل اومانيستي كه در غرب هست.
اگر با محوريت انسان به شناختي دست پيدا كنيم و خداوند را از هستي حذف كنيم و جدا از محوريت خداوند به شناخت هستي بپردازيم و مطالبي را بيان كنيم در حقيقت دچار بحران هويت شده ايم و در نتيجه با حذف محوريت الله، بحران هويتي در عرفان به وجود مي آيد. عرفان هاي كاذب عرفان هاي اومانيستي يا سكولار هستند كه محور اصلي عرفان اصيل را جابه جا كردند و اين يك امر طبيعي و قابل پيش بيني است همان طور كه قرآن بحث متشابهات را مطرح مي كند و مي فرمايد كه عده اي جايگزين سازي مي كنند، يعني محوريت اصلي موضوعي را بر مي دارند و چيز ديگري به جاي آن قرار مي دهند كه محور جديد به عنوان محور تفكر و حركت جايگزين حقيقت واقعي مي شود. چنين مشكلي در عرفان هاي كاذب به عنوان شاخصه اصلي قابل شناسايي و رديابي است.

تمايز عرفان حقيقي از عرفان هاي دروغين

انسان به دليل نياز جدي به ابعاد معنوي مي‏خواهد راهي به سوي معنويت در زندگيش پيدا کند. اين يک کشش فطري است .راه معقولي که در اين زمينه دين به ما معرفي کرده عرفان متکي بر عقلانيت و شريعت است. اما کساني که به دلايلي از اين عرفان شناخت ندارند و يا از دين بي‏بهره هستند به دنبال روش ‎هاي بدون تکلف و همراه با لذايذ مادي هستند. به همين دليل از گذشته تا امروز بازار عرفان‎هاي دروغين داغ بوده و هست و هيچ وقت شاهد کسادي اين دکان‏ها نخواهيم بود. به دليل اينکه نياز فطري و طبيعي انسان‏ها باز شدن دريچه‎اي از معنويت بر روي زندگي شان است.گرايش به معنويت در عصر حاضر علاوه بر نياز هاي فطري بشر علل ديگري نيز دارد.

در جهان متجدد و بعد از نهادينه‌شدن گرايش‌هاي مستحکم پوزيتيويسمي ميل به معنويت شکل گرفته است. تمايل به معنا و معنويت در دل انسان مدرن تعجب‌برانگيز نيست، چرا که در طول تمامي اعصار ايجاد علاقه به معنويت در تمامي جوامع منقطع از آن قابل پيش بيني بوده است.وانگهي، ميل به هدف والا جزء نيازهاي فطري انسان است و گويا مدرنيته نتوانسته آرماني را به مثابه هدف والا فراهم و از آن دفاع کند. دلايل گرايش جوانان به عرفان‌هاي کاذب بسيار متنوع و بعضا منحصر به فرد است. اما علت اصلي گرايش، نهفته در ويژگي ماهوي عرفان‌هاي کاذب دارد. اين ويژگي چيزي جز "ترويج معنويت خالي از تکلف و سختي، معنويت اين‌جهاني و همخوان با دستاوردهاي لذت‌بخش و مادي مدرنيته" نيست.راه تشخيص معنويت حقيقي از کاذب متنوع است. اما راهکار بنيادين اين تشخيص اشاره به اين نکته کليدي است که عرفان حقيقي بر مباني و مبادي مستحکم و بر معرفت‌شناسي عقلاني استوار است. حال آنکه عرفان‌هاي کاذب همواره فاقد مباني و معرفت‌شناسي استوار است و يا لااقل به ارائه مباني مي‌پردازند که در برابر عقلانيت عرفان حقيقي بسيار ضعيف و نحيف است.

جنبش‌هاي نوپديد ديني اشاره به هر گروه و حرکتي اجتماعي دارد که مبتني بر مولفه‌هاي مدرنيته، تفسير جديدي از دين و معنويت ارائه مي‌دهند. چنين تفسير تجربه‌گرايانه‌اي که اغلب شبيه نحله‌هاي عرفاني به نظر مي‌رسد، تفاوت‌هاي بسياري با عرفان حقيقي دارد.اين تفاوت‌ها را مي‌توان به دو قسم تفاوت ظاهري و تفاوت بنيادين تقسيم نمود. تفاوت‌هاي ظاهري بسيارند و در انواع رفتار رهبران و پيروان، دستورات و اعتقادات جزئي قابل مشاهده هستند، اما براي شناخت اساسي تفاوت‌هاي عرفان‌حقيقي از عرفان کاذب مي‌بايستي به تفاوت‌هاي بنيادين توجه کرد؛ بدين‌معنا که در عرفان حقيقي اصالت با متافيزيک ديني و خدامحوري است اما در عرفان کاذب نگاهي تجربه‌گرايانه و پراگماتيسمي حاکم است، تعابير متافيزيکي با عينک اين‌جهاني سامان مي‌پذيرد و اصالت با انسان (اومانيسم) است".

در آموزه‎هاي ديني ما توجه به خداوند و ذات اقدس اله و توجه به علايق و بنيادهاي فکري و عقلي بشري ريشه در فطرت انسان دارد. خدا غريزه حقيقت يابي و پرستش را در انسان قرارداده تا اينکه انسان به انسان کامل شدن سير کند و به مقام خليفة اللهي برسد.عشق به کمال و عقل فطري براي شناخت حقيقت و خداوند در انسان قرار داده شده است. حالا چرا بعضي از آدمها در مسير ارضاي غرايز فکري کاذب و فرقه‎هاي ضاله و عرفان‎هاي دروغين روي مي‎آورند جاي سئوال است.

شيوع عرفانهاي کاذب در نتيجه خلأ معنوي نتيجه جهان صنعتي است.نتايج يا سوء استفاده‏هايي که از نظر اجتماعي و يا با تبليغ بعضي مذاهب ديگري در اين کلاسها صورت مي‎‏گيرد از آسيب‎هاي فردي واجتماعي اين محافل است.اين دو در اهداف و راه‎هاي رسيدن به اهداف تفاوت دارند. عرفان‏هاي کاذب با يکسري خلأهايي که عموما در قرن بيست و يکم در زمينه کمبود معنويت و عواقب و توابعي که از صنعتي شدن در جهان روي داد اين فضا را براي طرح مباحث درون نگري، توجه به خويشتن، اعتماد به نفس و چيزهايي از اين قبيل مناسب ديدند و به آنها پرداختند.هدف عرفان واقعي هدف بسيار عالي و والايي است و فوق العاده و ماورايي است که در مورد عرفان‏هاي کاذب اين چنين نيست.تفاوت ديگراين دو درپايه‏هاي تئوريک آنها است.عرفان‏هاي کاذب پايه‏هاي تئوريک خيلي قوي‎اي ندارند درحالي‌که عرفان واقعي پايه‏هاي تئوريک فوق العاده‏اي دارد".

عرفان حقيقي طهارت روح و جسم است و در پرتو تعبد و نيايش و اخلاقيات تحقق مي‏يابد.علماي وارسته ما که به عرفان عملي دست يافتند با تمسک به قرآن و عمل به آن و دعا و نماز و نيايش به اين مقامات والا دست يافتند.براي رسيدن به عرفان عملي بايد کتاب چهل حديث و سرالصلاة امام(ره) را خواند و آن وقت ديد که چقدر ايشان به اخلاق فردي و اجتماعي و توجه به فضيلت‎هاي رفتاري به عنوان پايه عرفان عملي تأکيد دارند. اينکه انسان اول بايد خودش را بسازد و اخلاق فردي و اجتماعي خود را تصحيح کند تا يک فرد مؤثر در جامعه بشود و الا انسان منفعل محض نمي‎تواند درجامعه مؤثر بشود و اين تأثيرات همه در پرتو عبوديت و نيايش راستين به‌دست مي‏آيد.

عرفان علمي است که معرفت خدا و صفات ذات خدا از طريق عين اليقين و حق اليقين صورت گيرد. يعني اگر کسي خدا را با اوصاف و صفاتش بشناسد و اين شناخت از روي آگاهي بي‎واسطه که علم اليقين به آن مي‎گويند همچنين از طريق حق اليقين باشد يعني فرد به آن صفات الهي خودش متعلق و متحقق شود و آن صفات را از آن خودش کند، اين عرفان حقيقي است.اما درعرفان‎هاي کاذب يا دروغين هدفشان بيشتر به يک نوع آرامش رسيدن يا لذت بردن آن فردي است که ادعاي عرفان مي‎کند. به شناختي مي‎رسد که مي‎خواهد با اين شناخت لذتهايي ببرد و خيلي وقت‎ها لذت‏ها با مسائل زميني آميخته مي‎شود. هدف آنها با هدف عرفان حقيقي که گفتم متفاوت است".

برخي افراد که در دام معنويت‌هاي جديد افتاده‌اند، تصوّر مي‌کنند مفاهيم مطرح شده در عرفان‌هاي نوظهور با معنويت اسلامي سازگار است و حتي برخي ديگر، اين مفاهيم را همان آموزه‌هاي اسلامي مي‌انگارند؛ بنابراين براي اين گروه بايد اثبات شود که جنبش‌هاي معنوي جديد، مباني مخصوص به ‌خود دارند و با معنويّت اسلامي و مباني ديني ناسازگارند. اين کار، نياز به بيان شاخص‌هاي معنويت سکولار و مقايسه آن با تعليمات ديني دارد و معرفي مباني ديني به‌ تنهايي کفايت نمي‌کند.

تعاريف بسياري از عرفان شده است ولي تعريفي که بين همه صاحبنظران مشترک است اين است که عرفان نگاه شهودي انسان به جهان هستي است. يعني عارف با حس و عقل جهان را بررسي نمي‎کند بلکه يک شناخت حضوري از راه شهود از جهان هستي دارد. علم او به جهان هستي علم حضوري و نه حصولي است. يعني حس و تجربه و عقل را براي فهم به کار نمي‎گيرد.در اين تعريف فرقي در عرفان حقيقي با کاذب نيست بلکه در دستيابي به اين تعريف يا محقق ساختن اين تعريف بين اين دو رويکرد به عرفان تفاوت وجود دارد. عرفان حقيقي بر اين باور است که ما به اين شهود از راه عبادت و سير و سلوک پذيرفته و مقبول دست پيدا مي‎کنيم. ولي در عرفان‎هاي کاذب و نوظهور بر فنون و مهارتهايي تأکيد مي‎شود که از طريق آنها به يک نوع فرا رفتن از جهان هستي دست مي‎يابيم که در اين فرا رفتن از هستي ممکن است با نيروهاي غيبي جهان هستي ارتباط برقرار کنيم يا به آن متصل شويم.ولي در عرفان حقيقي تأکيد بر اين است که آدمي از راه طبيعت و اعمال طبيعي و ديني به اين امکان دست يابد".

يکي از بهترين راه‎هاي مقابله با اين پديده شوم آگاهي بخشي به جوانان و مردم است. بايد خود اين فرقه‎ها و عرفان‎واره‎ها را توضيح دهيم و نشان دهيم که راه نجات انسان در آنها نيست. اغلب بنيانگذاران اينها آدم‎هاي هوسران و شهوت‎پرست و خودخواه هستند که براي اغراض نفساني خودشان اين گروه‎ها را به راه انداخته‎اند و اغلب اين گروه‏ها شخص محورو متمرکز بر روي يک قطب يا پيشوا يا مرشد هستند که حداکثر استفاده‎هاي مادي و غيرمادي را از اعضا مي‎کنند.اگر عرفان حقيقي و عرفان اسلامي به درستي به جوانان شناسانده شود جاذبه‏اي دارد که به فطرت جوان‎ها نزديک‎تر است و جوانان آن را مي‎طلبند. يعني ديگر کسي به دنبال اين کوره‏راه‎ها و سوسويي که از نوري ممکن است بلند شود نخواهد افتاد. بي‌شک مأموريت اصلي متولّيان تربيت ديني در درازمدت، عرضه معنويّت اسلامي ـ البته به روش مناسب و متناسب با نياز و شرايط مخاطب ـ است. اين اقدام نه راهکار، که يک استراتژي و راهبرد کلان در حوزه فرهنگ عمومي است. در کنار اين سياست اساسي، در کوتاه مدت نمي‌توان و نبايد در مقابل هجمه سنگين معنويت‌هاي جديد سر به زير برف برد و فضاي عمومي جامعه را به حال خود رها کرد.

عارف كيست؟در مصباح الشريعه در تعريف عارف مي فرمايد: آن كس كه معرفت خداي تعالي نصيبش شده باشد. تنش باخلق است ولي دلش باخداست، آن چنان كه اگر يك چشم به هم زدن، دلش خداي را از ياد ببرد، از شوق خدا مي ميرد و عارف، امين امانت هاي الهي است و گنجينه اسرار اوست... و دليل رحمت اوست بر خلقش و حامل علوم خداوندي و ميزان فضل و عدل الهي است. عارف از خلق و مراد (و مقاصد و مطلوب هاي دنيوي) و دنيا بي نياز است و جز خداي تعالي همدمي ندارد و هيچ گفتار و اشاره و نفسي ندارد، مگر آن كه به وسيله خدا و براي خدا و از جانب خدا و باخدا مي باشد. پس عارف در چمن زارها و گلزارهاي قدس خداوندي در رفت و آمد و از لطائف فضل او خوشه چين است؛ و براي وصول به مقام شامخ انسانيت، اصل و پايه، معرفت است و ايمان فرع اوست رساله لقاء الله، ميرزاجواد ملكي تبريزي، ص28 ويژگي هاي عرفان«عرفان در لغت به معناي شناختن و دانستن بعد از ناداني آمده است. از نظر اصطلاحي، نام علمي است از علوم الهي كه موضوع آن شناخت حق و اسما و صفات دوست و خلاصه اينكه راه و روشي را كه «اهل الله» براي شناسايي حق، انتخاب كرده اند عرفان مي نامند» (لغت نامه دهخدا، ج 23، ص 178)

عرفان و شناخت حق به دو طريق ميسر است: يكي، به طريق استدلال از اثر به موثر و از فعل و از صفات به ذات پي بردن است كه اين راه مخصوص حكما، فلاسفه و انديشمندان است. دوم، طريقه تصفيه باطن و تهذيب نفس و پاك سازي درون از بيگانه و زينت بخشيدن به روح است كه اين روش انبيا، اوليا و عرفا است، و در اين طريق كشف و شهود، تنها مجذوب شدگان پروردگار، توان گام نهادن را دارند.تفاوت علم و عرفانعرفا معتقدند رسيدن به حق و حقيقت، مستلزم طي مراحلي است تا نفس بتواند از حق و حقيقت بر طبق استعداد خود آگاهي يابد. به عبارت ديگر، عرفا برخلاف حكما تنها به استدلال عقلي تمسك نمي كنند، بلكه مبناي كارشان بر شهود و كشف است «عرفان و معرفت» عبارت است از:«شناسايي و آگاهي نسبت به امري خاص از راه مشاهده دروني و علم حضوري؛ ولي شناسايي و آگاهي از راه استدلال هاي عقلي را كه در ماهيت خود باتوجه به مصداق معلوم، امري است كلي، علم گويند نه عرفان». جاذبه و نفوذ عرفاندر جوامع اسلامي، عرفان نفوذ گسترده اي يافت، به ويژه با تمسك به شعر، در جان و زبان مردم جاي گرفت، كه مصداق بارز آن را مي توان در عنايت مردم به اشعار حافظ شيرازي عارف قرن هشتم ديد. شهيد مطهري(ره) در مورد جاذبه عرفان مي نويسد: «انسان كاملي كه فلاسفه از قبيل ارسطو و ابن سينا بيان كرده اند، در ميان مردم رواج پيدا نكرده است؛ حرفي بوده كه در متن كتب فلسفي آمده و از آن جا خارج نشده است، ولي مكتب عرفان و تصوف نظر خود را درباره انسان كامل در ميان مردم به نثر و شعر بسط داده است؛ كتب عرفاني از آن جهت كه مطالب را با زبان تمثيل و با زبان شعر بيان مي كند، قهراً در ميان مردم نفوذ بيشتري دارند. اين مكتب هم مانند مكتب فلاسفه، مطالب و مسايلي دارد كه از نظر اسلام قابل قبول است؛ ولي در عين حال خالي از انتقاد هم نيست و انسان كامل اسلام، صددرصد با انسان كامل عرفا و متصوفه تطبيق نمي كند». (مرتضي مطهري، انسان كامل، ص 171)

سلوك الهي و راهكارمرحوم علامه طباطبايي (ره) : محورهاي اساسي سلوك عارفانه مرحوم علامه (ره) را پيرامون توبه، مشارطه، مراقبه و محاسبه نفس توضيح دهيد؟توبه: پس از آنكه بنده از وظيفه بندگي سرباز زد، واجب است، هرچه زودتر به درگاه الهي برگردد و از حق تعالي طلب مغفرت و آمرزش نمايد و آمادگي خود را براي فرمانبري اعلام كند. براين معنا عقل و نقل گواه و آيات و روايات بسيار است. در قرآن كريم آمده است:«و توبوا الي الله جميعا آيه المومنون (نور-31). اي مومنان همگي به سوي حق تعالي برگرديد و توبه كنيد. امام باقر (ع) مي فرمايد: كسي كه از گناه توبه كند به سان كسي است كه اصلاً گناهي نداشته باشد. (محجه البيضاء، ج 7، ص 9)

مشارطه: آن است كه انسان پيش از شروع دركار، با خويشتن شرط و تعهد كند كه از جاده مستقيم شرع خارج نشود و خواسته هاي حق تعالي را عمل كند بلكه برخواسته هاي خود مقدم دارد وهيچ گاه از طلب رضاي خداوند و آخرت جويي غفلت نورزد.

مراقبه: آن است كه بنده به هنگام عمل، حق تعالي را درنظر گيرد و خود را درمحضر خداوند بيند و كشيك نفس كشد كه مبادا از فرمان و خواسته مولا، سرباز زند و راه دگر گيرد و عصيان ورزد و به لهو و لعب پردازد. يك چشم زدن غافل از آن ماه مباشيد شايد كه نگاهي كند آگاه نباشيد دركارهايي كه در طول روز انجام داده ايد فكر كرده، يكي يكي از نظر خواهيد گذرانيد. هركدام مطابق رضاي خدا انجام يافته شكري بكنيد و هر كدام تخلف شده استغفاري بكنيد.محاسبه: آن است كه از خويشتن حساب كشد كه فكر و فعل خود را به چه صرف كرده و اوقات را چگونه به سرآورده است؟ پس از آنكه به كاري پرداخت و وقتي و فرصتي گذشت آن را ارزيابي مي كند و با محك شريعت آن را مي سنجد تا فايده و ضرر را بفهمد. بركارهاي پسنديده خداي را سپاس گويد كه او را توفيق داده است و از كارهاي زشت و گناه استغفار مي كند. امام باقر (ع) مي فرمايد: از ما نيست كسي كه هر روز از خود حساب نكشد. پس اگر كار نيكي انجام داده حمد خدا كند و بيشتر انجام دهد و اگر گناهي از او سرزده از خداوند آمرزش بطلبد. (عده الداعي، ص 932)امام صادق (ع) ازپدران گرامي اش و از رسول خدا (ص) روايت مي كند كه فرمود: خوشا به حال كسي كه در روز قيامت درنامه عملش، در زير هر گناهي استغفاري بيابد. ( مكارم الاخلاق، ص 313)

سور مسبحات: پنج سوره اي كه با « سبح» و يا « يسبح» آغاز مي شود، سور مسبحات ناميده مي شود؛ چرا كه اين سوره ها با تسبيح حق تعالي آغاز مي شود. و دو سوره « اسراء » و « الاعلي» را كه با سبحان و سبح آغاز مي شود آغاز آن ندانند. درحديث آمده است: پيامبر گرامي اسلام (ع) نمي خوابيد مگر آنكه مسبحات را مي خواند و مي فرمود: دراين سوره ها آيه اي است كه از هزار آيه برتر است. پرسيدند: مسبحات كدام است؟ فرمود:«سوره هاي حديد، حشر، صف، جمعه و تغابن» (الميزان، ج7، ص 733)امام باقر (ع) مي فرمايد:«هركس همه مسبحات را قبل از خواب بخواند، نميرد تا قائم (عج) را درك كند و اگر مرد درپناه رسول خدا (ص) خواهد بود.(بحارالانوار، ج37، ص 201)

سير وسلوك رابطه با خداپرسش: اينكه فرموده اند طاعت و بندگي و ارتباط با خدا رمز نجات انسان از مهالك است و موجبات سعادتمندي در دنيا و آخرت را براي انسان فراهم مي آورد از چه مقامات و سازوكاري برخوردار است؟پاسخ: علماي علم اخلاق المرابطه (رابطه با خدا) را در قالب شش مقام تبيين كرده اند: 1 – المشارطه 2- المراقبه 3- المحاسبه 4- المعاقبه 5- المجاهده 6- المعاتبه

1- مشارطه آن است كه شرط و تعهد كني كه به وظايف الهي و انساني خود عمل كني و اين پيمان را برخودببندي كه آنچه را وظيفه و مسئوليت تو نسبت به خدا و مردم مي باشد، انجام دهي.

2- مراقبه آن است که در مقابل وسوسه ها و جاذبه های دنیا از خود مراقبت کرده و به دام نیافتد .

3- محاسبه آن است كه از نفس خود حساب بكشي ببيني طبق وظيفه ات عمل كرده اي يا نه اگر عمل كردي كه بسيار خوب گامي به سوي كمال برداشته اي و اگر نكرده اي محزون و ناراحت شوي و تصميم بگيري كه گذشته ات را جبران كني.

4- معاقبه آن است كه نفس خود را مورد عقاب و اذيت قرار بدهي كه چرا من از انجام فرائض الهي و ترك محرمات كوتاهي كردم و خود را براي جبران گذشته ام به گرفتن روزه در هواي گرم و خواندن نوافل و اذكار و مستحبات در دلهاي شب عادت دهي و حقوق تضييع شده مردم را به آنان بازگرداني.

5- مجاهده آن است كه با نفس خود جهاد كني و كوشش كني كه خود را تابع مقررات شرع و فرمان عقل در آوري تا آنچه فرمان عقل و دستور شرع است برنفست حاكم گردد و در نهايت تابع شيطان و هواي نفس نگردي.

6 - معاتبه آن است كه نفس خود را در موقع انجام خلاف، سرزنش كني كه چرا اين كار زشت را مرتكب شدم. چون كسي كه متوجه ارتكاب خلاف خود شود و بفهمد كار بدي كرده و خود را ملامت و سرزنش كند، زود اصلاح مي شود. برخلاف كسي كه از انجام فعل بد راضي است و پي به عيوب نفساني خود نمي برد، چنين شخصي اصلاحش بسيار مشكل است. اين بود تعاريف اجمالي از اين مقامات شش گانه براي ارتباط با خدا و طاعت و بندگي بيشتر او كه اهل سير وسلوك به تمرين و ممارست عملي آنها در هر روز توصيه مي كنند.

سالك الي الله مشارطه : اهل عرفان و سلوك مقام اول از اقسام مرابطه را مشارطه مي دانند. لطفا در اين باره توضيح دهيد كه چگونه مي توان آن را در عمل محقق نمود؟ : مشارطه در اصطلاح علماي علم اخلاق، به معناي شرط و تعهد نمودن با خود است، براي انجام وظايف الهي و دستورات اخلاقي نسبت به خود و خدا و خلق. از وصاياي پيامبراعظم(ص) به ابوذر غفاري است كه فرمود: اي اباذر: انسان در زمره متقين به حساب نمي آيد مگر آنكه از نفس خود حساب بكشد، شديدتر از حساب كشيدن شريك از شريك خود تا بداند كه وسايل خوراكي و آشاميدني و پوشيدني خود را از كجا فراهم كرده است. آيا اينها را از راه حلال تهيه نموده يا از راه حرام. (وسايل الشيعه، ج11، ابواب جهادالنفس باب 96) پس بر هر عاقل زيركي، لازم است كه از محاسبه نفس خود غفلت نكند و خواهش ها و هوس هاي نفس را در تمام احوال زندگي محدود كند. به بيان ديگر وقتي كه انسان صبح كرد و از نماز صبح فارغ گشت لازم است يك ساعتي قلب خود را براي شرط و تعهد گرفتن از نفس فارغ كند، همان طور كه تاجر در وقت تسليم سرمايه اش به شريك عامل خود، ساعتي را براي قرارداد و شرط و تعهد آماده مي سازد. بنابراين هر انسان عاقلي بايد به نفس خود بگويد: اي نفس بدان كه سرمايه من عمر من است، اگر ضايع شود، عمرم ضايع شده، امروز را كه من در آن بسر مي برم روز جديدي است كه خدا مرا در اين روز مهلت داده و اجلم را به تاخير انداخته و بر من منت گذاشته كه اگر خدا جان مرا مي گرفت و از دنيا مي برد من آرزو داشتم كه دومرتبه به دنيا برگردم تا عمل صالح به جا آورم.

پس اي نفس گمان كن تو مرده بودي و خدا تو را به دنيا برگردانيده است پس چرا غافلي، بيدار شو، عمرت را ضايع نكن. پس اي نفس: خود را ضايع مكن و خزائن ساعات عمرت را از كار خير خالي نكن كه بسيار پشيمان مي شوي و به درد تاسف و حسرت مبتلا مي گردي، بدان كه درد تاسف و حسرت و عذاب روحي گرچه از درد آتش كمتر است ولي از بقيه دردها بيشتر است. بعضي از بزرگان گفته اند: براي شخص گنهكار در قيامت همين بس كه خود را مغبون مي بيند و حسرت مي خورد كه چرا من مانند محسنين و نيكان كارهاي خوب، در دنيا انجام ندادم. همين حسرت و غبن، در روز قيامت او را رنج مي دهد. همان طور كه قرآن مي فرمايد: يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن (تغابن-9) روزي كه خداوند همه شما را در روز اجتماع (رستاخيز) گردآوري مي كند، آن روز روز تغابن است (روز احساس خسارت و پشيماني) بنابراين سالك الي الله بايد هر روز صبح با نفس خود مشارطه نمايد كه چه كارهاي نيكي را بايد امروز انجام دهي و از چه رفتارها و عادت هاي زشت و ناپسند بايد پرهيز كني. به تعبير ديگر مشارطه با نفس يعني اينكه مومن بايدها و نبايدهاي روزانه را هر روز مي بايست مشخص كرده و تلاش نمايد آنها را در طول روز عملياتي كند.

مراقبه هرگاه انسان نفس خود را به كار نيكي سفارش كند و شرط و تعهد نمايد كه آن را انجام دهد، لازم است كه در وقت انجام عمل، با ديده مراقبت به او بنگرد كه كار را خالصاً لوجه الله انجام دهد، نكند كه آن را ترك كند يا توأم با ريا، شرك و تظاهر به جا آورد. اين گونه توجه به اعمال نفس را مراقبت نفس مي گويند كه داراي فضيلت و درجاتي است.قرآن كريم در سوره علق آيه 14 مي فرمايد: «الم يعلم بان الله يري» آيا نمي داني كه خدا ترا مي بيند. همچنين درسوره نساء آيه1 مي فرمايد: «ان الله كان عليكم رقيباً» بدرستي كه خدا مراقب اعمال شما است. از اين دو آيه مي توان چنين استنباط كرد كه خداي متعال همه جا بر اعمال و رفتار ما شاهد و حاضر و مراقب است و انسان بايد اين معرفت را پيدا كند كه همه حركات و سكنات و رفتار او در پيشگاه و محضر الهي قرار دارد و مراقبت كند تا در مجموعه فعاليت هاي روزانه خود اوامر و نواهي الهي را مورد توجه و اهتمام قرار داده و از آنها تخطي ننمايد.نقل است جبرئيل از پيامبر اعظم(ص) درباره احسان سؤال كرد كه احسان چيست؟ پيامبر اعظم(ص) فرمود: طوري خدا را عبادت كن كه گويا او را مي بيني. و اگر تو خدا را نمي بيني او تو را مي بيند. (محجه البيضاء، ج8، ص 155)

اما در بيان حقيقت مراقبت و درجات آن بايد گفت كه حقيقت مراقبت عبارت است از ملاحظه و توجه به سوي رقيب به واسطه ترس و هيبت از عظمت او. مي گويند فلاني مراقب و مواظب اعمال خودش هست يعني كارها را با دقت و توجه ويژه انجام مي دهد كه كوچكترين خلافي از وي سر نزند چون مي داند كسي مراقب اعمال او هست تا در صورت مشاهده خلاف او را تنبيه كند. بنابراين مراقبت حالتي است نفساني كه عارض بر قلب مي شود كه نتيجه اش اعمالي است كه بر اعضاي بدن و قلب به واسطه معرفت به خدا ظاهر مي گردد. اما حالتي كه بر قلب ظاهر مي شود اين است كه وقتي انسان خدا را شناخت كه او آگاه بر اسرار قلوب و عالم بر تمام سر و خفيات و مراقب بر اعمال بندگان است، در اين حالت قلب هميشه توجه و التفات به او پيدا مي كند و تمام فكر و ذكرش خدا مي شود و آني از ياد او غافل نمي گردد.اما حالتي كه بر اعضاي بدن ظاهر مي شود آن است كه تمام اعضاي بدن دربست در خدمت انجام فرامين الهي قرارمي گيرد و هرچه رضاي اوست انجام داده و هرچه خلاف رضاي اوست ترك مي كند . مراقبه؛ كليد نجات و رستگاري براي موفق شدن لازم است: همتي برآورده و توبه نموده، سپس به مراقبه و محاسبه بپردازيد به اين نحو كه:- هر روز صبح كه از خواب بيدار مي‌شويد، قصد جدي كنيد كه: هر عملي كه پيش آيد، رضاي خدا را مراعات خواهم كرد. آن وقت در هر كاري كه مي‌خواهيد انجام دهيد، نفع آخرت را منظور خواهيد داشت و همين حال را تا شب، وقت خواب، ادامه خواهيد داد.

- وقت خواب، چهار پنج دقيقه‌اي در كارهايي كه روز انجام داده‌ايد، فكر كرده و يكي يكي از نظر خواهيد گذرانيد، هر كدام مطابق رضاي خدا انجام يافته، شكر بكنيد و هر كدام، تخلف شده استغفار بكنيد و اين رويه را هر روز ادامه دهيد. اين روش اگر چه سخت و در ذائقه نفس تلخ مي‌باشد، ولي كليد نجات و رستگاري است.- هر شب، پيش از خواب، اگر توانستيد، سور مسبحات يعني: سوره حديد، حشر، صف، جمعه و تغابن را بخوانيد و اگر نتوانستيد، تنها سوره حشر را بخوانيد.- اگر يك كاه برداري، در همه عالم(هستي) اثر مي‌گذارد!"؛ (پس گناه كردن چه اثري بر هستي مي‌گذارد؟- ما بزرگترين و مهمترين كاري كه در عالم داريم و هيچ كاري از اطوار و شئون زندگي ما مهمتر از آن نيست، اين است كه خودمان را درست بسازيم.- درس اخلاق، گفتني نيست، عمل است.-گاهي يك عصبانيت، بيست سال انسان را به عقب مي اندازد. عناوين دنيوي، اگر وفا و دوام داشته باشند، تا لب گورند و نوعاً هم، بي وفا هستند، بعد از آن ماييم و ابد ما. تخم سعادت، مراقبت است. مراقبت يعني كشيك نفس كشيدن. يعني حريم دل را پاسباني كردن. يعني سر را از تصرفات شيطاني حفظ داشتن. پاسبان حرم دل بودن. اين تخم سعادت را بايد در مزرعه دل كاشت و بعد به اعمال صالحه و آداب و دستورات قرآني، اين نهال سعادت را پروراند.

محاسبه : يكي از مقامات اهل عرفان و سلوك، محاسبه است. لطفا در اين مورد توضيح دهيد كه چگونه مي توان اين مقام سالك را درعمل محقق نمود؟ : گام سوم در جهت تزكيه نفس، خودسازي و سير الي الله محاسبه نفس است كه در اينجا به دوجنبه اهم آن يعني فضيلت محاسبه نفس و سپس حقيقت آن خواهيم پرداخت:1-فضيلت محاسبه نفس: «يا ايهاالذين اتقوالله و لتنظر نفس ما قدمت لغد» (حشر-18) اي كساني كه ايمان به خدا آورده ايد تقوي الهي را پيشه خود سازيد و آنچه را براي فردا پيش فرستاده ايد منتظر آن باشيد. اين آيه اشاره دارد به محاسبه اعمال گذشته و بخاطر همين است كه پيامبراعظم(ص) فرمود: نفستان را محاسبه كنيد، قبل از آنكه محاسبه شود. در اصول كافي از حضرت موسي بن جعفر(ع) روايت شده كه فرمود: از ما نيست كسي كه در هر روز از نفس خود حساب نكشد. پس اگر ديد عمل صالح انجام داده از خدا توفيق افزايش آن را بخواهد تا به او مرحمت كند، و اگر ديد معصيت كرده بسوي خدا بازگشت نمايد. (وسايل الشيعه، ج11، باب96، ج2)

2 - حقيقت محاسبه نفس هر روز كه انسان از منزل خارج مي شود با خودش تعهداتي دارد كه امروز چه كارهايي را بايد انجام بدهم تا نفع و استفاده بهتري ببرم. شب كه به منزل برمي گردد با خودش محاسبه مي كند، ببيند ضرر كرده يا نفع برده، اگر ديد ضرر كرده قهراً ناراحت و متاثر مي گردد و اگر ديد بهره و سود كرده، قطعا شاد و مسرور مي شود. اگر چه اين سود و زيان دنيوي است كه نسبت به نفع و ضررش در عالم آخرت بسيار ناچيز است چرا كه سود و زياني كه در عالم آخرت است قابل مقايسه با دنيا نيست زيرا در آنجا ضررش عذاب الهي و آتش جهنم است و نفعش سعادت و خوشبختي دائمي و نعمتهاي بهشتي. بنابراين بر هر عاقلي لازم است كه در هر شبانه روز، نفس خود را مورد محاسبه قرار داده و ببيند در اين روز براي آخرتش چه كار كرده است. آيا وسيله سعادت خود را فراهم كرده يا وسيله شقاوت را؟ اگر واقعا كسي خداپسندانه خود را روزانه محاسبه نفس كند از توجه به اعمال زشت خويش، نزد وجدانش شرمنده مي شود. و دراين صورت دست از معصيت و گناه برمي دارد و خود را اصلاح مي كند. اما كسي كه اعمال زشت خود را خوب دانسته و بديها درنظرش خوب جلوه كرد، آن وقت است كه وي منشأ همه فسادها و خون ريزي ها خواهدشد. قرآن كريم در سوره فاطر آيه 8 مي فرمايد: آيا كسي كه كار زشتش برايش زينت داده شد و او را بيارايد، اميد خير و رحمت از او ممكن است؟ خير هرگز. بنابراين فايده محاسبه نفس آن است كه به وجدانش مراجعه كرده و منصفانه ارزيابي و قضاوت كند كه آيا اين كارهايي كه در روز انجام داده واقعا خوب بوده يا نه؟ با كمي دقت متوجه خطا و اشتباهات خود مي شود و نفس خويش را اصلاح مي كند. حاسبو قبل ان تحاسبوا سالک الی الله

عرفان ناب امام خميني
در اوايل انقلاب جوان هايي بودند كه در دوران جنگ با حضور در مناطق عملياتي نياز معنوي خود را پاسخ دادند، اما برخي از جوانان كنوني كه در يك دنياي مادي زده دوره سازندگي و پس از آن رشد كردند در جامعه اي حضوردارند كه مدرك تحصيلي در آن اصالت پيدا مي كند و امور ديگري كه قبلا اصالت نداشت و حتي به عنوان ضدارزش محسوب مي شد، به تدريج مورد توجه قرار گرفت، اين جوانان در فضايي واقع شدند كه ديگر زمينه هاي لازم براي ارضاي نيازهاي معنوي خود را كمرنگ ديدند. در مقطعي، جوانان دوران اوايل انقلاب كه در صدد ارضاي نيازهاي معنوي خود بودند، به عرفان هاي شريعت مدار گرايش پيدا كردند كه شريعت را به عنوان طريق دريافت حقيقت مي دانستند. در اين ميان به سبب عدم حضور نخبگان و رهبران واقعي، گرايش به عرفان دو شكل خود را نشان داد. گروهي از جوانان با واكنش نسبت به رفاه زدگي برخي از روحانيون و رهبران سياسي به نوعي از عرفان گرايش يافتند كه مي توان گفت عرفان شريعت مدار و رهبانيت گرا بود. اين جوانان يك نوع عرفان شريعت مدار و رهبانيت گرا بود. اين جوانان يك نوع عرفان ضداجتماعي در يك مقطعي از تاريخ انقلاب اسلامي پديد آوردند كه باعث مي شد گروهي از جواناني كه از جبهه هاي جنگ باز مي گشتند، گوشه گير شوند.
در اين زمان حركت هايي از طرف نهادهايي صورت گرفت كه عرفان هاي شريعت مدار و ضداجتماعي را به سوي عرفان شريعت مدار اجتماعي سوق مي داد كه همان عرفان ناب امام خميني(ره) و علامه طباطبايي(ره) بود. اين تفسير از عرفان اجتماعي در حقيقت همان عرفان كامل شيعي است كه از سوي امامان معصوم(ع) مورد تاكيد قرار داشت. اين نوع عرفان برآيند همه فعاليت ها و تلاش هاي علما و بزرگان حوزه طريقت و شريعت بود كه در عرفان علامه قاضي، امام خميني(ره) و علامه طباطبايي نمود پيدا كرده بود.
بخشي از جوانان جامعه به اين سمت گرايش پيدا كرده بودند، اما بخش ديگر از جامعه افراد رفاه زده بودند، يعني در همان دوران سازندگي به رفاهي رسيده بودند، اين گروه هم به عرفان گرايش پيدا كرده بودند، اما چون كمتر تكليف مدار و تعبدگرا بودند و معمولا در دانشگاه ها و مراكزي پرورش يافته بودند كه به اومانيسم و عقل گرايي تاكيد داشتند، براي عرفان اصيل جايگزيني پيدا كردند. در عرفان هاي بودايي و سرخ پوستي از آنجا كه شريعت و تكليف در آنها يا نمود ندارد و يا كمتر نمود دارد و مي توان آنها را عرفان هاي سكولار ناميد، جوانان بيشتر به اين سمت گرايش پيدا كردند و در يك دوره اي كتاب هاي عرفان هاي سرخ پوستي و... در كشور ما با فروش و استقبال زيادي روبرو شد؛ زيرا هم پاسخي بود به عطش معنوي جوانان و هم اين كه از تكاليف شريعت به دور بود و مي توانست كلاس كار را براي تحصيل كردگان دانشگاهي بالا برد و از جوانان شريعت مدار و عرفان اجتماعي و يا ضداجتماعي متمايز كند. اما جالب اين است كه عرفان هاي دروغين به جاي اينكه حالت عرفاني و شهودي را ايجاد كنند، از ابزارهاي مادي استفاده مي كردند. مثلا در عرفان اصيل مواد توهم زا وجود ندارد كه با آن كسي به حالت هاي غيرعادي برود، اما در عرفان هاي سكولار يا مادي كه بعدا به وجود آمد و بخشي از جامعه به آن سمت رفتند، از مواد نيروزا و خيال زا استفاده مي شود.
همين حالت نشان دهنده اين است كه روش مورد استفاده آنها باطل است و مسلما نتيجه هم باطل خواهد بود.
ضرورت عرضه عرفان اصيل اسلامي با زبان جوانان براي تبليغ عرفان اصيل اسلامي بايد از ابزارهاي روز استفاده كرد و عرفان را به زبان جوانان درآورد و به آنها عرضه نمود. واقعيت تلخ اين است كه ما براي تبليغ عرفان اصيل اسلامي از ابزارهاي روز استفاده نكرديم و نيامديم تا عرفان را به زبان جوانان دربياوريم و به آن ها عرضه كنيم، چرا كه زبان جوانان زبان خاصي است. امروزه انديشه از طريق فيلم و رمان درميان جوانان گسترش مي يابد و ما نتوانستيم آن مفاهيمي را كه يك عالم ديني مي فهمد و درك مي كند درهمان قالب در اختيار جوانان قرار دهيم. جوانان براي خود سلايق و علايقي دارند، اگر بخواهيم چيزي را به جوان معرفي كنيم بايد با نگرش او تطابق داشته باشد. اين كاري ويژه است كه اكنون در بيشتر كتاب ها و فيلم ها درحال انجام است.
بايد مسائل را براي جوانان ساده سازي كنيم و گام به گام جوانان را به سمت عرفان حقيقي و واقعي ببريم. مشكل ديگر ارائه و تبيين عرفان واقعي است دراين زمينه نتوانسته ايم با توجه به زبان مخاطب، كتابهايي از عرفان اصيل تهيه و دراختيار افراد بگذاريم. متاسفانه در اوج گسترش عرفان هاي باطل، كتاب هاي زرد وارد بازار كتابهاي عرفاني شد و عرفان را به سمتي سوق داد كه بيراهه رفته و به فرهنگ عرفان واقعي آسيب زيادي وارد كرد؛ چون جامعه را در اين زمينه اشباع كرد و نتوانست خوراك واقعي و درستي را به جوانان عرضه كند. اكنون بخشي از جامعه با آموزه هاي قرآني و مفاهيم آن كه تمام هم و غم پيامبر(ص) و ائمه(ع) اين بوده، بيگانه است، يعني ما شريعت را طريقتي براي حقيقت واقعي مي دانستيم كه اگر كسي اين طريقت را ازطريق شريعت طي كند، ته تنها ولايتمدار مي شود، بلكه در رفتارهاي اجتماعي و اخلاقي اش اين صفات، برجسته مي شود. اكنون بخشي از جوان ها با بحران هاي اخلاقي، اجتماعي و هويت و افسردگي روبرو هستند كه همه اين ها به خاطر اين است كه ما بخش اعظمي از آموزه هاي قرآني را ناديده گرفتيم و به جامعه منتقل نكرديم و فقط به نمادهاي قرآني و مظاهر شريعت- اگرچه خوب است و داراي جايگاه مهمي است- اصالت بخشيديم و اهميت زيادي داديم و بقيه بخش ها مغفول ماند.

نتايج درك درست عرفان
اگر كسي عرفان را دقيقا درك كند، نه تنها ولايت معصوم(ع) را درك مي كند، بلكه ولايت مطلقه فقيه را هم خوب درك مي كند؛ بنابراين خيلي راحت متعبد و متخلق به اخلاق اسلامي مي شود و به همان مكارم اخلاقي كه رسول الله(ص) هدف بعثتشان را آن اعلام كرده بودند، مي رسد. اصولا گرايش انسان به معنويت هاي نوظهور به دو دليل است؛ يكي رفاه زدگي زياد كه انسان از دنيا و رفاه آن خسته مي شود و جستجو مي كند تا نيازهاي معنوي را پاسخ گويد كه در آن زمان دو بازار بوجود مي آيد يكي بازار حقيقت و ديگري بازار حقيقت نما كه هردو اسمشان يكي است. زماني كه دين عرضه شد و آموزه هاي وحياني آمد، شرايع باطل هم دركنار آن ظهور و بروز كرد.
عرفان هم همينطور است، وقتي انسان از ماديات خسته مي شود، به سوي معنويت گرايش پيدا مي كند و مسلما عرفان هاي دروغين با تبليغات خاص خودشان جلوه گر مي شوند كه براي نسل جوان مجذوب كننده است و عرفان واقعي به دو دليل نمي تواند گسترش يابد؛ اول اين كه ما نتوانستيم آن را آنطور كه بايد و شايد است، آرايش دهيم و آرايه هاي واقعي آن را نشان دهيم و دوم اين كه قابليت گسترش همگاني را ندارد.
دليل دوم گرايش به معنويت نوظهور اينكه عرفان اصيل، تكليف مدار است و تكليف مداري در آن شديدا مورد تاكيد است، رياضت بي بند و بار نيست، بلكه رياضت برنامه ريزي شده است؛ يعني در حقيقت يك نوع محدوديت هاي سنگيني را ايجاد مي كند كه براي خيلي ها خوشايند نيست، مخصوصا براي جهاني كه به عدالت، شعار آزادي اصالت پيدا مي كند. درحقيقت وقتي شعار آزادي مطلق به جاي عدالت در جهان غرب مطرح مي شود، طبيعي است كه انساني كه با چنين تفكري رشد كرده دنبال معنويتي مي رود كه فقط آزادي مطلق او را تضمين كند؛ بنابراين عرفان هايي كه آزادي او را تامين مي كنند، مورد اقبال بيشتري از معنويت عرفان هاي شريعت مدار قرار مي گيرد.

عرفان حقيقي
عرفان چه جايگاهي درنظام ارزشي يك مسلمان دارد؟ آيا مي توان گفت عرفان هايي كه با فرهنگ قرآن و اهل بيت(ع) منافات دارند مي تواند انسان را به سرمنزل مقصود و سعادت دنيا و آخرت برساند ؟ عرفان در واقع پاسخ به يك نياز واقعي انسان يعني گرايش به معنويت است. اينكه هركسي گمشده معنوي خود را كجا و چگونه بيابد، جاي بحث و تامل فراوان دارد و تفكيك و تمايز بين عرفان حقيقي و عرفان هاي كاذب يكي از مهمترين نيازهاي امروز نسل جوان است تا بتوانند در پرتو شناخت عرفان حقيقي، خود را از افتادن در وادي عرفان هاي كاذب نجات دهند.
«عرفان» در لغت به معناي «شناخت و شناسايي» است و دراصطلاح «روش و طريقه ويژه اي است كه براي دستيابي و شناسايي حقايق هستي و پيوند و ارتباط كامل با حقيقت، بر شهود، اشراق و وصول و اتحاد با حقيقت، تكيه مي كند و نيل به اين مرتبه را از راه تهذيب نفس و قطع علايق از دنيا و امور دنيوي و توجه تام به امور روحاني و معنوي- و در رأس همه، مبدأ و حقيقت هستي- مي داند». تكيه گاه عرفان «علم حضوري» است. از اين رو، از دانش شهودي مدد مي جويد و بر آن اعتماد و به آن استناد مي كند.
ابعاد عرفان
الف) عرفان عملي؛ يعني سير و سلوك و وصول و فنا.
ب) عرفان نظري؛ يعني ضوابط و روش هاي كشف و شهود.
تاريخچه عرفان
اصطلاح «عارف» و «عرفان» - كه ناظر به رويكردي خاص و داراي مسائلي ويژه است- در قرن سوم هجري معمول شد و در كلمات عارفان برجسته قرن سوم، مطرح شده است. احتمال دارد كه ريشه اين كلمه، در قرن دوم هجري پاگرفته باشد. نخستين شخص از حكيمان اسلامي كه عرفان را به معناي مصطلح، داخل حكمت و فلسفه كرد، شيخ الرئيس ابوعلي سينا بود. وي دوفصل مهم از كتاب اشارات خود (نمط نهم و دهم) را به شرح مقامات عارفان و اسرار و كرامات آنان اختصاص داده است.
عرفان حقيقي يا دروغين
عرفان يكي از فضايلي بوده است كه انسان از آغاز تاريخ بشر به آن تمايل نشان داده است.
اما، شياطين جني و انسي براي اينكه انسان ها را از رسيدن به آن محروم كنند نسخه بدل آن را كه عرفان دروغين يا صوفي گري كاذب بوده است به عوام الناس قالب كرده اند. مطلب حاضر نگاهي به عرفان حقيقي و دروغين دارد كه از مجله پرسمان شماره 34 انتخاب شده است. اينك با هم مطلب را ازنظر مي گذرانيم:
مفهوم عرفان و تصوف
تصوف به معناي پوشيدن لباس پشمين است و در اصطلاح، پاك كردن دل از آلودگي هاي نفساني و آراستگي به پاكي هاي باطني است. براي تصوف، تعاريف متعددي بيان شده كه جامع آن تعاريف، از ابن عربي، قهرمان بزرگ عرفان و تصوف است كه آن را به «وقوف به آداب شريعت، ظاهراً و باطناً» معني كرده است كه «آن عبارت از تخلق به اخلاق الهي است»1. همچنين عرفان به معناي شناسايي است و در اصطلاح، نام علم الهي است كه هدف و مقصود آن، شناخت حق و اسما و صفات آن ازطريق كشف و شهود است. جامع ترين تعريف از عرفان را قيصري، عارف نامي دوره اسلامي ارائه داده است. وي مي نويسد: «علم به خداوند سبحان از حيث اسماء، صفات، مظاهر او و شناخت حالات مبدأ، معاد، حقايق عالم و چگونگي رجوع اين حقايق به حقيقتي يگانه- ذات احديت- و همچنين شناخت راه سلوك و مجاهده براي خلاصي نفس از تنگناهاي قيود جزئي- دنيا و شهوات- و اتصاف آن به صفت اطلاق و كليت- پاكي كامل و شهود در مرحله فنا و بقا»2.
عرفان نظري و عملي
در تعريف قيصري به خوبي مشخص است كه عرفان داراي دو بال است كه از آن به عرفان نظري و عرفان عملي تعبير مي شود. عرفان نظري، علم به حقايق و معارف ناب است كه همه آنها به شناخت حق سبحانه، اسما و صفات بازمي گردد و عرفان عملي، سير و سلوك در راه رسيدن به كمالات معنوي، اتصال به خداوند و رهايي از ماديات، با هدف دوركردن دل از انحطاط و رسيدن به تكامل شايسته آن است. باتوجه به اين تعريف، عرفان عملي، مقدمه عرفان نظري است؛ زيرا ابتدا بايد با قدم صدق و با اخلاص تمام، قلب را از اغيار پاك كرد تا به مرحله شهود رسيد تا حقيقت آن گونه كه شايسته است، بر سالك جلوه گر شود. از اين ديدگاه، راه عرفان، راه عمل بي چون و چرا به همه دستورات شريعت و بالارفتن از نردبان سلوك- از ظاهر به باطن- و دل را كه حرم الهي است، از بت هاي خودساخته پاك كردن است.
به تعبير ديگر، عرفان هم عمل به ظاهر دستورات الهي است و هم پاك كردن قلب است و هردو براي عارف لازم و ضروري است. آري، اصل، پاك كردن و نوراني كردن قلب است، تا سالك داراي قلبي صيقل خورده و صاف شود و حقايق درآن جلوه گر شود. در اين صورت است كه همه اعمال و رفتار ظاهري و دستورات ريز و درشت شريعت، مفهوم پيدا مي كند و به همراه آن اعضا و جوارح عارف نيز نوراني مي گردد. اين معنايي است كه همه عارفان و متصوفه برآن اتفاق نظر دارند. نمونه آنها خواجه عبدالله انصاري است كه در مقدمه كتاب منازل السائرين- كه مهم ترين و اصلي ترين كتاب و دستورالعمل در عرفان عملي است- نوشته است: «انسان به نهايات- فنا و بقا و درنهايت توحيد ناب- نمي رسد؛ مگر اين كه بدايات را به طور صحيح پشت سر گذارده باشد و طي كردن صحيح بدايات، تنها در صورتي است كه (اولا) اخلاص كامل باشد و هر كاري تنها براي خدا انجام شود؛ (ثانياً) از سنت و شريعت متابعت كامل شود و هيچ كاري انجام نشود؛ مگر اين كه در سنت وارد شده باشد؛ (ثالثاً) نهي الهي جدي گرفته شود؛ (رابعاً) در مواجهه با مردم، حرمت آنها رعايت شود و با شفقت و مهرباني، با آنها سخن گويد و نه تنها انگل آنها نباشد كه باري از دوششان بردارد و (خامساً) از هر كس و هر چيز كه وقت را از بين مي برد، فاصله گيرد و از هر كس كه قلب را به فتنه مي اندازد، دوري كند.»(3)

عرفان دروغين
با اين مقدمه روشن مي شود كه اصل اولي در تصوف و عرفان، عمل خالصانه و كوشش مجدانه و مستمر در انجام دستورات الهي و شريعت محمدي است كه در اين صورت، قلب نوراني مي شود و به حقيقت توحيد مي رسد. هر فرقه و نحله اي كه ادعاي عرفان و تصوف دارد، بايد با اين عيار محك زده شود. افسوس و صدافسوس كه در برابر عرفان اصيل و تصوف ناب، عرفان دروغين و صوفي گري حيله گرانه از بازار و رونق خوبي برخوردار است؛ به طوري كه صداي همه عارفان حقيقي را درآورده است. خواجه عبدالله در همين كتاب نوشته است:
«مردم در اين وادي سه گروهند؛ مردمي كه بين بيم و اميد حركت مي كنند- اعمال و اشتباهات خود را مي بينند؛ بيم بر ايشان مستولي مي شود و لطف و رحمت بيكران الهي را مشاهده مي كنند؛ اميدوار مي شوند- بر اين گروه، نسيم محبت وزيدن مي گيرد و در عين حال كه در مصاحبت حياء هستند- حياء مانع از آن است كه دعوت محبت كنند- اين گروه را مريد مي نامند.
گروه دوم، اهل جذبه اند كه با جذبه عنايات الهي از وادي تفرقه به خانه امن جمع و قرب الهي رسيده اند و آنها مراد نام دارند.
اما گروه سوم اهل دعوت باطلند و هم خود در فتنه افتاده اند و هم ديگران را به فتنه مي اندازند.»4
آري، سير و سلوك و رسيدن به حقيقت عرفان، سخت و نياز به تمرين، رياضت مستمر و دائمي دارد؛ اما اداي تصوف درآوردن، بسيار آسان است و متأسفانه همه فرقه هاي صوفيانه و درويشي امروزي، حيله گري و تزوير و تقليد مضحك است كه نه عارفان حقيقي آن را برمي تابند و نه عقل بر آن صحه مي گذارد و نه نقل آن را تأييد مي كند و به طور كلي، از نظر اسلام مردود هستند. عرفان، تحت «تأثير مواد مخدر»5، رقص هاي صوفيانه و آن گاه آب و چاي و نسكافه و ميوه و تجديد آرايش زنان جوان و صحبت از ريمل جديدي كه به تازگي به بازار آمده است كه هر چه گريه كني، سر سوزني اثر در زير چشمهايت باقي نمي ماند و خلاصه تا صبح خواندن شعر و گوش دادن به موسيقي و سماع (رقص) و از حال رفتن و آن گاه تا ظهر خوابيدن و فرار از بحث هاي عقلاني و گريز از سياست6 و انواع تردستي هاي ساحرانه و ماهرانه و گرايش به عرفان سرخپوستي و هندي كه وجه مشترك همه، اباحه گري، لاابالي گري و بي قيدي نسبت به ملزومات شريعت و عرفان حقيقي است، از سويي حكايت از عطش فطري بشر به معنويت دارد و از سوي ديگر، انحراف و وارونگي معنويت در دوره جديد است كه شياداني از اين عطش سوء استفاده مي كنند و جوانان را به سمت محفل هايي اين چنيني مي كشانند كه نتيجه آن جز خواب گران و دوري از هدف متعالي عرفان، چيزي نيست. آري، انسان امروزي، تشنه هر چيزي است كه بتواند او را از فضاي تنگ و خفقان آور ماده گرايي نجات دهد؛ اما صد افسوس كه دغل بازان با استفاده از اين عطش، عرفان دروغين و حيله گرانه و وارونه را به خورد آنها مي دهند.
ايجاد دكان تصوف و درويشي از دير زمان در جامعه ما رواج داشته و به موازات عرفان ناب جلو آمده است و فرقه هاي متعدد دراويش و صوفي در جاي جاي جامعه ما رونق داشته است و چون رسيدن به عرفان ناب سخت است و نياز به تمرين، تلاش شبانه روزي و التزام كامل به شريعت داشته است، تصوف حيله گرانه از رونق بيشتري برخوردار شده است؛ زيرا با تنبلي و بيكارگي نسبتي تام داشته و ساده انگاران را به خود جلب كرده است و به تعبير صاحب كتاب تبصره العوام في معرفه مقالات الانام كه در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم نگارش يافته است، «همت ايشان جز شكم نبود... از حرام احتراز نكنند و ايشان را نه علم باشد و نه ديانت... هيچ كس دون همت تر از ايشان نباشد.»7 خواجه شيراز، آن عارف دل سوخته، در برابر چنين دكان هايي ناليده و مي گويد:نقد صوفي نه همين صافي بي غش باشد اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
در دوره ما كه معنويت گرايي افراطي در تقابل با ماده گرايي افراطي در سراسر جهان رواج يافته است و با صفت غرب زدگي و مد روز غربي و با الفاظي چون يوگا، ذن، عرفان سرخ پوستي، زردپوستي وهندي و با مايه هايي از اشعار مولوي، حافظ و عطار به جامعه ما سرايت كرده است، پاسخي به بحران معنويت و هويت مي باشد و در حقيقت نوعي نيهيليسم منفعلانه است و بلكه نوعي قدعلم كردن در برابر دين ناب و عرفان ناب است و اين، صفتي شيطاني است كه سكه تقلبي را به جاي اصل به جوامع بشري عرضه مي كند تا عرفان دروغين را كه در حقيقت ضدعرفان و معنويت حقيقي است، به جاي اسلام و شريعت محمدي و عرفان برخاسته از آن بنشاند و چه خوش گفته اند:
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند آنان را كه خبر شد، خبري بازنيامد
آري، تنها راه چاره، بازگشت به عرفان ناب اسلامي است كه از بطن شريعت مي گذرد؛ يعني تا زنده هستيم، دوري از همه محرمات، عمل به همه واجبات، دستورات الهي و تلاش در تحصيل اخلاص، با توجه تام به اصل ولايت و متابعت تام از امام معصوم(ع) آن گاه است كه توفيق الهي رفيق راه مي شود و راه را به همراه راهبر به ما مي نماياند؛ «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا»8 و در هر صورت مقدمه سير و سلوك، شناخت دستورات الهي و متابعت هميشگي تا پايان عمر از آن است كه در زبان عرفا به شريعت تعبير مي شود. عارف نامي، سيدحيدر آملي نوشته است: «شريعت، اسم موضوع، براي راه هاي الهي است كه مشتمل بر اصول و فروع آن، رخصت ها و واجبات آن، و نيكويي ها و نيك ترهاي آن است... پس بدان شريعت، تصديق افعال پيامبران قلباً و عمل به موجب آن است...»9
پي نوشت 1- سيدجعفر سجادي، فرهنگ معارف اسلامي، ج: 2 ص: 77 2- سيديحيي يثربي، عرفان نظري ص 232. 3- خواجه عبدالله انصاري، منازل السائرين، ص 18-91؛ شارح در تعريف اخلاص مي گويد: «امتثال امر الهي به آن چه در شريعت آمده، بدون توجه به عمل و بدون چشم داشت عوض و غرض، و تنها براي خدا و لوجه الله». 4- همان، ص 91؛ شارح دانشمند كتاب در تفاوت مراد و مريد مي گويد: «مراد اهل جذبه است و مريد اهل سير و سلوك. مراد محبوب المراد است كه بدون نياز به سير و سلوك، جذبه او را درمي ربايد؛ همانند انبيا و ائمه سلام الله عليهم؛ اما مريد، اول سلوك مي كند و آن گاه جذبه او را مي ربايد.» (همان، ص 71)
5- سيدحسين نصر، معرفت و معنويت، ترجمه انشاءالله رحمتي، ص 312. 6- صوفيان آپارتماني، روزنامه شرق، جمعه 62 فروردين .1384 7- سيدمرتضي بن داعي حسني رازي، تبصره العوام في معرفه مقالات الانام ص 132-3.13 8- عنكبوت (92)، آيه .69 9- جامع الاسرار و منبع الانوار، تصحيح هانري كربن و عثمان يحيي ص 343-543.

عرفان كاذب و سراب معنويت
يكي از گروه هاي سه گانه اي كه در سوره حمد در كنار منعمان و مغضوبان معرفي شده اند، گمراهان است. اينان هر چند كه در هر دوره اي مصاديق بارز و گوناگوني پيدا مي كنند، ولي يكي از مصاديق معروف آنها كه در روايات از باب جري و تطبيق معرفي شده اند، مسيحيان هستند. از ويژگي هايي كه قرآن براي مسيحيان معرفي مي كند، مي توان به بدعت در دين اشاره كرد. اگر يهوديان به عنوان مصاديق معروف مغضوبان، گرايش ويژه اي به تحريف داشتند، مسيحيان را بايد استاد بدعت دانست. اينان چنان كه قرآن گزارش مي كند، حتي در همان بدعت هاي خويش استوار نيستند و بيش از آن كه اهل عمل باشند، اهل تفكر و سازه هاي فكري هستند. به اين معنا كه در حوزه انديشه و بدعت گري، بسيار فعال و پرتلاش وارد مي شوند ولي در مقام عمل وامي مانند. خداوند درباره اين ويژگي ايشان در آيه 27 سوره حديد مي فرمايد: و ]اما[ ترك دنيايي و رهبانيتي كه از پيش خود درآوردند ما آن را بر ايشان مقرر نكرديم، مگر براي آن كه كسب خشنودي خدا كنند، با اين حال آن را چنان كه حق رعايت آن بود، منظور نداشتند.»
بدعت مسيحي و تحريف يهودي
مسيحيان نخستين كه همان حواريون و انصار حضرت مسيح عيسي بن مريم(ع) بودند، انسان هايي پاك و با خلوصي بودند كه مهر و محبت در ايشان موج مي زد. (سوره حديد، آيه 27) روحيه حضرت عيسي(ع) كه با دميدن روح القدس در رحم دوشيزه مريم(س) به وجود آمده بود، روحيه اي لطيف بود. آن حضرت(ع) را روح الله نيز مي نامند، چرا كه همانند حضرت آدم(ع) با دميدن مستقيم روح از سوي خداوند تنها با واسطه روح القدس حضرت جبرئيل(ع) وجود يافته و كلمه اي الهي شده بود. لطافت روحي حضرت مسيح روح الله(ع) موجب شد تا حواريون ايشان نيز داراي روحيه بسيار لطيف باشند.(همان) همين لطافت روح و روحيه، از حواريون به ديگر پيروان آن حضرت(ع) منتقل شد و آنان نيز خواستند تا خود را همانند روح الله(ع) سازند. با توجه به وجه روح اللهي حضرت عيسي(ع) كه گرايش به عزوبت و حصوريت داشت، آنان به ديرها و صومعه ها رفتند و از زن و زندگي خود را جدا نمودند و زنان نيز راهبه و ترسا شده، پارسايي را در بي شوهري جست وجو كردند. آنان در يك فرآيند، رهبانيتي را پديد آوردند كه بيرون از آموزه هاي معتدل وحياني بود و رياضت ها و سخت گيري هايي را بر خود تحميل كردند تا بتوانند روحانيت خويش را دو چندان سازند و از ماده و تعلقات آن بيرون روند.
اين رهبانيت هر چند كه براساس آموزه هاي وحياني نيست؛ چرا كه با فطرت و طبيعت ذاتي انسان در تضاد است، ولي از آن جايي كه امري ارادي بود كه شخص به اختيار خود انتخاب مي كرد و انجام مي داد، مورد تأييد قرار مي گيرد ولي هرگز به عنوان يك قانون، تأييد و امضا نمي شود تا فراگير و اجباري گردد.
البته اين كار در شريعت يهودي پيشينه اي تاريخي دارد، چرا كه قرآن از حضرت يعقوب(ع) گزارش مي كند كه آن حضرت(ع) براي خود قوانين سخت گيرانه اي وضع كرده بود كه بعدها بني اسرائيل آن را به عنوان قوانين الهي مورد تأكيد قرار مي دادند؛ اين درحالي بود كه خداوند آن قوانين را به عنوان قوانين الهي و وحياني امضا و تأييد نكرده بود. همين اتهام زني بني اسرائيل و يهود به خداوند درباره اين قوانين و احكام سخت گيرانه بود كه خداوند را وادار مي سازد تا از يهود بخواهد مدركي از تورات عرضه دارند كه خداوند چنين قوانيني را وضع كرده است.
خداوند در آيه 93 سوره آل عمران مي فرمايد: «همه خوراكيها بر فرزندان اسرائيل حلال بود، جز آنچه پيش از نزول تورات، اسرائيل ]يعقوب[ بر خويشتن حرام ساخته بود. بگو: «اگر ]جز اين است و[ راست مي گوييد، تورات را بياوريد و آن را بخوانيد.» در حقيقت، قوانين و مقررات شخصي را كه حضرت يعقوب(ع) براي خود وضع كرده بود، بعدها يهوديان به عنوان قوانين الهي مطرح مي كردند و مخالفان با آن را مجازات و تنبيه مي نمودند. همين شيوه غلط و نادرست يهوديان موجب شد تا خداوند با بيان اين كه قوانين سخت گيرانه حضرت يعقوب(ع) ارتباطي به وحي و تورات ندارد، از يهوديان بخواهد تا مداركي از تورات درباره اين قوانين و وضع الهي آن ارايه دهند؛ ولي از آن جايي كه در تورات اين قوانين وجود نداشت، دست به تحريف مي زنند و خود و ديگران را گمراه مي كنند تا شيوه باطل خود را به عنوان دين الهي معرفي كنند. اين همان بدعت باطلي است كه ايشان در پيش گرفتند و امري غيرديني را به دين و خدا نسبت دادند.

عرفان كيهاني
موضوع عرفان با رويكرد جديد از جمله موضوعاتي است كه در دهه اخير مورد توجه زيادي قرار گرفته است. جريانات عرفاني و شبه عرفاني زيادي به ظهور رسيده اند كه به ارائه سلوك هاي جديد عرفاني و حتي عرفان درماني پرداخته اند و سعي نموده اند از طريق اتصال با شبكه هاي معنوي مثبت پيروان خود را با اين روش به قدرت شفابخشي برسانند. يكي از اين عرفان هاي نوظهور عرفان كيهاني است كه به ادعاي مؤسس آن قدمتي سي ساله دارد. نويسنده اين مقاله معتقد است روش و محتواي عرفان كيهاني برخلاف ادعاي مؤسس آن با روش و محتواي عرفان اصيل اسلامي ضديت دارد.
عرفان كيهاني مدعي است روش نويني براي ايجاد ارتباط بين انسان ها و خدا ابداع كرده كه در اين روش محوريت با رحمانيت خداست با مفاهيم عرفان اسلامي همخوان است.
در روش كيهاني عرفاني ارايه شده كه بسيار سريع و آسان است و انگار باب رحمت عام و خاص خدا بي هيچ فاصله اي از هم قرار دارد و آيا عقل سليم اين مطلب را مي پذيرد كه همه آدميان با هر اعتقادي، ديني و غيرديني پاك و ناپاك همه و همه از يك نسخه و به مدت ده ترم براي عارف شدن استفاده كنند در اين صورت بايد در روزهايي نه چندان دور منتظر باشيم روشهاي فشرده عرفان چند دقيقه اي به بازار بيايد. به اين ترتيب وقتي در اين كتاب سخن از اين است كه فرقي ندارد چه ديني داشته باشي و تنها موضوع قابل اهميت اين است كه در حلقه عرفان كيهاني قرار بگيري تا عارف شده و از رحمانيت خدا بهره مند شوي و به درجه شفا بخشي برسي. ناخودآگاه فلسفه تفاوت اديان و پيامبران و شرايع آنها و لزوم اعتقاد به مناسك ديني سست خواهد شد. اينكه به عنوان مثال مسيحيان و مسلمانان چه تصوري از گناه دارند در عرفان كيهاني موضوعي فرعي است در حاليكه در اسلام اينگو نه نيست و دست يابي به معرفت بدون عمل به واجبات و ترك محرمات ممكن نيست. اين در حالي است كه در اسلام مفهوم ايمان منهاي عمل صالح هيچ توجيهي ندارد در هر كجاي قرآن ان الذين امنوا آمده است عملوالصالحات نيز حضور دارد. در پايان به عنوان جمع بندي، حاصل تحليل و نقد فوق را در يك پرسش خلاصه مي كنيم. آيا جمع بين همه مذاهب و سليقه ها را زير سقف عرفان كيهاني امكان پذير مي داند. چگونه تصور واحدي از كمال براي مذاهب متفاوت كه مصاديق مختلفي از معرفت دارند امكان پذير است؟

ويژگي هاي عرفان
«عرفان در لغت به معناي شناختن و دانستن بعد از ناداني آمده است. از نظر اصطلاحي، نام علمي است از علوم الهي كه موضوع آن شناخت حق و اسما و صفات دوست و خلاصه اينكه راه و روشي را كه «اهل الله» براي شناسايي حق، انتخاب كرده اند عرفان مي نامند» (لغت نامه دهخدا، ج 23، ص 178)
عرفان و شناخت حق به دو طريق ميسر است: يكي، به طريق استدلال از اثر به موثر و از فعل و از صفات به ذات پي بردن است كه اين راه مخصوص حكما، فلاسفه و انديشمندان است.

دوم، طريقه تصفيه باطن و تهذيب نفس و پاك سازي درون از بيگانه و زينت بخشيدن به روح است كه اين روش انبيا، اوليا و عرفا است، و در اين طريق كشف و شهود، تنها مجذوب شدگان پروردگار، توان گام نهادن را دارند.
تفاوت علم و عرفان
عرفا معتقدند رسيدن به حق و حقيقت، مستلزم طي مراحلي است تا نفس بتواند از حق و حقيقت بر طبق استعداد خود آگاهي يابد. به عبارت ديگر، عرفا برخلاف حكما تنها به استدلال عقلي تمسك نمي كنند، بلكه مبناي كارشان بر شهود و كشف است «عرفان و معرفت» عبارت است از:
«شناسايي و آگاهي نسبت به امري خاص از راه مشاهده دروني و علم حضوري؛ ولي شناسايي و آگاهي از راه استدلال هاي عقلي را كه در ماهيت خود باتوجه به مصداق معلوم، امري است كلي، علم گويند نه عرفان».
جاذبه و نفوذ عرفان
در جوامع اسلامي، عرفان نفوذ گسترده اي يافت، به ويژه با تمسك به شعر، در جان و زبان مردم جاي گرفت، كه مصداق بارز آن را مي توان در عنايت مردم به اشعار حافظ شيرازي عارف قرن هشتم ديد. شهيد مطهري(ره) در مورد جاذبه عرفان مي نويسد: «انسان كاملي كه فلاسفه از قبيل ارسطو و ابن سينا بيان كرده اند، در ميان مردم رواج پيدا نكرده است؛ حرفي بوده كه در متن كتب فلسفي آمده و از آن جا خارج نشده است، ولي مكتب عرفان و تصوف نظر خود را درباره انسان كامل در ميان مردم به نثر و شعر بسط داده است؛ كتب عرفاني از آن جهت كه مطالب را با زبان تمثيل و با زبان شعر بيان مي كند، قهراً در ميان مردم نفوذ بيشتري دارند. اين مكتب هم مانند مكتب فلاسفه، مطالب و مسايلي دارد كه از نظر اسلام قابل قبول است؛ ولي در عين حال خالي از انتقاد هم نيست و انسان كامل اسلام، صددرصد با انسان كامل عرفا و متصوفه تطبيق نمي كند». (مرتضي مطهري، انسان كامل، ص 171)

شرايط سلوك
سالك الي الله چگونه مي تواند خود را از مهالك و لغزشگاهها نجات داده و سير حركت تكاملي خود را تقويت و باثبات گرداند؟ انساني كه با معرفت توحيدي درمسير تقرب به خدا و حصول كمالات معنوي گام برمي دارد حداقل سه مرحله از اهم شرايط سلوك را روزانه بايد طي كند تا به واسطه اعمال صالحه و مداوم خود، آن مقام و صورت ملكوتيه مجرده را درنفس خود تثبيت كند و در اثر تكرار هر عملي حظ روحاني و ايماني خود را از آن دريافت كند. مرحله مشارطه، كه همان حديث نفس است انسان بايد تمامي ارزش ها و ضدارزش ها و فضايل و رذايل اخلاقي را درمقابل خود قرار دهد و با خود شرط كند كه فضايل و ارزش هاي اخلاقي را در وجود خود عينيت بخشيده و درمقام سلوك و رفتار خود پياده نمايد. و در مراحل بعدي با مراقبت و محاسبه آنها را درنفس و روح خود تثبيت نمايد. مرحوم علامه طباطبايي در رساله «لب اللباب» صفحه97 در خصوص مراقبه و محاسبه مي نويسد: «سالك در جميع احوال مراقب و مواظب باشد تا از آنچه وظيفه اوست تخطي ننمايد و از آنچه بر آن عازم شده تخلف نكند. مراقبه معناي عامي است و به اختلاف مقامات و درجات و منازل سالك تفاوت مي كند. در ابتداي امر سلوك، مراقبه عبارت است از آنكه از آنچه به درد دين و دنياي او نمي خورد اجتناب كند و از مالا يعني دوري گزيند و سعي كند تا خلاف رضاي خدا در قول و فعل از او صادر نگردد، ولي كم كم اين مراقبه شدت يافته و درجه به درجه بالا مي رود. گاهي مراقبه عبارت است از: توجه به سكوت خود و گاهي به نفس خود و گاهي به بالاتر از آن، از مراتب حقيقت از اسما و صفات كليه الهيه و مراتب و درجات آن.
بايد دانست كه مراقبه از اهم شرايط سلوك است و مشايخ عظام را در آن تاكيداتي است و بسياري آن را از لوازم حتميه سير و سلوك شمرده اند، چه آن به منزله حجر اساسي است و ذكر و فكر و ساير شرايط بر آن حجر بنا نهاده مي شود؛ لذا تا مراقبه صورت نگيرد ذكر و فكر بدون اثر خواهدبود. مراقبه حكم پرهيز از غذاي نامناسب براي مريض را دارد و ذكر و فكر حكم دارو و تا وقتي كه مريض مزاج خود را پاك ننمايد و از آنچه مناسب او نيست پرهيز نكند دارو بي اثر خواهدبود و چه بسا گاهي اثر معكوس مي دهد؛ لذا بزرگان و اساتيد عظام اين راه، سالك بدون مراقبه را از ذكر و فكر منع مي كنند و ذكر و فكر را برحسب درجات سالك انتخاب مي نمايند.
محاسبه
آن عبارتست از اينكه وقت معيني را در شبانه روز براي خود معين كند و در آن وقت به تمام كارهاي شبانه روز خود رسيدگي بنمايد، و اشاره به آن است آنچه حضرت موسي بن جعفر(ع) فرموده است كه «ليس منا من لم يحاسب نفسه كل يوم مره » از ما نيست آن كس كه روزي يك بار به حساب خود نرسد. چنانكه در محاسبه براي سالك چنين ظاهر شد كه از وظايف خود تخلف نموده است بايد استغفار كند و در صورت عدم تخلف، شكر حضرت باري تعالي شأنه را به جاي آورد.

آثار و فوائد گرسنگي سالك

(بدان اي طالب مقام قرب كه) گرسنگي را براي سالك، فوايدي است در تكميل نفس و معرفت پروردگار كه از شمار بيرون است و در فضايل آن در اخبار و روايات چيزهاي عظيم و بزرگي ذكر شده است... از پيغمبراكرم(ص) مروي است كه فرمود: «جانهاي خويشتن را به وسيله گرسنگي و تشنگي به مجاهده واداريد، زيرا اجر در اين كار مانند اجر جهاد كننده در راه خداست، و همانا عملي در نزد خدا محبوب تر از گرسنگي و تشنگي نيست.» (المحجه البيضاء، ج5، ص146) و نيز فرمود: «در روز قيامت منزلت آن كسي از شما در نزد خدا بيشتر است كه گرسنگي او طولاني تر درباره خداي سبحان، تفكر بيشتري كرده باشد. (همان) و نيز به اسامه فرمود: «اگر بتواني وقتي ملك الموت براي قبض روح تو بيايد، شكمت گرسنه و جگرت تشنه باشد، اين كار را بكن، زيرا به اين كار، شريف ترين منازل و مقام ها را ادراك مي كني و با پيامبران هم منزل مي شوي و فرشتگان به ورود روح تو خرسند مي شوند و خداوند جبار بر تو درود و صلوات مي فرستند.» (بحارالانوار، ج39، ص258) و نيز فرمود: «دلهاي خود را گرسنه و بدن هاي خود را برهنه بداريد، شايد دلهاي شما خداي عزوجل را ببيند.»
(المحجه البيضاء، ج5، ص184) و در حديث معراج است كه خداوند (خطاب به پيامبرش (ص) فرمود: يا احمد (ص) آيا مي داني كه ميراث و حاصل روزه چيست؟ عرض كرد: نه پروردگارا، نمي دانم. خداوند فرمود: ميراث و حاصل روزه، كم خوري و كم گويي است، سپس خداوند در رابطه با حاصل سكوت انديشمندانه فرمود: «سكوت مورث حكمت مي شود، و حكمت، مورث معرفت و معرفت، مورث يقين است، و چون بنده به مرتبه يقين برسد، باكي ندارد و برايش فرقي نمي كند كه روزگار را به سختي بگذراند يا به آساني؟! و اين مقام صاحبان رضاست... (ارشادالقلوب، ج1، ص302)