جامع ترين تعريف اسلام

قال الامام علي(ع): لانسبن الاسلام نسبه لم يسبها احد قبلي الاسلام هوالتسليم و التسليم هواليقين واليقين هوالتصديق و التصديق هوالاقرار و الاقرار هوالادا، والادا، هوالعمل. امام علي(ع) فرمود: اسلام را به گونه اي تعريف مي كنم كه پيش از من، هيچ كس چنين توضيحي از آن نداده است: اسلام همان تسليم است و تسليم، همان يقين است و يقين همان تصديق است و تصديق همان اقرار است و اقرار همان اداء تكاليف است و اداي تكاليف، همان عمل كردن و انجام آنهاست.

فرق بين اسلام و ايمان!

خداوند حکيم ميان اسلام و ايمان به دوگانگي و تقسيم صراحت فرموده است:قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في‏ قُلُوبِكُمْ؛ اعراب گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياورديد ولي بگوييد اسلام آورديم و هنوز ايمان در قلبهايتان وارد نشده است.(حجرات14) اين آيه شريفه در مذمت اعراب بني اسد حجاز نازل گرديد که در سال قحطي به مدينه ي منوره آمده و اظهار اسلام و ايمان نمودند و کلميتن شهادتين برزبان جاري نمودند ولي چون ظاهراً تنها براي استفاده از تنعمات مدينه ي منوره اسلام آورده بودند خداوند آنها را در اين آيه تکذيب نموده: اي رسول، اعراب بني اسد و غيره که بر تو منت گذارده و گفتند ما ايمان آورديم به آنها بگو ايمان نياورده ايد ولي بگوييد اسلام آورديم و هنوز ايمان در دلهايمان وارد نشده است.

مسلمين دو دسته اند!
براين اساس ظاهر آيه ي شريفه دلالت مي کند بر آن که مسلمانان دو دسته هستند يک فرقه مسلمانان حقيقي که از روي قلب و عقيده ايمان به حقايق پيدا نموده اند که آنها را مومن مي گويند و گروه ديگر مسلمانان ظاهري که براي اغراض و مقاصدي از ترس و يا طمع فقط شهادتين مي گويند و خود را مسلمان مي خوانند ولي در معنا و حقيقت اسلام که ايمان معنوي باشد در قلبهاي آنها اثري نيست ولو جواز معاشرت با آنها برحسب ظاهر داده شده است ولي به حکم قرآن "ليس لهم في الاخرة من خلاق"يعني در آخرت براي آنها ثوابي نيست. پس اقرار به شهادتين و تظاهر به اسلام به تنهايي سبب ورود معنوي به قلب و دل نيست.

اسلام بي ايمان؟!
بدين ترتيب معلوم شد که مسلمان بودن با مومن بودن دو مفهوم جدا هستند. اما ممکن است گفته شود اسلام بدون ايمان اعتباري ندارد. همان طور که به فرموده ي قرآن کريم براي مسلمانان زباني که ايمان در قلبهايشان ورود پيدا نکرده است تنها تبعات دنيوي و معاشرت با مسلمانان جايز شمرده مي شود و گرنه براي آنها در آخرت نصيب و بهره اي نخواهد بود. از سوي ديگر چگونه مي توان اسلام و ايمان را در کسي از يکديگر جدا نمود و تشخيص داد که او مسلمان است ولي مومن نيست يعني تنها اقرار زباني و شهادتين را بر زبان جاري نموده است ولي ايمان به خدا در جان و قلبش نفوذ ننموده است؟ به ويژه آنکه براساس دستور قرآني ما موظف به اين کنکاش و جستجو نيستيم و چه بسا جايز نيستيم چنين پرسشگري را انجام دهيم! "ولا تقولوا لمن القي اليکم السلام لست مومناُ، به کسي که به شما اظهار اسلام مي نمايد نگوييد تو مومن نيستي (نساء/94) در اين صورت چگونه مي توان ميان اسلام و ايمان فرق گذاشت؟! زيرا ما مأمور به ظاهر هستيم که هر کس بگويد لاإله إلا الله و محمد رسول الله او را پاک و طاهر و مقدس و برادر ديني خود بدانيم و نفي ايمان از او ننمائيم.آيا اين مطلب نمي تواند دليل بر اين باشد که اسلام و ايمان در حکم واحدند ؟

مسلمانان برادرند!
در توضيح درباره آيه ي شريفه سوره ي نساء بايد دانست که اولاً اين آيه ي شريفه درباره ي شخص معيني نازل گرديده که آن اسامه بن زيد و يا محلم بن جثامه ليني بوده است که گوينده ي لاإله إلاالله را در ميدان جنگ به خيال آن که از ترس شهادتين گفته است و مسلمان گرديده است، به قتل رسانيد. ازسوي ديگر با توجه به بيان عمومي آيه ي شريفه تمام مسلمانان تا وقتي که عمل خلاف آشکار از آنها ديده نشود و منکر ضروريات نگرديده باشند و ابراز به کفر و تبري از دين ننموده باشند ، مسلمان و پاک هستند و با آنها معاشرت اسلامي مي شود و از حدود ظاهر هم تجاوز نمي شود و به باطن آنها کاري نيست و حق تجسس در باطن اشخاص هم نداريم. ايمان از اموري است که داراي درجات و مراتبي است که آن هم از امور باطني و قلبي است و تنها خداوند متعال از حقيقت آن از انسانها خبر دارد و اولياي الهي به اذن پروردگار. اما با همه ي اينها اين به آن معني نيست که اسلام و ايمان يکي اند! بلکه بايد دانست که اسلام با اقرار لساني حاصل مي شود و ايمان از امور باطني و قلبي است.قرآن و ایمان :

متعلقات ایمان : ایمان به ( خدا غیب ملائک رسل کتاب آیات آخرت ) یومنون بالغیب . کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله آیات ۳وِ۴و۲۸۳ بقرهِ؛ در نتیجه علم به ( موارد فوق ) و در نهایت عمل صالح؛ الا اللذین آمنوا و عملوا الصالحات .

ملائک: کارگزارانی که مناسبات عالم را رقم میزنند و پیام میرسانند . ماموریت ۴ ملکه را میدانیم جبرائیل وحی را میرساند . عزرائیل ملک الموت . اسرافیل به صور میدمد . میکائیل ......     ایمان به ملائک انسان را به ایمان به انبیاء میرساند .

  آیات : کلیه نشانه ها و مخلوقات که انسان مشاهده میکند و عظمت خدا در آن است ان فی ذلک لآیه .... بیش از ۵۰ مورد در قرآن بیان شده . تقویت هر کدام از متعلقات ایمان تقویت دیگری است .

روابط مطلقات : ۱- از ایمان به خدا به توحید میرسیم که از اصول اعتقادات است . ۲- از ایمان به ارسال نبی به نبوت میرسیم . ۳- از ایمان به آخرت به معاد میرسیم . ۴- از ایمان به آیات الهی به عدل میرسیم . ۵- از ایمان به کتاب الهی به امامت میرسیم هدی للمتقین پیش شرط تقوی امام است . امام متقین ماموریت ترقی انسان را دارد . ایمان بایستی در فرد متجلی شود تا اورا ارباب ایمان دانست ( تجلی ایمان در امام حسین میشود کربلا . در امام باقر میشود شکاف علم در امام صادق نهضت علمی در امام کاظم سیاست وزندان و فرزندان بسیار در ازای ۴۰۰۰ شاگرد امام صادق و پراکنده شدن در سراسر ایران . در امام رضا حرکت سیاسی وعظیم در خلافت . هرکدام از امامان با شرائطی و مدلی . در نوح نبی ۹۵۰ سال تلاش و ساختن کشتی و نجات نسل مخلوقات خدا . در ابراهیم صبر و پایداری و ....... ) ارباب ایمان : از آدم تا به امروز عبارتند از انبیاء . ائمه . زعما ( ابن بابویه شیخ صدوق تا مدرس خمینی ... ) انبیا به تنهایی رسالت نداشتند در کنار موسی هارون در کنار محمد سلمان و ابوذر در کنار امامان عمارها زینب و ابوالفضل .... در کنار زعما مطهری ها و .....

نشانه ایمان حقیقی چیست؟

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْإِيمَانُ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ؛[1] پيامبر(ص) مي فرمايند: ايمان عبارت است از: شناخت قلبى، اعتراف و اقرار به زبان،عمل با اعضاء و جوارح بدن.» ايمان در قلب است، قلبي که زبان و فعل انسان را جهت دهي مي کند. و آنجا که گفتار و ادعا، هنوز به قلب نفوذ نکرده و جهت گيري هاي انسان را شکل نداده است، به مرحله ايمان نرسيده و در مرحله اسلام باقي مانده است.» از همين روست که قلب با گرايش هايش مي تواند نشان دهنده ايمان حقيقي باشد. و گرايش به کانون تمام خوبي ها، نشانه ايمان حقيقي است و هر کس که مي خواهد خود را محک بزند، حب و بغضش نسبت به اهل بيت(ع) را معيار قرار دهد که آنان مجسم شده تمام خوبي ها هستند. راوي مي گويد: روزى على ع را ديدم كه بر منبر بالا رفت پس حمد و ثناى خداى را بجاى آورد سپس فرمود: اين تقديرى بود كه خداى تعالى بر زبان پيغمبر(ص) جارى كرد، كه مرا دوست نميدارد جز مؤمن و دشمنم ندارد جز شخص منافق، و هر كه افترا (بر خدا و رسول) بندد (و بدروغ چيزى را بآنها نسبت دهد) زيانكار است. همچنين مي تواند بنگرد که در هنگام ذکر خدا، در قلبش چه رخ مي دهد:إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ [انفال2] مؤمنان، تنها كسانى هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان ميگردد.» همچنين سوره مومنون، ايمان داران را اين گونه معرفي مي کند:الَّذِينَ هُمْ فىِ صَلَاتهِمْ خَاشِعُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَوةِ فَعِلُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ؛ [مومنون/2-5] آنها كه در نمازشان خشوع دارند و آنها كه از لغو و بيهودگى روى‏ گردانند و آنها كه زكات را انجام مى‏ دهند و آنها كه دامان خود را (از آلوده ‏شدن به بى‏ عفتى) حفظ مى ‏كنند

تفاوت ایمان و اعتقاد

)بدان ای سالک عزیز!( فرق است بین ایمان با اعتقادات عقلی. اگر عقل سلیم بر طبق سلامتش عمل کند و محصولش وارد دل شود، «ایمان » به وجود م یآید و اگر وارد دل نشود، در معنای عمومی به آن «اعتقاد » م یگوییم. لذا ممکن است انسان نسبت به یک امر چندین برهان عقلی غیرقابل انکار هم اقامه کند، ولی خودش طبق آن عمل نکند، چون وارد دلش نشده است. اگر وارد دل شود، ایمان است و اثرگذار خواهد شد. در روایتی آمده است که پیغمبر اکرم)ص( به حضرت علی)ع( فرمود: بنویس! حضرت فرمود چه بنویسم؟ پیغمبر)ص( فرمود: بنویس: «بس ما للهالرحمن الرحیم، الایمان ما وقرف یالقلوب و صدقته الاعمال)بحارالانوار، ج 50 ، ص 20 ( یعنی جایگاه ایمان در قلب است و اعمال بیرونی، آن را تصدیق م یکند. پس ایمان جزء واردات قلبی است. تا در دل نرود ایمان نیست. از امام هشتم)ع( روایت است که فرمود: «الایمان عقد بالقلب » )بحارالانوار، ج 66 ص 65 ( حضرت نفرمود: «درک بالعقل » بلکه فرمود: «عقد بالقلب » یعنی ایمان یک گره قلبی است، نه یک ادراک عقلی.)  سلوک عاشورایی، آیت الله شیخ مجتبی تهرانی، منزل چهارم، ص 34

راه رستگاري؛ ايمان و ولايتمداري

امام جعفر صادق عليه السلام فرمودند : اَلْايمانُ مَعْرفَتٌ بِلَقْلبِ وَ اٍقرارٌ بِلْلّساَنِ وَ عَمَلٌ بالاركان ريشه ايمان در دل است . ايمان شناخت به قلب است ، شكوفه اش در زبان و ميوه اش در اعضا و جوارح ( اعلام الدين ص 134 ديلمي) و ( بحار ج 66 ص64 نقل از پيامبر ص)

تعريف ايمان : ايمان يعني باور، چه را باور داشته باشيم ؟ مبدا را ( توحيد)، 2 - معاد را 3 - ما بين توحيد و معاد ، نبوت و امامت و عدل را . يعني اصول دين را ، اعتقاد به خدا و پيامبر و قرآن و امامت و ... داشته باشيم و اينها همه هست و تمام شدني نيست و اين مي‌شود ايمان لفظي ( يا ايها الذين آمنوا...) كه امام جعفر صادق ع فرمودند ايمان سه مرحله دارد: 1 - معرفت به قلب 2 - اقرار به زبان 3 - عمل به اعضا ( زبان ، دست ، پا و ...) يك انسان مومن ، عطر ايمان از نگاهش ، كلامش ، از دستش و به طور كلي از رفتارش بايد پيدا باشد . يعني اعضاي بدن مانند شاخه هايي هستند كه ميوه هاي ايمان را نشان مي دهند. پيامبر ص در بستر مرگ است ، يا آخرين كلامش است يا يكي از آخرين بياناتشان به مولا علي عليه السلام مي‌فرمايند گوش‌ات را جلو بياور ، جلوتر ... و سپس مي‌فرمايند : يَا عَلِيُّ لَما خَيْرَ فِي قَوْلٍ اِلّا مَعَ الْفِعْلِ- علي جان خيري نيست در آن سخني مگر آنكه به همراه عمل و كردار باشد.

لذا ايمان بدون عمل و عمل بدون ايمان فاقد ارزش است، ايمان بدون عمل ، درخت بدون ثمر است و عمل بدون ايمان ، شاخه بدون ريشه است ( شاخه اي پر از برگ و ميوه را اگر از درخت جدا كنيم بزودي پژ مرده مي شود و از بين مي رود.) كسي عملي خير انجام مي دهد مثلا انفاق مي كند، بعد جايي كم مي آورد مي گويد عجب كاري كرديم ، خودمان بي پول مانديم ... ولي اگر با ايمان باشد مي گويد درست است كه الان خودم گرفتارم ولي رضايت خدا را به دست آورده ام. پس سخن بايد در تاييد عمل باشد و عمل حاصل سخن باشد. انسان مومن كسي است كه گفتارش مبين كردارش و اعمالش مويد سخنانش باشد. اين الگو و نظر اسلام است در مورد شخص با ايمان . پس در انتخاب دوست ، همسر ، شغل و... بايد راهي را رفت كه در آن تجلي و نور الهي باشد و به واسطه آن نور ايمان در دل ما بيشتر رسوخ كند و همراه با عمل باشد. در قرآن 258 بار كلمه ايمان آمده و 258 بار كردار شايسته يا در همان آيه يا آيات بعدي مطرح شده است. بحث تعداد نيست بلكه مهم اهميت موضوع است كه با كثرت بيان شده است . سوره عصر آيه 3: اِلَّا الذين آمنوا عَميلو الصالحات ... مگر كساني كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند... سوره رعد آيه 29: الذين آمنوا و عملُو الصّالحاتِ طُوبي لَهُم و حُسْنُ مَابٍ 29 كساني كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته كردند . پاكيزه ترين زندگي و سرانجام نيكو براي آنهاست.29 در سوره مومنون هفت ويژگي را براي مومنون مطرح  مي كند

ويژگي اول: الذين هَمْ في صَلَاتِهِمْ خاشعون نماز با خشوع مي خوانند امام جعفر صادق ع در آخرين وصيت خود مي فرمايد : اَجْمِعُو الي كُلَّ مَنْ بيني و بَيْنَه قرابه تمام خويشانم را جمع كنيد . اطرافيان مي گويند: ما نيز همه خويشان ايشان را جمع كرديم و حضرت نگاهي به آنان كرد و فرمود : ان شناعتنالما تنال مستخفا بالصلوة به راستي شفاعت ما به كسي كه به نماز اهميت نمي دهد و آن را سبك بشمارد نمي رسد.(ثواب الاعمال ص 228شيخ صدوق) اين چه عملي است ، چه ذكري است كه امام حسين ع مي فرمايد عباس جان برو از دشمن امشب مهلت بگير . مهلت گرفتن براي امام از دشمن بسيار دشوار است ولي امر ، امر مهمي است ؛ نماز. نماز با خشوع نمازي است كه حضور در آن باشد ، حضور قلب يعني هماهنگي دل بازبان و اين را مي گويند خشوع . پيامبر اكرم ص مي فرمايد : نماز كامل نمي شود مگر با حضور. اين نماز است كه آدم را رشد مي دهد وگرنه فقط رفع تكليف است و نمازي كه فقط خضوع داشته باشد يك بعدي است كه من نماز مي خوانم ولي دروغ هم مي گويم ، ساير آلودگي ها را هم دارم و اگر خضوع و خشوع با هم باشند مي شود نمازي كه انسان را از زشتي ها باز مي دارد سوره عنكبوت آيه 45: ان الصلوه تنهي عن الفحشاء و المنكر آنچه از كتاب به سوي تو وحي شده بخوان و نماز برپادار كه نماز (آدمي را) از زشتكاري و ناشايست باز مي دارد و قطعا ياد خدا مهم تر است و خدا مي داند چه مي كنيد در اين آيه مي فرمايد: اقم الصلوه ؛ بر پادار نماز را. نمي فرمايد بخوان. بر پاداشتن يعني خضوع و از خضوع به خشوع رسيده است و انسان خاضع و خاشع در پي زشتي ها و آلودگي ها و كارهاي ناشايست نمي گردد و در ادامه آيه مي فرمايد قطعا ياد خدا مهم تر است .

ويژگي دوم : و الذين هم عن اللغو معرضون و آنان كه از اعمال بيهوده روي گردانند نه سخن بيهوده نه عمل بيهوده نه پندار بيهوده دارند ، به عبارت ديگر سخن و عمل و پندار بيهوده نياز به هزينه دارد و گرانترين سرمايه اي كه مصرف مي شود ، عمر انسان است كه يكي از با ارزش ترين نعمت هايي است كه خداوند به انسان اعطا كرده و ما چه ارزان آن را از دست مي دهيم ! در شبانه روز چند ساعت را به بيهودگي مي گذرانيم حتي خواب و خوراكمان هم بيهوده است چرا كه مي خوريم ، مي خوابيم كه توان داشته باشيم وقت خود را صرف امور بيهوده كنيم پس بايد دقت كرد خود را بشناسيم ، نيازهاي جسمي و روحي خود را بشناسيم و بر اساس آن عمر با ارزش خود را مصرف كنيم و كساني كه در برزخ هستند آرزوي بازگشت لحظه اي به دنيا را دارند كه بتوانند جبران كنند و خداوند اين زمان را با توبه ( بازگشت ) در دنيا براي ما قرار داد. و ما از آن بهره نمي بريم و بايد بميريم قبل از آنكه بميريم، موتوا قبل ان تموتوا

ويژگي سوم : والدين هم للزكات فاعلون و آنان كه زكات مي پردازند زكات مال، علم ، قدرت ، آبرو ، و ... مولاعلي عليه السلام مي فرمايند هر چيزي را زكاتي است و زكات علم ، آموختن است .

ويژگي چهارم: والدين هم لفروجهم حافظون و كساني كه عفت خود را حفظ مي كنند و نگاهي به خود و جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم بيندازيم چقدر خود را مزين به پرداخت انواع زكات كرده ايم چقدر عفت در كلام و رفتار و ظاهر و باطن خود داريم ؟ آيا اينها به خاطر اين نيست كه از قرآن و اهل بيت(ع) دور شده ايم ، آيا به خاطر اين نيست كه فقط ايمان به زبان آورده ايم ؟

ويژگي پنجم : والذين هم لاماناتهم و عهد هم راعون و آنان كه امانت ها و پيمان خود را رعايت مي كنند . ما به
پيمان هاي اجتماعي خود عمل نمي كنيم چون پيمان خود را با خدا فراموش كرده ايم  و...

ويژگي ششم : والذين هم علي صلواتهم يحافظون و آنان كه بر نمازهايشان محافظت دارند . يك نماز خواندن داريم ، يك خضوع و خشوع در نماز داريم و يك حفظ نماز... يك وقت انسان مي شود شكل نماز ، مي شود نماز مجسم، مي شود يك الگو براي ديگران، يك امر به معروف و نهي از منكر عيني است .

ويژگي هفتم : اولئك هم الوارثون آنها هستند كه وارثان اند . الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون ( وارثاني) كه فردوس را به ارث مي برند و در آن جاودان مي مانند. الايمان معرفت بلقلب و اقرار باللسان و عمل بالاركان و از زبان به قلب نمي نشيند مگر با عمل و تداوم در عمل تا بشوي وارث ، وارث انبيا و اوليا عليهم السلام چرا كه پيامبر و علي عليهما سلام پدران ما هستند و ما بايد نشان دهيم كه فرزندان آنهاييم و از حضرت آدم تا حضرت خاتم ، و از حضرت علي تا آخرين فرزندش عليهم السلام كه وارث نبوت و ولايت است ، ارث مي بريم و او همه چيز است و همه انبياء و اولياء در او خلاصه مي شود ( زيارت وارثين) و او صدي است كه نود هم داخل آن هست . يعني اگر كسي پيروي از پيامبر آخر الزمان بكند گويي 124 هزار پيامبر را تبعيت مي كند و پيروي از دوازدهمين گوهر ولايت ، پيروي از پيامبر آخر زمان است و اين يعني دل به خدا دادن و مطيع حق شدن و اين ميسر نمي شود مگر اينكه شخص مومن آن ويژگي ها را در خود ايجاد كند و با نور محمد ص و آل او حركت كند. اين مي شود ارزش دادن به ايمان لفظي و عملي . پس در راه اطاعت خدا و رسول و اهل بيت ع بايد جان فداكرد و از تمام تعلقات دنيايي دوري جست ، با نام علي (ع) بايد انسان از خودش رفع تعلق كند . لذا امام جعفر صادق ع مي فرمايد : من عرف الله خاف الله و من خاف الله سخت نفسه عن الدنيا هر كه خدا را بشناسد از خدا مي ترسد و هركه از خدا بترسد دل از دنيا بركند( اصول كافي جلد 2 ص110- وسايل الشيعه ج 15 ص 220 - بحار 7060 ص357 ) .

ایمان، برترین عمل

در روایت نقل شده که شخصی به امام صادق)ع( عرض میکند «ایها العالم اخبرنی ای الاعمال افضل عندالله »؟ در بین اعمال چه عملی نزد خدا با فضیلتتر است؟ حضرت در جواب میفرمایند: «ما لایقبل الله شیئا الا به » یعنی با فضیل تترین اعمال، آن عملی است که خدا هیچ عملی را از ما قبول نمیکند مگر به واسطه آن عمل! راوی میگوید: «قلت و ماهو » آن عملی که همه اعمال به واسطه آن مقبول خدا واقع میشود کدام عمل است؟ فرمود: الایمان بالله الذی لااله الاهو اعلی الاعمال درجه و اشرفها منزله و اسناها حظا  آن عمل «ایمان » به خدایی است که هیچ خدایی جز او نیست. ایمان، از حیث درجه بالاترین اعمال است و از نظر جایگاه و بهره اش شریفترین کارها است. یعنی با اینکه ایمان یک امر درونی است و حتی از عمل زبانی هم پوشیده تر است، اما شریفترین و با فضیلت ترین اعمال نزد خدا همین ایمان است. بعد راوی به امام صادق)ع( عرض میکند که ایمان قول همراه با عمل است یا قول بدون عمل؟ حضرت در جواب میفرماید: «الایمان عمل کله » ایمان تمامش عمل است. بحارالانوار، ج 66 ،

مراتب ايمان
از امام جعفر صادق (ع) در روايت عمر و زبيري روايت شده: "إن للايمان حالات و درجات و طبقات و منازل فمنه الناقص البين نقصانه و منه الراجيح الزايد رجحانه و منه التام المنتهي تمامه، براي ايمان حالات و درجه ها و طبقه ها و منازلي است بعضي از آن ناقصي است که ظاهر است نقصان آن و بعضي از آن ايمان، رجحان دارد و بعضي از آن ايمان تمام است که به منتهاي کمال رسيده است." براساس اين روايت شريف ايمان ناقص همان مرتبه ي اول از ايمان است که آدمي بواسطه ي آن از دايره ي کفر خارج و در حوزه ي مسلمانان داخل مي گردد و جان و مال و آبرو و خون او در امان مسلمانان مي باشد. مرتبه ي دوم ايمان راجح است که معناي آن ايمان کسي است که به واسطه ي واجد شدن بعضي از صفات ايماني، ايمان او رجحان پيدا مي کند برايمان کسي که فاقد آن صفات است. برخي از اين صفات ايماني در روايت شريفي از امام صادق (ع) مورد بررسي قرار گرفته است.

سلوک
حضرت امام صادق (ع)فرمودند: إن الله تعالي وضع الايمان علي سبعة أسهم علي البرو الصدق و اليقين و الرضاء و الوفاء و العلم و الحلم. ثم قسم ذلک بين الناس فمن جعل فيه هذه السبعة و إلا سهم فهد کامل متحمل، به درستي که خداي تعالي ايمان را بر هفت قسم قرار داده است.(به عبارت ديگرو مومن بايد داراي هفت صفت باشد) که عبارتند از بر و نيکويي، صداقت و راستي، يقين قلبي به خدا، رضا، وفا، علم، حلم و بردباري. پس اين هفت صفت ميان مردم تقسيم شده است و هر کس اين هفت صفت را داراست مومن کامل است."

ايمان راجح!
ايمان تمام! مرتبه ي نهايي ايمان، ايمان تمام است که درچنين مرتبه اي تمامي صفات حميده و اخلاق پسنديده توسط فرد کسب شده اند. بدين ترتيب با توجه به مراتب ايماني معلوم مي شود که اسلام مرتبه ي اول و درجه ي اوليه ايمان است که قول صرف و اقرار به وحدانيت خداوند متعال و نبوت خاتم الانبياء (ص) مي باشد ، ولي حقيقت دين و ايمان در قلب وارد نگرديده همچنانکه رسول اکرم (ص) به فرقه اي از امت فرمودند: "يا معشر من أسلم بلسانه ولم يخلص الايمان تقلبه، اي جماعتي که اسلام آورده ايد به زبان ولي ايمان در قلب شما خالص نگرديده است." بنابراين ميان اسلام و ايمان فرق آشکارا وجود دارد ولي ما مأمور به باطن اشخاص نيستيم و حق تفتيش در اعمال مسلمانان را نداريم ولي اين بدان معني نيست که علائم ايمان را بيان ننماييم بلکه لازم است به دنبال عمل صالح رفته و صفات ايماني را در خود پرورش دهيم و ازظاهر به باطن و از صورت به معنا و حقيقت ايمان برسيم!
پله پله تا خدا! پايه اي ترين و ريشه اي ترين موضوع در باب اعتقادات مسأله ي "ايمان" است که در اين ارتباط ميان ايمان و اسلام نيز مي توان تفاوتهايي قائل شد. به علاوه ي آن که خود ايمان داراي مراتبي است که عدم توجه به اين موضوع سبب خواهد شد اعتقادات در سطوح و مراتب اوليه متوقف گردد و حال آنکه با تأمل و دقت در مراتب ايماني، انسان بايستي بکوشد سطح ايمان خود را ارتقا دهد تا به حقيقت ايمان دست يابد.

اختبار ایمان
مردی خدمت پیغمبر اکرم(ص) رسید و گفت: من آمده‌ام و می‌خواهم با شما بیعت کنم و مسلمان شوم. «فقال له رسول‌الله ابایعک علی ان تقتل اباک قال نعم» حضرت به او فرمود: من با تو بیعت می‌کنم به این شرط که پدرت را بکشی. آن مرد هم گفت: قبول! می‌روم و پدرم را می‌کشم! حضرت به او فرمود: «انا و الله لا نامرکم بقتل ابائکم» به خدا قسم من هیچ‌گاه امر نمی‌کنم پدرانتان را بکشید. «و لکن الان علمت منک حقیقه الایمان» یعنی این سخن آزمایشی بود تا حقیقت ایمان تو روشن شود. (آن مرد گفته بود من آمده‌ام اسلام بیاورم، اما پیامبر گرامی(ص) گفت: الان به حقیقت ایمان در تو پی بردم. یعنی بحث اسلام کنار رفت و بحث ایمان به میان آمد. او آمده بود مسلمان شود، اما حقیقت ایمان را در دل داشت. حضرت این چنین برخورد کرد تا او تعلق قلبی‌اش به دین اسلام را ابراز کند.) در پایان حدیث حضرت به این شخص می‌فرماید: «و انک لن تتخذ من دون الله ولیجه» یعنی تو از کسانی هستی که هیچ‌گاه غیر از خدا چیزی را برنمی‌گزینند. - سلوک عاشورایی: بحار الانوار، ج65، ص281

 تفویض امور به خدا افوض امری الی الله

دومین ستون ایمان، تفویض و واگذاری امور به خداوند است. انسان هرگاه به این باور دست یابد که موجودی فقیر ذاتی است و هیچ چیز او ذاتی وی نمی باشد و همه نعمت و فضل و رحمت از سوی خداوند است و توانایی و امکانات وی محدود می باشد، در آن صورت، رفتاری خاص در پیش می گیرد و به توانایی و قدرت و امکانات خود مغرور و متکی نمی شود، بلکه با توجه به فقر وجودی خویش، و نیز به حکم ربوبیت الهی خداوند بر همه هستی، می کوشد تا امور خویش را به خداوند واگذار کند و خداوند را در هر کاری نه تنها وکیل خویش گیرد بلکه کلا به خداوند واگذار کند. (غافر 44) شخصی که خداوند را در همه امور کلی و جزیی، رب و پروردگار می شناسد، می داند که تنها خداوند است که می تواند کارها را به بهترین وجه و کامل ترین صورت و سازنده ترین حالت آن به پایان برساند. از این رو خود را به کناری می کشد و خداوند را به عنوان صاحب و مالک و عامل در کارهای خویش قرار می دهد و از او می خواهد که کاری را به سرانجام برساند. با این که خود دست از هیچ کاری نمی شوید ولی بر این باور است که هم حول و قوه و هم اراده عزم، از اوست. از این رو، خود را به خدا واگذار می کند. کسی که خود را به خدا واگذار کرده و مدیریت ربوبی خدا را در سرزمین جان و تن خویش پذیرفته است، کارهایش را نیز به خداوند واگذار می کند که این خود بیانگر آن است که ربوبیت مطلق خداوندی را پذیرفته است. بدین ترتیب خود و کارهای خویش را به خداوند واگذار می کند و تفویض مطلق را تحقق می بخشد.

رضا و خشودی خدا خشنودی نسبت به مسایلی که انسان با آن رو به رو می شود، از دیگر ارکان ایمان است که ریشه در پذیرش ربوبیت مطلق خداوندی دارد. از این رو مؤمن واقعی نسبت به هر امری که واقع شده خشنود است و هیچ واکنش منفی نسبت به آن انجام نمی دهد. از درد و رنج، همان اندازه خشنود می شود که از سلامت و شادابی، راضی است. می گویند به عالمی خبر دادند که غذای خانه تمام شده و شامی برای خوردن نیست تا بدان افطار کند. در این اندیشه بود که به وی خبر می دهند روغن چراغ خانه اش هم تمام شده است و می بایست در تاریکی باشند. وی گفت الحمدلله که خداوند امشب توجه خاص به ما داشت و دو نعمت را یکباره به ما عنایت فرمود. هم نعمت جوع و گرسنگی و هم نعمت شب و تفکر در ذات خودش را.

در حقیقت انسانی که در مقام رضاست از هر آن چه بر او وارد می شود به جنبه مثبت آن می نگرد و براساس جنبه مثبت آن به تحلیل و شکر و سپاس می پردازد. چنین حالتی به انسان، آرامش (فتح 18) می بخشد و زمینه های رستگاری (مائده 119 و توبه 72 و 100) و بهره مندی از رضوان و بهشت ابدی (توبه 99 و 100 و بینه 8 و فجر 27 تا 30) را فراهم می کند.انسان در مقام رضاست که افزون بر آرامش (مائده 16) و برکت (بقره 265)، به تکامل خاصی دست می یابد که فراهم کننده دست یابی به مقام عبودیت ربوبی است (بقره 265) و باران رحمت الهی بر آن نرم می بارد و زمینه به بار نشستن آن را مهیا می کند. (همان) از ظلمات سه گانه خلقت رهایی می یابد و به عالم نورانی ربوبیت عبودی وارد می شود (مائده 16) و هدایت خاص خداوندی را به سوی خود جلب و جذب می کند (مائده 15 و 16) و از مقام اطمینان و طمانینه نفس (فجر 27 و 28) بهره می گیرد.

تسلیم در برابر خدا ستون دیگر ایمان واقعی، تسلیم در برابر خداوند و فرمان های اوست. تسلیم به معنای سلام کردن، اعطای چیزی به کسی، گردن نهادن، راضی شدن به چیزی، اطاعت و انقیاد و فرمانبرداری و سرسپردگی است. کسی که در برابر خداوند، تسلیم است، نه تنها به ربوبیت مطلق خداوندی ایمان داشته بلکه آن را در عمل نشان می دهد و همه رفتارها و کردارهایش، بیانگر تسلیم و انقیاد است. خداوند در آیه 51 سوره توبه بیان می دارد که مومنان راستین، در اندیشه اجرای وظیفه و تسلیم بودن به مشیت خداوند هستند و هرگز در هیچ لحظه ای نسبت به مشیت و خواست الهی، واکنش منفی از خود نشان نمی دهند؛ زیرا تسلیم در برابر خداوند نشانگر علم و توجه شخص به حکمت الهی در همه امور ریز و درشت زندگی انسان و همه هستی از کلیات و جزئیات (بقره 208 و 209) و نیز توجه به بازگشت همه چیز به سوی خداوند است. (بقره 208 تا 210) کسانی در برابر خداوند، تسلیم محض هستند که به توحید محض و خالص ایمان داشته (حج 34) و ربوبیت الهی را به طور مطلق پذیرفته اند (بقره 131 و نیز انعام 71)

راه‌های تقویت ایمان

ميدانيم که سعادت جاودان بر پايه ايمان و عمل صالح استوار است و از اين رو، ايمان اصل و عمل صالح (تقوا) فرع به شمار مي‌رود و حتي مي‌توان يکي را (ايمان) علت ديگري (عمل صالح) دانست. ايمان ايمان چونان چشمه اي است که از دل مي‌جوشد و در جوارح جاري مي‌گردد و به شکل اعمال نيک ظاهر مي‌شود. از اين رو مي‌توان گفت ميوه تقوا را بايد از شاخه ايمان بر گرفت. ايمان که يک عمل اختياري قلب است ، مراتبي دارد و شدت و ضعف مي‌پذيرد. از اين رو ، بايد عوامل پيدايش ، تضعيف و تقويت آن را بشناسيم تا ايمان را در خود پديد آوريم و از آفات آن بپرهيزيم و در تقويت آن بکوشيم.

آفت ايمان

نخستين آفت ايمان، غفلت است ؛ زيرا ايمان يک فعل اختياري است و آدمي در فعل اختياري بايد دست به انتخاب زند و از ميان اطراف گوناگون يکي را برگزيند و اين مشروط به توجه به همه اطراف موضوع است. غفلت همين جا سر بر مي‌آورد و آدمي را از توجه به اطراف باز مي‌دارد و راه انتخاب صحيح را بر وي مي‌بندد. غرايز بر بسياري انسان‌ها حاکم مطلق است و توجه آنان را به راه‌ها و اهداف متعالي گنگ مي‌کند از اين رو قرآن کريم با لحن بسيار تندي از غافلان ياد کرده است : «بسياري از افراد جن و انس ، دل‌هايي دارند که با آن حقايق را نمي‌فهمند ، چشم‌هايي دارند که با آن‌ها نمي‌بينند و گوش‌هايي دارند که با آن‌ها نمي‌شنوند. اين افراد مانند چهارپايان و بلکه از ايشان پايين‌تر و پست‌ترند و اينان همان غفلت زدگانند.»
آري غفلت راه هاي شناخت و فهم حقايق را بر انسان مي‌بندد و استعدادهاي او را از کار مي‌اندازد و به همين خاطر انسان غافل از حيوان پست‌تر مي‌شود زيرا اگر حيوان بر درک و فهم قادر نيست ، معذور است. اما انسان با داشتن ابزار هاي معرفتي ، عذري براي توجيه غفلت خود ندارد. ايمان دل دادن و دل سپردن است و اين زماني ميسور است که تمام توجه دل به چيزي ديگر معطوف نباشد که در اين صورت دلي براي آدمي باقي نمانده که به حقيقت بسپارد. به همين دليل است که تذکر ، يادآوري و پندپذيري از حوادث درس آموز نيز ويژه کساني است که دلي داشته باشند
براي فراهم ساختن ايمان ، نخست بايد غفلت زدايي کرد ؛ يعني توجه کنيم که غير از ارضاي غرايز مادي و کسب لذت‌هاي ناپايدار ، حقايق ديگري نيز هست يا مي‌تواند باشد. پيامبران الهي با يادآور شدن پاره اي حقايق روشن که مورد غفلت قرار گرفته‌اند ، سعي در بيدار ساختن آدميان داشتند و از اين رو قرآن کريم کار آنان را ذکر و خود ايشان را مذکر مي‌خواند. البته غفلت مراتب دارد و برخي مراتب آن با برخي مراتب ايمان ـ که آن هم امري داراي مراتب است ـ جمع مي‌شود.

علم و ايمان گام دوم، علم آموزي
پس از زدودن غفلت و حصول توجه ، اين شک براي آدمي رخ مي‌نمايد که آيا آنچه پيامبران مي‌گويند حقيقت دارد. چاره اين ترديد در تحصيل علم است اما بسياري در اين مرحله ، به ظن و گمان بسنده مي‌کنند «حال آن که گمان ذره اي از حق بي نياز نمي‌سازد.» آري ، بسيارند کساني که «جز گمان را دنبال نمي‌کنند و جز تخمين نمي‌زنند.» قرآن کريم ، تأکيد دارد که پس از حصول شک ، آدمي جز علم را دنبال نکند و از آنچه بدان يقين ندارد پيروي ننمايد. پس انسان سعادت جو بايد در باب امور مهمي چون توحيد ، نبوت و معاد ، دامان دليل و برهان را گيرد تا به علم و يقين دست يابد. علم زمينه ساز ايمان و شرط لازم براي آن است ؛ از همين رو است که «از ميان بندگان خدا ، تنها عالمانند که خشيت خدا دارند. » و مي‌دانيم که خشيت از آثار ايمان است. علم با همه اهميتي که در گسترش ايمان دارد ، علت تامه آن نيست ، زيرا هميشه علم به ايمان نمي انجامد ، بلکه پس از علم يافتن به وجود خدا ، معاد و حقانيت پيامبر ، انسان مختار است که ايمان بياورد يا نياورد. چنين نيست که پس از علم ، حصول ايمان به قهر و جبر ، حتمي باشد ، اگر ايمان را پذيرش و التزام عملي به يک حقيقت بدانيم ، از مقوله فهميدن و دانستن نيست هر چند فهم و دانش ، زمينه گستر ايمان است. پس از زدودن غفلت و حصول توجه ، اين شک براي آدمي رخ مي‌نمايد که آيا آنچه پيامبران مي‌گويند حقيقت دارد. چاره اين ترديد در تحصيل علم است اما بسياري در اين مرحله ، به ظن و گمان بسنده مي‌کنند،حال آن که گمان ذره اي از حق بي نياز نمي‌سازد

گام سوم، تعلق ستيزي
دل سپردن به غير ، مانع تأثير علم است. علت اين که گاهي آدمي به چيزي علم دارد ، اما بدان ايمان نمي‌آورد آن است که پيش از آن ، دل در گرو چيز ديگري نهاده است. علم به ذهن مربوط است و ايمان کار دل است. ايمان دل دادن و دل سپردن است و اين زماني ميسور است که تمام توجه دل به چيزي ديگر معطوف نباشد که در اين صورت دلي براي آدمي باقي نمانده که به حقيقت بسپارد. به همين دليل است که تذکر ، يادآوري و پندپذيري از حوادث درس آموز نيز ويژه کساني است که دلي داشته باشند. نيز از همين رو است که فرعونيان وقتي با آيات روشن الهي رو به رو شدندآن‌ها را انکار کردند، در حالي که به آن يقين داشتند.بنابراين، ايمان و تحصيل آن، فرآورده ضرورت‌هاي زير است :ـ زدودن غفلت ـ به دست آوردن شناخت و معرفت درباره مبدأ و معاد ـ فراهم ساختن شرايط رواني براي پذيرش حق، و به ديگر سخن، انگيزش ميل فطري خويش به ايمان.

احساس بي‌ نيازي از خدا آغاز ورود در ورطه جهالت است

خداوند به انسان‌هاي ظالم مهلت مي‌دهد ولي دست از سر آنان بر نمي‌دارد و در قيامت آنان را مؤاخذه خواهد کرد. بر اساس يکي از آيات ، انسان وقتي احساس بي نيازي مي کند دست به طغيان و نافرماني خداوند مي زند. فرعون و نمرود نمونه انسان هاي طغيانگري هستند که تصور مي کردند مکنت و مقامي دارند اما وقتي در آستانه نابودي قرار گرفتند از روي ترس به خدا ايمان آوردند و اين ايمان پذيرفتني نيست.نبايد هيچ وقت خود را بي نياز از خدا بدانيم زيرا احساس بي‌ نيازي آغاز ورود در ورطه جهالت و گمراهي است. روز قيامت انسان ‌ها بايد پاسخگوي اعمال خود باشند و خداوند هم ممکن است به فرد و افرادي مهلت بدهد اما هيچ گاه ظالمان را رها نمي‌کند و در روز قيامت از آنان مؤاخذه خواهد کرد همان طور که در نهج البلاغه هم بر اين موضوع تأکيد شده است. بالاترين افتخار انسان مقام عبوديت است پيامبر(ص) روزي در مسجد در حال نماز بود که ابوجهل به قصد درگيري وارد مسجد شد و همين که خواست به ايشان تعرض کند هاله ‌اي از آتش او را فرا گرفت و او از اين کار دست کشيد. در آيات پاياني سوره علق اين نکته است که چرا منافقان و کافران با اينکه چنين چيزهايي را مي بينند اما باز هم مانع پيامبر(ص) و مؤمنان براي اداي تکاليف الهي خود مي شوند ، در اين آيات بر اين نکته تأکيد شده است که مگر گناهکاران نمي‌دانند خداوند، تمام اعمال آنان را مي‌بيند و هيچ امري نيست که از ديد او مخفي بماند؟

نقش ايمان و تقوا در جلوگيري از گمراهي
از آن جايي كه راه هدايت در ذات انسان باز است و فطرت و عقل و قلب آدمي به سوي كمال گرايش دارد، لذا بايد به گونه اي عمل كند كه اين راه، همچنان باز باشد و اجازه ندهد تا وسوسه هاي شيطاني اندك اندك راه را بر او ببندد و راه ضلالت را بر او بگشايد. از اين رو خداوند در آيات 20 و 21سبا، ايمان را مهمترين مانع پيروي انسان از شيطان و بازدارنده از گمراهي معرفي مي كند، چرا كه ايمان، عامل استواري روح كمال طلب انسان و عامل ثبات قدم در دنيا و آخرت و مصونيت يابي از وسوسه هاي ابليسي و گمراهي است. (ابراهيم 27) ايمان موجب مي شود تا آدمي نسبت به حقيقت هستي شناختي كامل يابد و بر پايه حكمت و فلسفه آفرينش زندگي خود را سامان دهد و مراقب كارها و رفتارهاي خويش باشد. (مائده 105)
تقوا نيز عامل توجه آدمي به خداوند و مصونيت وي از وسوسه هاي گمراه كننده شياطين مي شود. (اعراف 201 و 202) به اين معنا كه تقوا، هم موجب مي شود تا آدمي همچنان در مسير كمالات خواهي فطرت و عقل باشد و از نقص و پليدي گريزان گردد و هم اجازه ندهد تا ابليس با وسوسه هاي خويش او را به سمت واگرايي از كمالات سوق دهد.البته در مسئله حركت در مسير الهي و دوري از گمراهي، هرگز نبايد از رحمت الهي (نساء 113) و فضل خداوندي (همان) غافل بود. به سخن ديگر، انسان مي بايست به اين نكته باور داشته باشد كه همواره تحت ربوبيت الهي است و اين خداوند است كه در حقيقت بقاي حركت در مسير فطرت و عقل را تضمين مي كند و او را از وسوسه ها و دسيسه هاي ابليس و زياده خواهي هاي نفس نگه مي دارد.

چنين توجهي به معناي باور به ربوبيت الهي و ضامن اصلي ايجادي و بقايي حركت در مسير توحيد و هدايت است. در اين ميان انسان بايد تلاش هايي داشته باشد تا عنايت و فضل الهي به او دوچندان شود. بنابراين افزون بر ايمان فطري و عنايت الهي مي بايست به اموري تمسك جويد كه تقواي ذاتي و فطري انسان را تقويت كرده و عنايت خداوندي را افزايش دهد. اين جاست كه ذكر خداوند (اعراف 201 و 202)، پايبندي به آموزه هاي الهي كه در قالب صراط مستقيم دين (حمد 6 و 7) و تعاليم وحياني قرآن (مائده 104 و 105 و نيز يونس108) ارايه شده، موجب مي شود تا اين فطرت، همچنان باقي بماند و سلامت عقل و قلب به او در تشخيص حق از باطل ياري رساند و گام هاي درستي در مسير كمالي شدن خود بردارد. در اين ميان افزايش روحيه تسليم و حق پذيري (روم 53) و اخلاص در عبوديت و خالص شدن براي او، موجب مي شود تا بيش از پيش ملتزم به معارف الهي (اعراف 175 و طه 120 و 123)، اطاعت از آموزه هاي پيامبران (طه 83 و 85) باشد و گام در راه پذيرش ولايت مطلق خداوند بردارد (اعراف 30) و خداوند نيز به سبب همين اطاعت و ولايت پذيري، راه عبوديت را بيش از پيش به روي وي بگشايد و احكام الهي را روشن تر از گذشته به او بنماياند (نساء 176) و هدايت او را خود به دست گيرد.
به سخن ديگر، هر چه انسان در مسير تقواي عقلاني و فطري گام بردارد، درهاي معرفت بيشتري به سوي وي گشوده مي شود؛ چرا كه داشتن تقواي عقلاني و فطري نخستين شرط براي هدايت پذيري است (بقره، آيات نخست) و پس از آنكه اين تقواي فطري به تقواي كامل يعني عمل به آموزه هاي وحياني كلي تبديل شد، دريچه معرفت به سوي وي گشوده مي شود و هر چه بيشتر به اين احكام و آموزه هاي وحياني عمل كند، درهاي تازه براي او باز مي شود. اين گونه است كه در مسير عبوديت مطلق قرار مي گيرد و به عنوان عبدالله، از هرگونه وسوسه ها در امان و عصمت قرار مي گيرد. (حجر 39 تا 42 اسراء 61 تا 65) اگر بزرگان كامل و واصل در عرصه عبوديت ربوبي همواره سخن از عمل به علم مي كنند، از اين روست كه عمل به هر علمي، دريچه اي به سوي معرفت بزرگ تر باز مي كند. بنابراين نتيجه علم اجمالي با عمل، علم تفصيلي خواهد بود كه عمل به علم تفصيلي موجب مي شود تا علم كامل تري به دست آيد.به سخن ديگر، عمل به علم اليقين، موجب مي شود تا عين اليقين حاصل آيد و با عمل به عين اليقين، انسان به حق اليقين برسد كه برتر از آن، دانشي و معرفتي نيست، چنان كه عمل به حق اليقين همان عبوديت مطلقي است كه باطن و گوهر آن ربوبيت آدمي بر ماسوي الله است.

زماني كه انسان به مقام عبوديت مطلق ربوبي رسيد، چون خداوند اخلاص او را خالص مي گرداند از مقام مخلِصين يعني اخلاص دارندگان به مقام مخلَصين يعني خالص شدگان مي رسد كه ديگر هيچ وسوسه دروني و بيروني بر آن كارساز نيست. (ص 82 و 83 و آيات پيش)بنابراين، خداوند در مرحله نخست با عنايت و فضل آغازين خود كه همان رحمت رحماني است، در فطرت و عقل بشر، تقواي عقلاني و فطري را گذاشته است كه قدرت تشخيص ابتدايي را فراهم مي آورد. اگر انسان به همين تشخيص ابتدايي عمل كند، به معرفت هدايتي الهي از طريق آموزه هاي وحياني دست مي يابد و چون به اين معرفت هدايتي و آموزه هاي وحياني عمل كند و در كار خويش اخلاص داشته باشد، به فضل و عنايت رحيمي الهي مي رسد و خداوند او را خالص مي گرداند كه در اين صورت ديگر در دژي وارد مي شود كه هيچ چيزي او را آسيب نمي رساند. اينجاست كه گمراهي ديگر براي خالص شده الهي معنا و مفهومي ندارد، چرا كه در مقام عصمت الهي قرار دارد و عاصم او خداوند است كه برتر از او نگه دارنده و حافظي نيست.

به آنچه مي دانيد عمل كنيد  آيت الله بهجت ضرورت عمل به دانسته ها و ترك معصيت و رسيدن به يقين خداوند توفيق بدهد به اينكه هر چه مي دانيم عمل نماييم؛ اگر عمل كرديم به آنچه كه مي دانيم و زير پا نگذاشتيم و چشممان را نپوشانديم [كار درست مي شود]؛ ولي اگر چشم را پوشانديم و [مثلاً] دست روي چشم بگذاريم، قسم مي خوريم كه الآن روز را نمي بينيم!! راست هم هست، دروغ نيست. تا كسي دستش را جلوي چشمش گذاشته روز و شب را نمي بيند، هيچ چيز ديگر را هم نمي بيند. عمل نكردن به معلومات هم همينطور است.

تبديل مجهولات به معلومات
« من عمل بما علم أورثه الله علم ما لا يعلم » هر كسي به معلوماتش عمل كند، خداوند مجهولاتش را معلومات مي كند به همان دليلي كه همين معلوماتي را كه فعلاً دارد، در زمان صباوت و طفوليت نداشت. همين معلومات را خداوند به تدريج به او ياد داد؛ پس به طور حتم اگر كسي معلوماتش را زير پاي خودش نگذاشت، بگو برو راحت باش، ديگر خاطرت جمع باشد. سر وقتش به آنچه كه محتاجي، عالم مي شوي. بلكه از اين هم بالاتر در روايت هست: « من عمل بما علم كفي ما لم يعلم » ديگر به او مي گويد موقوف؛ اي كسي كه عمل مي كني به معلومات، در فكر چيز ديگر نشو، بقيه امور با آنهاست. همانهائي كه همين مقدار را به شما اعلام كرده اند، زيادي بر اين مقدار را هم، آنها اعلام مي كنند. تو ديگر در فكر نباش، يعني غصه اش را نخور. تا به حال كسي هست كه بگويد من تا به حال پاي وعظ هيچ واعظي ننشسته ام، از هيچ ناصحي چيزي نشنيده ام، دروغ مي گويد، بلي دروغ است اين مطلب. خوب شنيدي، آيا عمل كردي يا نكردي؛ اگر عمل كرده بودي، حالا روشن بودي، چرا؟ به جهت اينكه خودشان با همان عمل كردن شما، مجهولات را بر شما اعلام مي كنند، خاطرتان جمع باشد.

اما اگر عمل نكردي و مي خواهي همه اش بشنوي و بشنوي، بشنوي، كي عمل مي كني؟ بعد از اينكه پرده برداشته شد آن وقت مي خواهي عمل بكني، پس بايد بدانيم اگر نصايح را زير پا گذاشتيم، نصيحت حالا و موعظه حالا را هم زير پا مي گذاريم، و اگر زير پا گذاشتيم، خاطر جمع باشيم خبري نيست چرا؟ چون براي بازي كه ياد نمي دهند!! براي اينكه بنويسي و بگذاري كنار، ياد نمي دهند؛ مثل اينكه نسخه از طبيب گرفتيم، گذاشتيم توي جيب بغل؛ ديگر كار نداريم براي اينكه توي جيب بغل ما باشد. نسخه از طبيب گرفتيم چقدر خرج كرديم پول داديم و تا نسخه گرفتيم، نه بايد عمل كني. اگر عمل كرديم ديگر روشنيم- اين نصايح و مواعظ كه شده اگر عمل شده بود، الآن روشن بوديم- آن سؤالها و آن درسها با كارمان هيچ منافاتي ندارد، مثل اينكه بخواهيم دواي اين مرض را با ورق زدن كتاب پيدا بكنيم.

ترك معصيت ،همان عبوديت است
پس قهراً بايد بدانيم كه خودمان استاد خودمانيم، معلوماتمان را بياييم نگاه كنيم، مبادا زير پا مانده باشد. محال است كه عبوديت باشد، ترك معصيت باشد، با اين فرض، انسان بيچاره باشد و نداند چه بكند چه نكند، محال است: « ما خلقت الجن و الانس لا ليعبدون» براي اينكه عبوديت ترك معصيت است در اعتقاد و در عمل؛ پس اگر كسي گفت: نمي دانم، متوقفم؛ چون از اين كارها خيلي كرده؛ معلومات را گذاشته زير پا و مي گويد: نمي دانم. آيا كسي هست به من صدقه بدهد؟ راهنمايي بكند بابا اين همه راهنماييها كه شد... حساب كردي. پس قهراًكونوا دعاه لي الله بغير السنتكم با عملتان دعوت به سوي خدا بكنيد، نه با زباني كه آيا عمل بكني يا نكني. خود آن كسي كه مي گويد، معلوم نيست عمل بكند يا نكند فضلاً از آن كسي كه مي شنود. به آن كساني كه اعتقاد داريد، به عملشان نگاه كنيد، از عملشان سر مشق بگيريد.
همين دعوت است، با كسي نشست و بر خاست بكنيد كه همين كه او را ديديد، به ياد خدا بيفتيد، به ياد طاعت خدا بيفتيد، نه با كساني كه در فكر معاصي هستند و انسان را از ياد خدا باز مي دارند. پس بدانيد گير، سر خودمان است والا كار ما درست است، بلكه انسان متأمل، انسان عاقل، بد كارها را مي فهمد. نگاه مي كند امروز، فردا، پس فردا، چطور شكست مي خورند و هلاك مي شوند، پس معلوم مي شود بدي، هلاكت مي آورد. از بي ادبها هم آدم مي تواند ادب را ياد بگيرد، فضلاً از با ادبها؛ پس انسانها دو قسمت مي شوند: «متيقن» و «غير متيقن»؛ يقين دار مي رود تا به آخر به سوي يقين به شرط اينكه پايش را از يقينيات، از گليم يقينيات، زيادتر دراز نكند و يقينيات را غير يقين نداند- با يقين راه برود، با غير يقين توقف كند تا به يقين تبديل شود و احتياط بكند تا يقين بشود.

ضرورت ثبات در يقين
پس قهراً اشكال در كارهاي ما زياد است از جمله همين است كه ما با اينكه يقين داريم بي يقينيم، با يقينيم اما چنان يقين را كالعدمش كرده ايم كه گويي يقيني نداريم و لا اگر با يقين معامله يقين مي كرديم، با لا يقين معامله يقين مي كرديم، راحت بوديم. ولو يقين داشتيم به اينكه شهيد مي شويم نه مگر شهيد شدن چي است؟ شهيد شدن شكست خوردن است؟ نه سيد الشهداء عليه السلام شكست نخورد، غالب شد، حالا هم غالب است پيش اهل بصيرت. يك زماني هم خواهد آمد كه نوع مردم، يقين پيدا خواهند كرد كه چه راه خلافي بود ما رفتيم، راه بدي بود ما رفتيم؛ هفتاد و چند سال با شيوعيت [ كمونيستي ] زندگي كردند، بر ضد دين تبليغات كردند، كارها [ كردند] كشتند هر كه را كه با خودشان مي گفتند مخالف است، بعد فهميدند نه بابا آخرش چاه هلاكت است، آخرش هيچي است. اين درندگي و توحش از اين است كه از همان روز اول خدا را فراموش كردند. خاطرتان جمع باشد، اينهاي ديگر هم، اينهاي ديگري كه حالا هستند با آن همه تشخصاتي كه دارند، آخرش پشيمان مي شوند؛ اما يك روزي كه پشيماني هم شايد به حالشان فايده ندارد. آخرش محال است اين خانه هاي كاغذي، بقا، دوام و ثبات داشته باشد.

با اين بادها، با اين بادهاي مخالف، محال است اينها بقاء داشته باشند. همچنين بقايشان را كه مي بينيد چيست، درنده ها هم اين بقا را دارند. شب و روز مشغول فكر در اين هستند كه طرف را چه جوري هلاك بكنند. به دين كسي هم كار ندارند، مگر آن مقداري كه مقدمه رياست خودشان و توسعه ملك خودشان است مقدميت دارد لفظ دين. اگر دين را بتوانند يك جوري بكنند كه موافق با مقاصد سياسي خودشان باشد همه شان متدين مي شوند، همه شان مي روند تو كنيسه، همه شان مي روند عبادت مي كنند؛ بله خيلي خيلي متعبد مي شوند . مقصود، خاطرتان جمع باشد يقين داشته باشيد، آن فردا را «سلمان» مي ديد، چون يقين داشت و لذا گفت به اينكه سيد شباب اهل الجنه را كه حالا ببينيد سالهاي بعد اين قضيه واقع خواهد شد اگر ديديد خوشحاليتان بيشتر است- همين را مي گويند سيدالشهداء به ياد «زهير» آورد كه از جنگي بر گشته بود خوشحال- غنائمشان زياد شده بود، فرمود اگر ديديد، اگر ادراك كرديد سيد شباب اهل الجنه « لكنتم اشّد فرحاً ». مقصود، افراد روي زمين دو قسمند: متيقن و غير متيقن. متيقن سر فراز است و خدا مي داند چه مقام عالي دارد. آيا هنوز آن مقام براي »سلمان« باقي است يا بالاتر رفته؟ در فكر قول و مقال نباشيم، در فكر عمل باشيم. اگر در فكر عمل به معلومات باشيم ديگر خاطر جمع باشيم به اين كه شكست نخواهيم خورد روز به روز روشن تر مي شويم.

ای مومنان سستی و غمگینی چرا؟ شما برترید

این احساس ناپسند سستی و تنبلی موجب می شود که انسان در مقابل دشمن خود را پست و زبون ببیند و تسلیم مطامع آنان شود: ولا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنین(آل عمران139)و هرگز [ در برابر دشمن] سست نشوید و غمگین مباشید که شما برترید، اگر مومن [واقعی ]باشید .اساساً سستی و تنبلی، که امروزه از آن به بی اعتمادی به نفس و باور نداشتن خود و افسردگی تعبیر می شود، در همه جا مذموم است و در مقابل دشمن مذموم تر؛ زیرا اسلام دین عمل و حرکت و امید است و با این که نیت و ایمان، که هر دو از امور مهم قلبی است ، اساس و ریشه ی انسان مومن به حساب می آید ؛ تا آن ایمان و نیت به عمل در نیاید و انسان را به کوشش و تلاش نیندازد، هیچ بهره ای ندارد. این احساس ناپسند سستی و تنبلی موجب می شود که انسان در مقابل دشمن خود را پست و زبون ببیند و تسلیم مطامع آنان شود. از این رو قرآن در آیات متعدد مومنان را عزتمند وپیروز میدان های دنیا و آخرت معرفی کرده است و آنان را به نیروی عظیم ایمان به خدا ، که منشعب از قدرت لایزال الهی است ، توجه داده است؛ و فرموده است اگر به مقتضای ایمان خود عمل کنید، در همه ی معرکه ها سر بلند و عزیزید. در غدیر نیز، بعد از اعلان رسمی ولایت و جانشینی امیر المومنین علیه السلام آیه نازل شد که امروز کفار از دین شما مایوس شدند . پس دیگر از هیچ دشمن خارجی نهراسید بلکه از من (خدا ) بترسید که مبادا بر اساس ایمانتان عمل نکنید و از راه خدا فاصله گیرید.( مائده3)

لذت در ایمان ؛عبادت ؛ عزاداری ؛  مطالعه  ؛ تحقیق ؛ حلال ؛ احترام ؛ عدالت   ؛بخشش ؛ جهاد ؛

اگر لذت را فهمیدیم و فهماندیم . بهره بردیم و صادر کردیم ، کاری بزرگ کرده ایم . این که انسان بعد از نماز احساس لذت نکند بایستی دنبال این باشد که چه چیزی مانع شده . این که  برخی از جوانان علاقه ای در اقامه نماز ندارد ، لذت آنرا کشف نکرده است . اگر بعد از نماز خود را بدهکار خدا ندانستی  دچار عجب و خود پسندی هستی. ولی اگر از این که لذتی را نچشیده ای ناراحتی و ترا زجر میدهد ، امیدوار باش و تلاش کن که به آن لذت برسی . اگر کسی غرق در لذت دنیوی ( مادی ) است و توانست ترک کند و مقاومت  کند بهره ای  از لذت  ایمان برده . و بایستی  امیدوار   باشد. امام صادق  (ع)  در جواب منصور  دوانقی  که می پرسد :چرا یارانت و سادات شما مبارزات خود را نمی توانند پنهان کنند ؟ میفرمایند :حلاوت و لذت ایمان و جهاد  آنان عامل مخفی نگه نداشتن مبارزاتشان می باشد . لذت حرام موقتی و زود  گذر و پشیمانی  و ندامت  است  و عذاب   وجدان  در پیش دارد  ،  ولی لذت حلال مداوم وباعث تقویت ایمان و .... است

این که غربیها  از شهادت و عدالت و مبارزه و ..... احساسی ندارند لذت  آنرا درک نکرده اند  ،  افرادی که در راهپیمائی ها در سرزمین های دور، در بی عدالتی ها بی تفاوت نیستند و کشتار مردم آن ها را  آزرده خاطر می کند و اعتراض می کنند، لذت ایمان در وجودشان وجود دارد  و  مومن هستند . خداوند حلاوت وشیرینی  و لذت  در عبادت  و ایمان  ؛ عزاداری ؛  مطالعه  ؛ تحقیق ؛ حلال ؛ احترام ؛ عدالت   ؛.....را به  ما  بچشاند .انشاءالله

عزّت در پرتو اعتقاد به حق و عمل صالح

من كان يريد العزّة فللّه العزّة جميعا إ ليه يصعد الكلم الطّيّب و العمل الصّالح يرفعه وجه اتصال صدر آيه ى شريفه اين است كه مشركان قريش آلهه ى خود را وسيله ى عزّت و شرافت و شوكت خود مى دانستند، چنانچه قرآن كريم مى فرمايد: و اتّخذوا من دون اللّه ءالهة ليكونوا لهم عزّا از اين رو خداوند اين طالبان عزّت را به سوى خودش دعوت كرد و به آن ها خاطرنشان ساخت كه همه ى عزت از خداست و در توضيح آن چنين فرمود: توحيد و يگانه پرستى به سوى او صعود مى كند و عمل صالح هم آن را در صعودش كمك مى كند، در نتيجه انسان به خدا نزديك مى شود و بر اثر نزديك شدن ، از منبع عزت كسب عزت مى كند.
عزّت مؤ من در پرتو ايمان و للّه العزّة ولرسوله و للمؤ منين امام صادق ع مى فرمايد: خداوند تمام امور مؤ من را به او واگذار كرده ، اما به او اجازه ى ذليل كردن خودش را نداده است . زيرا خداوند مى فرمايد: عزت براى خدا و پيامبر و مؤ منان است . بنا بر اين ، سزاوار است كه مؤ من عزيز باشد و ذلت به خود راه ندهد و عزت مؤ من در پرتو ايمان و اسلام اوست .
خداوند، عزّت بخش مؤ منان
هر عزت و عظمتى در گرو امداد الهى است و بشر با صرف نظر از يارى خداوند، جز فقر و ذلت سرمايه ى ديگرى ندارد. مؤ منان هم با قطع نظر از عنايات الهى ، مردمى ضعيف و ذليلند. بنا بر اين ميان نسبت دادن ذلت به مؤ منان در جنگو لقد نصركم اللّه ببدر و اءنتم اءذلّة و آياتى چونو للّه العزّة و لرسوله و للمؤ منين منافاتى نيست. زيرا عزت مؤ منان هم وابسته به عزت پروردگار است و خداوند مى فرمايد: فللّه العزّة جميعا افزون بر آن ، برخورد مؤمنان با مشركان در جنگ بدر، نشانه ى آن است كه نسبت ذلت به اهل ايمان ، نسبى است و با توجه به قدرت و عظمتى است كه مشركان از نظر تجهيزات جنگى داشته اند و اسناد دادن ذلت نسبى به كسانى كه عزيز و محترمند، مانعى ندارد. چون خداوند در قرآن به كسانى نسبت ذلت داده است كه خودش آن ها را مى ستايد؛ فسوف ياءتى اللّه بقوم يحبّهم و يحبّونه اءذلّة على المؤ منين
عزّت واقعى و خيالى
عزت بر دو قسم است : عزت خيالى كه از غير خداوند درخواست مى شود؛ اءيبتغون عندهم العزّة و عزت واقعى كه خود بر دو قسم است : عزت فردى و عزت اجتماعى . عزّت فردى ؛ عزّت فردى در پرتو ايمان و عمل صالح و بندگى خدا و ترك معصيت تحقق مى يابد؛ من كان يريد العزّة فللّه العزّة جميعا إ ليه يصعد الكلم الطّيّب و العمل الصّالح يرفعه على ع در اين زمينه مى فرمايد: الهى كفى بى عزّا اءن اءكون لك عبدا، همچنين امام مجتبى ع مى فرمايد: من اءراد عزّا بلا عشيرة و غنى بلا مال و هيبة بلا سلطان فلينتقل عن ذلّ معصية اللّه الى عزّ طاعته . عزّت اجتماعى ؛ عزّت اجتماعى مردم در صورتى است كه جامعه ى اسلامى در پرتو امامت معصوم زندگى كند؛ إ نّ الا مامة زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدّنيا و عزّ المؤ منين .

جامعه ايماني، گذر تا مرز ايثار
دراين جوامع ايماني، همكاري ها تا مرز همدلي ها و همدردي ها بالا مي رود و فراتر از عدالت، احسان است كه روابط اجتماعي ميان افراد جامعه ايماني را تنظيم مي كند و برادر ايماني جايگزين عضويت اجتماعي مي شود و انسان ها تا حد ايثار و گذشت بالا مي روند و از حق عادلانه خويش مي گذرند تا ديگر برادران ايماني از نصيب و بهره اي بيش تر برخوردار شوند؛ در جوامع ايماني و امت اسلامي كف روابط بايد احسان و سقف آن ايثار و گذشت باشد؛ به گونه اي كه ديگران حتي اسيران از دشمنان را بر خود مقدم دارند و در حق ايشان ايثار كنند. چنان كه اهل بيت(ع) در اوج قرار گرفتند و حتي به اسيراني از دشمنان خود ايثار كردند. خداوند در آيات 8 و 9 سوره دهر درباره ايثارگري اهل بيت(ع) به عنوان سرمشق و الگوي جامعه ايماني مي فرمايدو يطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و اسيرا ¤ انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لاشكورا؛ طعام خود را با ميل و اشتهايي كه بدان دارند (و براساس محبت الهي)، به مسكين و يتيم و اسير مي خورانند (و مي گويند) ما به خاطر خدايمان شما را اطعام مي كنيم و از شما پاداشي نمي خواهيم و در انتظار تشكر و سپاسي هم نمي مانيم. خداوند در آيه 9 حشر نيز وضعيت مومنان را اين گونه تشريح و تبيين مي كند و يوثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصه آنان تهيدستان را بر خودشان مقدم مي دارند، اگر چه نياز سخت به آن غذا و يا نعمت داشته باشند. بنابراين، جامعه ايماني فراتر از عدالت و احسان بر مدار ايثار مي گردد؛ هرچند كه چنين كاري براي توده هاي مردم سخت است ولي لازم است كه دست كم كف جامعه انساني يعني عدالت و كف جامعه ايماني يعني احسان را مراعات كنند.

تفاوت ايمان و اعتقاد

 چرا برخي انسان ها به رغم اين كه خيلي خوب براهين اثبات صانع و ادله مباحث اخلاقي را عنوان مي كنند، اما در مقام عمل به آن ارزش هاي نظري التزام ندارند؟  به طور كلي مقام فكر و انديشه و نظر و مقام عمل و سلوك رفتاري دو ساحت جداگانه و متمايز از يكديگرند. مقام فكر و انديشه و نظر در اعتقادات يك فرد تجلي پيدا مي كند و مقام عمل و سلوك رفتاري در ايمان انسان ها ظهور دارد. مادامي كه فكر و انديشه و استدلال هاي عقلاني و عقلايي در قالب تصورات و تصديقات و براهين عقلي باقي بماند و به دل و قلب انسان رسوخ نكند و تبديل به باور قلبي نگردد مقام عمل و رفتار مي تواند از آن منفك گردد ولي اگر براهين عقلي به باور قلبي و ايمان تبديل گردد، عمل و سلوك رفتاري متناسب با آن، همراه و غيرقابل تفكيك از مباحث نظري خواهد آمد.
در اين رابطه حضرت آيت الله شيخ مجتبي تهراني در كتاب سلوك عاشورايي منزل سوم صفحه 27 به شايستگي حق مطلب را ادا كرده و چنين مي فرمايند: ايمان عبارت از يك تعلق قلبي است. زهد «عدم تعلق» بود، اما ايمان «تعلق» و دلبستگي است. دلبستگي به چه؟ دلبستگي به خدا. هركس دلبسته به خدا شد، او مؤمن است. در بحث ايمان، بين ايمان و اعتقاد فرق گذاشتم و آن فرق اين است كه در اصول اعتقادي كه برهاني است، ممكن است شخص خودش هم براهيني اقامه كند، اما اثري روي دل خودش نگذاشته باشد. اينجا است كه ايمان و اعتقاد با هم افتراق پيدا مي كنند.
در خود آيات قرآن كريم هم مي فرمايد: «قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان في قلوبكم» اعراب (به پيامبر(ص)) گفتند: ما به تو ايمان آورديم. (به آنها) بگو شما ايمان نياورديد و بايد بگوييد اسلام آورديم زيرا هنوز ايمان در دلهاي شما وارد نشده است. (حجرات-14). ايمان مربوط به بعد قلبي است، اما اعتقادات مربوط به بعد عقلي. اينها دو بعد وجودي در انسان است. يكي كار قلب است و ديگري كار عقل. اگر عقل من كار خودش را انجام داد و بازده آن روي قلبم اثر گذاشت و دلبستگي به محصول كار عقلي ام پيدا كردم، اين مي شود «ايمان» وگرنه اگر عقل استدلال هايش را هم بكند ولي هيچ اثري نداشته باشد، اين شخص مؤمن نيست. عملا در عالم خارج هم مي بينيم كه چنين كسي برخلاف آنچه عقلش مي گويد عمل مي كند. از اين گونه افراد بسيار داريم. بنابراين، ايمان امري است در ارتباط با اشرف ابعاد وجودي انسان كه بعد قلبي او است. ايمان دلبستگي است، آن هم دلبستگي به خدا، وگرنه ممكن است كسي ايمان به «پول» داشته باشد! ايمان به پول هم نوعي دلبستگي است. به طور كلي ايمان، دلبستگي است. اما در اينجا منظورمان از «ايمان» دلبستگي به خداست. مؤمن هم كه مي گوييم مرادمان دلبسته خدا است، و اين اختصاصي هم به اسلام ندارد.

رابطه تهمت و ايمان

تهمت و اتهام زني آن است كه انسان براساس جهل و يا گمان، صفت يا عملي را به ديگري نسبت دهد. البته تهمت را بيشتر درباره عمل به كار مي برند و مي گويند به فلاني درباره انجام فلان كار تهمت زده اند. زماني اين اصطلاح به كار مي رود كه كاري كه به شخص نسبت داده مي شود، زشت ، بد جرم يا گناه باشد؛ يعني كارهايي كه عقل و عقلاء و شريعت و قانون آن را نمي پسندد و آن را منكر و زشت مي داند. ريشه اتهام زني يا در جهالت شخص يا در دشمني و حسادت شخص نهفته است. كسي كه ديگري را به زنا و دزدي و يا هركار زشت و بدي متهم مي كند، يا به سبب جهالت و ناداني چنين كاري را مي كند يا اينكه مصلحت و منفعتي دراين اتهام زني براي خود تصور مي كند. متهم كننده مي كوشد كه شخصي را از گردونه حذف كند و اعتبار او را خدشه دار سازد يا مي خواهد با اتهام زني او را مجازات و تنبيه كند و حتي به زندان افكند يا موجبات قتل و كشتن او را فراهم آورد. مثلاً وقتي اتهام زنا يا قتل را به مرد و زني نسبت مي دهد، گاه مي خواهد با اين اتهام عرض و آبروي او را ببرد يا زمينه كشتن او را به طريقي فراهم آورد.
حسادت، ريشه اتهام زني
اگر متهم كننده از روي جهالت، اتهام زني كرده باشد مي شود او را با آگاه سازي از اين رفتار دور كرد؛ ولي ريشه بسياري از اتهام زني ها حسادت ها و دشمني هاست؛ از اين رو نمي توان اميد داشت كه با برخوردهاي منطقي جلوي اين رفتار زشت متهم كننده را گرفت. كسي كه از روي حسادت يا دشمني اتهام را وارد مي كند، درصدد اين است كه شخص را از جايگاه واقعي و طبيعي خود ساقط كند و جان و مال و عرض او را در خطر قرار دهد. منافع و مصلحت هاي فردي و گروهي و حزبي در بسياري از موارد عامل اتهام زني است. از اين رو در ميان نزديكان و رقبا اتهام زني افزايش مي يابد. البته گاه اصطلاح اتهام در دادگاه مطرح مي شود كه براساس اسناد و مداركي است كه هنوز اثبات نشده و قطعيت نيافته است؛ چنين اتهام زني در دادگاه كه از سوي اشخاص يا دادستان انجام مي گيرد، چون مبتني بر يك سري اسناد و مدارك ظني معتبر يا غير معتبر يا حتي قطعي غير اثبات شده درمراجع ذي الصلاح است، اشكالي ندارد؛ چرا كه اين اتهام زني همراه با مدرك و شواهد براي اثبات جرم و بزه يا گناه است و هدف از آن تطهير جامعه از رفتارهاي نابهنجار و ضد قانوني و زشت است.
اما آنچه در اينجا مورد بحث ماست اتهاماتي است كه درجامعه از طريق جلسات عمومي و رسانه هاي همگاني يا حتي جلسات خصوصي مطرح مي شود و به قصد تضعيف جايگاه اشخاص و حذف شخصيتي و حتي فيزيكي انجام مي گيرد و داراي دو خصوصيت است: نخست اينكه اتهام مبتني بر ادله و شواهد معتبر ظني و علمي و قطعي نيست؛ دوم اينكه در مراجع داراي صلاحيت براي احقاق حق و يا دفع مفسده اي انجام نمي گيرد؛ بلكه اتهام هايي واهي و خيالي مبتني بر دروغ و كذب يا توهم و يا شواهد غيرمعتبر ظني يا با خاستگاه منفعت و مصلحت شخصي يا جمعي است كه جهت آبروريزي و تضعيف يا حذف فيزيكي شخص انجام مي گيرد. چنين اتهام زني در اسلام، هم گناه و هم در برخي موارد جرم است و در صورتي كه شخص عليه اتهام زننده شكايت كند مجازات را به همراه خواهد داشت. در كاربردهاي عربي واژه افتراء به معناي تهمت مذموم به كار مي رود. افترا بر وزن افتعال از واژه فري گرفته شده و در لغت به معناي جعل و ساختن دروغ است. (لسان العرب، ابن منظور، ذيل واژه فري) افتراءزننده با نسبت دادن سخن يا فعل ناحق يا صفت نادرست به ديگري بر آن است تا مقاصد زشت و نادرست خود را برآورده ساخته و تحقق بخشد؛ هر چند اين نسبت دادن برخاسته از اعتقاد افترازننده و از روي جهالت حتي جهل مركب نه بسيط باشد. در عربي واژه بهتان نيز در معنايي نزديك به اتهام و افتراء به كار مي رود هر چند كه ميان آنها تفاوت هائي وجود دارد كه در كتب فروق اللغه آمده است.
آب شدن ايمان با تهمت، چون آب شدن نمك در آب
در آيات قرآني بهتان و افتراء و تهمت زدن، امري زشت و ظلم دانسته و از آن پرهيز داده شده است. (ممتحنه، آيه12؛ نساء، آيه 156؛ مريم، آيات 16 و 27) خداوند در آيه 58 سوره احزاب و 20 سوره نساء افتراء و انتساب گناه ناكرده به مؤمنان را گناهي آشكار مي شمارد و در آيات 6 و 7 سوره نور اتهام زننده را ملعون معرفي مي كند كه سزاوار لعن از سوي خداوند است. از نظر قرآن كساني كه افتراء، اتهام دروغين و بهتان مي زنند، افزون بر اين كه سزاوار لعن خدايند، انسان هاي فاسقي هستند كه حكم فسق بر آنان بار مي شود و شهادت و گواهي آنان معتبر نيست (نور، آيه4) و در برخي از موارد نيز حكم افتراء بر آنان جاري مي شود كه هشتاد ضربه تازيانه است. (همان)
امام صادق(ع) باتوجه به تأثيرات منفي اتهام هاي دروغين بر روابط اجتماعي و فروپاشي اعتماد و انسجام اجتماعي، اتهام زني را بسيار زشت و بد مي داند كه اگر در جان و جامعه اي درآيد آن را از درون به نابودي مي كشاند. آن حضرت(ع) مي فرمايد: اذا اتهم المؤمن اخاه انماث الايمان من قلبه كما ينماث الملح في الماء؛ هرگاه مؤمن به برادر ديني خود تهمت بزند، ايمان در قلب او از ميان مي رود، همچنان كه نمك در آب، ذوب مي شود. (كافي، ج2، ص361، ح1)
بنابراين، كسي كه اهل ايمان است نمي تواند به تهمت به عنوان يك امر مثبت يا سازنده بنگرد، بلكه مي بايست آن را دشمن ايمان خود بشمارد و به شدت از آن پرهيز كند، چرا كه حتي اگر خود اهل تهمت نباشد اما كنار اتهام زنان قرار گيرد مانند نمك خيس و مرطوب مي شود و كارآيي خودش را از دست مي دهد. به اين معنا كه آثار بد اتهام در ايمان شخص تأثيرات منفي خواهد گذاشت و دين و ايمان او را بر باد مي دهد. پس لازم است كه از اتهام زدن و شنيدن در هر زماني بويژه در عرصه هاي اجتماعي پرهيز كنيم و جامعه را از بلاي بي اعتمادي دور نگه داريم. بخصوص كساني كه در رسانه ها و مشاغل سياسي فعاليت مي كنند، به اقتضاي نوع كار و فعاليتشان بيشتر در معرض خطر اتهام زني هستند و لذا آنان بيش از سايرين بايد مراقب افكار و زبان و گفتار خود باشند.

صد نشانه تا كمال ايمان
ايمان، حقيقت زندگي است. انسان مومن، انساني است كه حقيقت را دريافته و مسير كمالي آفرينش را طي مي كند تا رستگار و آسوده در دو سراي دنيا و آخرت، بر كائنات فخر فروشد.ايمان نيز مانند هر حقيقت ديگر انساني داراي مراتب و سطوح گوناگون و متعددي است. رسيدن به كمال ايمان، در يك فرآيندي تحقق مي يابد. هر كسي مي بايست تلاش كند كه به كمال بلكه تماميت ايمان برسد؛ هرچند كه رسيدن به نقطه اخير بيرون از دايره توان بيشتر انسانهاست و تنها مقربان به اين مقام مي رسند، ولي تلاش براي كمال ايمان، واجب هر مسلمان و مومني است.در فرهنگ اسلام، راه هاي رسيدن به كمال ايمان به اشكال گوناگون تبيين و روشن شده است. شايد يكي از كامل ترين دستور العمل ها براي تحقق كمال ايمان، دستورالعملي است كه پيامبر(ص) به اميرمومنان (ع) داده است.
انسان، موجود كمال طلب
هر خردمندي به طور فطري گرايش دارد تا به تمام و كمال چيزي برسد كه محبوب است؛ چرا كه انسان كمال گراست و به كمتر از تماميت كمال چيزي، بسنده نمي كند. به اين معنا كه مي خواهد هر كمالي را داشته باشد و در داشتن كمال، تماميت آن نيز نصيب او شود. از اين رو تماميت خواهي به يك معنا فطري بشر است. اگر بشر بداند كه امري كمالي است، مي خواهد تماميت آن را به دست آورد به گونه اي كه ديگر فراتر از آن مرحله و مرتبه نتوان، سطح و مرتبه اي تصور كرد. بنابراين تماميت خواهي به اين معنا بسيار خوب است.با همه تلاش هايي كه انسان براي تماميت خواهي انجام مي دهد، به علل دروني و بيروني، چنين امكاني براي بيشتر مردم فراهم نيست تا به تماميت كمال چيزي برسند. از جمله اين موانع مي توان به ظرفيت محدود دنيا اشاره كرد. بسياري از كمالات در دنيا قابل تحقق نيستند، چه رسد كه بتوان تماميت كمالي را در دنيا درك كرد.
البته هستند انسان هايي كه فراتر از زمان، گام برمي دارند و همان گونه كه برخي طي الارض دارند و بر مكان، فرمانروايي مي كنند و مكان، ايشان را نمي تواند محدود كند، بلكه ايشان بر مكان احاطه دارند، هستند انسان هايي كه طي الزمان دارند و بيرون از دايره زمان سير مي كنند و محيط بر زمان مكان مي باشند. براي اين دسته از انسانها كه از آنان به مقربان و سابقون ياد مي شود، هيچ گونه محدوديتي وجود ندارد و مي توانند نه تنها كمالات را به تمام و كمال دارا شوند، بلكه به فعليت دارا مي باشند كه اين گونه بر همه هستي محيط هستند و به عنوان مظهريت احاطه خداوندي تجلي مي كنند و مظهر محيط مي باشند.
به هر حال، هر انساني دوست دارد تا كمالات را در حد تمام آن داشته باشد. تلاش براي اين داشتن و رسيدن همان چيزي است كه از آن به كدح در آموزه هاي قرآني ياد مي شود يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه. اما مشكل بسياري از مردم اين است كه به عللي قدرت تشخيص خويش را از دست مي دهند و امر غيركمالي را كمال مي پندارند و يا در مسير متقابل كمال واقعي حركت مي كنند.كمال خواهي و تماميت خواهي كمال در انسان، فطري است، از اين رو به طور طبيعي گرايش به خوبي ها و زيبايي ها دارد و از بدي ها و زشتي ها مي گريزد. اما چنان كه گفته شد، بسياري از مردم يا در تشخيص امر كمالي به خطا مي روند يا اين كه قدرت تشخيص خود را از دست مي دهند يا به عللي ديگر، به سوي نواقص مي روند. پس كم هستند كساني كه كمال واقعي و حقيقي را بشناسند و بدان گرايش داشته و آن را در خود تحقق بخشند.ايمان نيز يكي از كمالات بشري، بلكه اساس و بنياد آن است؛ چرا كه حقيقت همه كمالات را مي بايست در حقيقت ايمان جست. كسي كه ايمان دارد، همه كمالات را با خود دارد. البته از آن جايي كه ايمان داراي مراتب و سطوح متعددي است، كمال خود ايمان، زماني تحقق مي يابد كه اموري در شخص تحقق يابد. اما پرسش اساسي اين است كه كمال ايمان با چه چيزهايي تحقق مي يابد و يا نشانه هاي كمال ايمان چيست؟ پيامبر(ص) در پاسخ اين پرسش در روايتي خصوصيات و نشانه هايي را برمي شمارد كه بيانگر كمال ايمان در شخص است.
البته ناگفته نماند كه آن چه پيامبر(ص) از نشانه هاي كمال ايمان بيان مي كند، برخي در اختيار انسان است و برخي ديگر بيرون از دايره اختيار اوست و از فضل و عنايت الهي سرچشمه مي گيرد. چنان كه اين نشانه ها در منش و كنش و ظاهر و باطن شخص بروز و ظهور پيدا مي كند و چيزي از ابعاد انسان نيست كه خصلتي به آن تعلق نگرفته باشد. بسياري از خصوصياتي كه پيامبر بيان كرد، به حوزه اخلاق و عمل اجتماعي ارتباط پيدا مي كند كه خود آن بيانگر ارزش و جايگاه اخلاق و عمل اجتماعي در كمال يابي بشر است. به اين معنا كه كمال ايمان را مي بايست در رفتارهاي اجتماعي شخص ردگيري كرد؛ زيرا يك امر باطني چون ايمان را تنها با نشانه هاي ظاهري آن در مقام عمل مي توان شناخت. اين كه گفته مي شود فلاني اهل تقواست، زماني دانسته مي شود كه شخص در هنگام قرار گرفتن در مواضع ابتلايي، بتواند خود را نگه دارد. در حقيقت اين نشانه ها بيانگر حضور ايمان و تقوا در شخص است. اين نشانه ها در عمل اجتماعي و حوزه تضادها خود را مي تواند به درستي و راستي نشان دهد.اگر پيامبر (ص) از نشانه هاي كمال به تيزهوشي و ذكر به دوام شخص خبر مي دهد، در همان جا بي درنگ به نشانه كمال در منش و رفتار شخص نيز اشاره مي كند كه اهل تبسم است و نسبت به مردم تواضع دارد.
مجموعه نشانه هايي كه پيامبر (ص) براي كمال ايمان برمي شمارد، اگر در شخص و يا افراد جامعه اي پديد آيد، آن شخص و جامعه مي بايست رستگاري و خوشبختي را در دنيا تجربه كند. با اين تفاوت كه رستگاري در چنين جامعه ايماني به سبب محدوديت هاي دنيوي، محدوديت دارد و پايا و مانا نيست، ولي رستگاري در آخرت از پايداري و مانايي برخوردار مي باشد. به سخن ديگر، اگر جامعه در برنامه آموزشي و پرورشي خويش اين امور را سرمشق قرار دهد و مردم را به آن خصلت ها بخواند و كودكان را بر پايه آن، آموزش و پرورش دهد، در همين دنيا مي تواند بهشت كوچك و محدودي را تحقق بخشد و رستگاري و خوشبختي را تجربه كند.از اين رو بر دولتمردان و اولياي امور است تابا شناسايي اين خصلت، مردم را به آن دعوت كنند و منش و كنش خويش را بر پايه آن قرار دهند.
به نظر مي رسد كه اگر هر شخص از افراد جامعه ايماني، تلاش كند تا دست كم برخي از اين خصلت ها را درظاهر داشته باشد و آن را مراعات كند؛ بازهم بسياري از مشكلات جوامع بشري از ميان خواهدرفت؛ زيرا بسياري از رفتارهاي ظاهري ماست كه تنش ها و درگيري ها را افزايش مي دهد و حالت رواني جامعه را تهديد مي كند و با بحران مواجه مي سازد. بنابراين مراعات حتي ظاهري برخي از اين دستورالعمل ها نيز مي تواند دركاهش بحران رواني و ايجاد سلامت رواني جامعه مفيد واقع شود.
بنابراين، بر يكايك افراد جامعه است كه گام به گام اين صدگام را براي رسيدن به جامعه ايماني مطلوب كه اسوه و سرمشق جوامع ديگر بشري باشد، بردارند و با اين كار دست كم آرامش و سعادت خود را در جامعه تضمين كنند، پيش از آن كه رضايت پيامبر(ص) را به دست آورند؛ چرا كه اگر اين گام ها برداشته شود، سود آن بيش از آنكه رضايت و محبوبيت پيامبر باشد، آرامش و آسايش براي خود افراد جامعه است.چنان كه گفته شد، بخش اعظم اين خصلت هايي كه براي اهل ايمان برشمرده شده در حوزه اخلاق و عمل اجتماعي است. بنابراين، مي توان دريافت كه ايمان واقعي دراخلاق و عمل اجتماعي خود را نشان مي دهد. از اين رو، بيراهه نيست كه گفته شود، ايمان و دين، چيزي جز اخلاق و رفتار پسنديده با مردم نمي باشد. برهمين اساس پيامبر(ص) علت بعثت و فلسفه و هدف رسالت خويش را اتمام مكارم اخلاق برمي شمارد.

103 خصلت براي كمال ايمان
اما آن خصلت ها كه نشانه هاي كمال ايمان است؛ دراين روايت اين گونه بيان شده است: روي ان رسول الله(ص) قال: لايكمل المؤمن ايمانه حتي يحتوي علي مائه و ثلاث خصال فعل و عمل و نيه و ظاهر و باطن؛ از رسول خدا(ص) روايت شده كه فرمودند: ايمان مؤمن كامل نمي شود تا اينكه داراي 103 خصلت در فعل و عمل و نيت و باطن و ظاهر گردد.
فقال اميرالمؤمنين(ع) يا رسول الله ما يكون المائه و ثلاث خصال. فقال يا علي! من صفات المؤمن ان يكون؛ آنگاه اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: يا رسول الله آن 103 خصلت كدامند؟ فرمودند: يا علي از جمله صفات مؤمن اين است كه جوال الفكر، جوهري الذكر، كثيراً علمه، عظيما حلمه، انديشه اش بسيار متحرك و پوياست، ذاتا متذكر ياد خداست، علم و دانشش فراوان، بردباريش بزرگ، جميل المنازعه، كريم المراجعه، اوسع الناس صدرا، و اذلهم نفسا؛ خوش برخورد در كشمكش ها، بزرگوار در بازگشت و پذيرش، سعه صدرش از همه بيشتر و نفسش از همه خاكسارتر است.
ضحكه تبسما، واجتماعه تعلما، مذكر الغافل، معلم الجاهل؛ خنده اش تبسم، گردهمايي اش براي تعلم و يادگيري، تذكردهنده به غافل و آموزنده جاهل است.
لا يؤذي من يوذيه و لا يخوض فيما لا يعنيه و لا يشمت بمصيبه به كسي كه اذيتش مي كند آزاري نمي رساند و در آنچه به دردش نمي خورد وارد نشود و هيچ كس را به مصيبتي سرزنش و شماتت نمي كند.
و لا يذكر أحدا بغيبه ، بريئاً من المحرمات، واقفا عندالشبهات؛ هيچ كس را با غيبت ياد نمي كند، از كارهاي حرام بيزار است و در موارد شبهه قدم برنمي دارد.
كثير العطاء، قليل الأذي، عونا للغريب، و أبا لليتيم؛ بخشش اش فراوان، آزارش بسيار كم، براي غريب و ناآشنا ياور و براي يتيم پدر است.
بشره في وجهه، و حزنه في قلبه، مستبشراً بفقره؛ شادابي و خرمي اش در چهره و حزن و اندوهش در دل و به نياز خود (به خدا) خرسند است.
أحلي من الشهد، و أصلد من الصلد، لا يكشف سراً، و لا يهتك ستراً؛ شيرين تر از عسل و سخت تر از سنگ است، هيچ رازي را فاش نسازد و هيچ پرده اي را ندرد.
لطيف الحركات، حلو المشاهده ، كثير العباده ، حسن الوقار؛ حركاتش لطيف، ديدارش شيرين، عبادتش بسيار، وقارش نيكو.
لين الجانب، طويل الصمت، حليماً اذا جهل عليه؛ برخوردش نرم، سكوتش طولاني است، اگر درباره او به ناداني رفتار شود حليم و بردبار است.
صبوراً علي من أساء اليه، يجل الكبير و يرحم الصغير؛ بركسي كه به او بدي كرده شكيبا است، بزرگ تر را گرامي داشته و به كوچك تر رحم مي كند.
أمينا علي الأمانات، بعيداً من الخيانات، الفه التقي و حلفه الحياء؛ بر امانت ها امين و از خيانت ها به دور است، همدم او تقوا و هم پيمان او شرم و حياست.
كثيرالحذر، قليل الزلل، حركاته أدب، و كلامه عجيب؛ پرهيزش بسيار و لغزشش كم، حركاتش مؤدبانه و گفتارش مايه شگفتي است.
مقيل العثره و لا يتبع العوره ، و قوراً صبورا، رضياً، شكوراً؛ از خطا و لغزش در مي گذرد و درپي عيوب ديگران نمي رود، با وقار، صبور، خشنود و راضي، سپاسگزار است.
قليل الكلام، صدوق اللسان، براً، مصوناً؛ كم حرف، راست گفتار، نيكوكار، مصون، و محفوظ است .
حليماً، رفيقا، عفيفا، شريفا، لالعان و لاكذاب؛ بردبار، رفيق و سازگار، پاكدامن، با شرافت است لعن كننده و درغگو نيست.
و لامغتاب، و لاسباب، و لاحسود، و لا بخيل، هشاشا بشاشا، غيبت كننده نيست، دشنام نمي دهد نه حسود است و نه بخيل، گشاده رو و شاداب است.
لاحساس و لاجساس، يطلب من الأمور أعلاها، و من الأخلاق أسناها؛ نه ظريف و حساس است، و نه كنجكاو و جاسوس، از كارها، عالي ترين را طلب مي كند و از اخلاق، برجسته ترين را.
مشمولا بحفظ الله، مؤيداً بتوفيق الله، ذا قوه في لين؛ حفظ خدا شامل حال اوست، به توفيق الهي ياري شده است و درعين نرمش، قوي است.
و عزمه في يقين، لا يحيف علي من يبغض، و لا يأثم في من يحب؛ و تصميمش همراه با يقين، با كسي كه دشمن باشد ستم نمي كند و درباره كسي كه دوستش دارد به گناه نمي افتد.
صبور في الشدائد، لا يجور و لا يعتدي، و لا يأثيم بما يشتهي؛ در سختي ها بسيار شكيباست، نه ستم مي كند و نه تجاوز و هرچه دلش خواست انجام ندهد.
الفقر شعاره، الصبر دثاره، قليل المئونه ، كثيرالمعونه جامه زيرينش نياز (به خدا)، و جامه زبرينش صبر و مقاومت، هزينه و زحمتش اندك، كمك و ياريش به ديگران بسيار.
كثيرالصيام، طويل القيام، قليل المنام، قلبه تقي، و علمه زكي؛ روزه داري او بسيار، قيام و عبادتش طولاني، خوابش كم، قلبش پرهيزگار و علم و دانشش پاكيزه است.
اذا قدر عفا، و اذا وعد وفي، يصوم رغبا، و يصلي رهبا؛ هنگامي كه قدرت يابد عفو نمايد و هنگامي كه وعده دهد وفا نمايد، با ميل و رغبت روزه مي گيرد و با ترس و خوف نماز مي خواند.
و يحسن في عمله كانه ناظر اليه، غض الطرف، سخي الكف؛ چنان نيكو عمل مي كند كه گويا او را مي بينند، ديده اش از ناروا فرو بسته، دستش باسخاوت است.
لا يرد سائلا، و لا يبخل بنائل، متواصلا الي الاخوان، مترادفاً الي الاحسان؛ درخواست كننده اي را رد نكند و در بذل و بخشش به ديگران بخل نورزد، با برادران ارتباط و پيوستگي دارد، در نيكوكاري پياپي اقدام كند.
يزن كلامه و يخرس لسانه، لايغرق في بغضه، و لا يهلك في حبه؛ سنجيده سخن مي گويد و زبانش را مي بندد، در خشم و دشمني غرق نشود و در دوستيش هلاك نگردد.
لا يقبل الباطل من صديقه و لا يرد الحق من عدوه، و لا يتعلم الا ليعلم و لا يعلم الا ليعمل؛ باطل را از دوستش نمي پذيرد و در مقابله با دشمن حق را پايمال نمي كند، دانش را نمي آموزد مگر براي دانستن و آگاهي و نمي آموزد مگر براي عمل.
قليلاً حقده، كثيراً شكره، يطلب النهار معيشته، و يبكي الليل علي خطيئته؛ كينه اش اندك، شكر و سپاس اش بسيار، در روز به جست وجوي معاش مي پردازد و در شب بر خطا و گناهش گريه مي كند.
ان سلك مع أهل الدنيا كان أكيسهم و ان سلك مع أهل الآخره كان أورعهم؛ اگر با اهل دنيا همراه شود زيرك ترين آنهاست و اگر با اهل آخرت همراه باشد پارساترين آنهاست.
لا يرضي في كسبه بشبهه ، و لا يعمل في دينه برخصه ؛ در كسب خويش موارد شبهه را نمي پسندد و در عمل به دينش دنبال عذر و رخصتي نمي رود.
يعطف علي أخيه بزلته، و يرضي ما مضي من قديم صحبته؛ با خطا و لغزش برادر ديني اش به عطوفت رفتار نمايد و حق دوستي ديرينه را مراعات مي كند. (بحارالانوار، جلد76، ص120)

 تفاوت اسلام ظاهري با ايمان

(بدان اي سالک عزيز!) اسلام حقيقي اين است که چهره دل انسان، متوجه خدا و تسليم او باشد.

به اين معنا که نسبت به آنچه که از مقام ربوبي براي ابناي بشر صادر مي‌شود، تسليم باشد و اين يک امر دروني است. در آيه شريفه‌اي مي‌فرمايد: «و من احسن دينا ممن اسلم وجهه‌لله» چه کسي در دين‌داري بهتر از آن کسي است که چهره خودش و دلش را تسليم خدا کرده است؟! (ال‌عمران-19) در اين آيه شريفه تعبير «دين» را مي‌آورد که دين در نزد خدا فقط «اسلام» است ... در آيه 84 ال‌عمران نيز تمام شرايع را يکي مي‌داند. پس دين يک چيز است و يک حقيقت بيشتر نيست، فقط شرايع برحسب تکامل امت‌ها تکامل پيدا مي‌کند. لذا مي‌فرمايد: «لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون» يعني دين، يک دين است و آن هم اسلام است. ايمان يک حقيقت دروني است و آن تعلق قلبي و دل دادن به دين است... آيه 14 انعام هم اسلام را به عنوان دين مطرح مي‌کند.

از سوي ديگر در آيات سوره حجرات، تصريح دارد که اسلام با ايمان فرق مي‌کند (حجرات -14) نگوييد ايمان آورديم، بلکه بگوييد اسلام آورديم. چون ايمان در دل شما جايگزين نشده است. يعني اينجا بين اسلام و ايمان جداسازي مي‌کند. پس معلوم مي‌شود اين اسلام غير از آن اسلامي است که درباره‌اش فرمود: «اسلم وجهه‌لله» چون آن اسلام همان ايمان بود ولي اين اسلام غير از ايمان است ... در آيه 17 سوره حجرات در ابتدا بحث اسلام را مطرح مي‌کند و مي‌فرمايد «قل لاتمنوا عَلَيَّ اسلامکم» اما بعد مي‌گويد خدا شما را به ايمان هدايت کرد. اين عبارت بر طبق سياق آيه نيست لذا معلوم مي‌شود آن اسلامي که در ابتداي آيه آمده غير ايمان است. با استفاده از اين مطلب... اسلامي هست که ايمان نيست، و کساني را داريم که مسلمان هستند ولي دين ندارند، در ارتباط با همين اسلام است. مسلمان است ولي مومن نيست! فراوان داريم کساني را که مسلمان هستند ولي دين ندارند. يعني اسلامشان اسلام ظاهري است نه اسلام حقيقي که مرادف با ايمان است.- سلوک عاشورايي، منزل چهارم، آيهْ الله شيخ مجتبي تهراني، ص 53

آثار ایمان بر اعضا و جوارح (سلوک عارفانه) (بدان ای سالک راه خدا)! ایمان محصول کارکرد عقل است و امری درونی و قلبی است، اما تا ایمان می‌آید، لوازم وجودی آن نیز به دنبالش می‌آید که این لوازم وجودی بر همه اعضای انسان اثرگذار است. وقتی ایمان بر روی زبان اثر می‌گذارد، نتیجه‌اش مثلا می‌شود شهادتین و اعتراف زبانی، اثر ایمان بر سایر اعضا هم متناسب با آن عضو است که باید ملتزم به احکام الهی شوند. در روایتی داریم که از امام صادق(ع) درباره اسلام سؤال شد. حضرت در جواب فرمودند: «دین الله اسمه الاسلام و هو دین الله قبل ان تکونوا حیث کنتم و بعدان تکونوا» نام دین خدا اسلام است و این تغییرپذیر نیست، هم قبل از بودن شما، هم بعد از بودن شما و هم‌حین بودنتان، درهمه زمان‌ها دین خدا اسلام است. (بحارالانوار، ج 65، ص 259). این همان معنای «ان‌الدین عندالله الاسلام» (ال عمران- 19) است. حضرت می‌فرمایند: از ازل تا ابد، دین خدا «اسلام» است. اما منظور از این اسلام، کدام اسلام است؟ منظور همان اسلامی است که فرمود: «من اسلم وجهه‌الله» یعنی انسان باید وجه و سوی دلش رابه خدا کند، که این اسلام همان ایمان است. بعد حضرت در ادامه می‌فرماید: «فمن اقر بدین‌الله فهو مسلم، و من عمل بما امرالله عزوجل به فهو مومن» هر کس به دین خدا اقرار کند، مسلمان است و هر کس به آنچه خدای عزوجل امر فرموده عمل کند، مومن است. (همان) اگر کسی با زبانش به مجموعه دین الهی یک اعتراف زبانی کند این شخص مسلمان است و اگر به آنچه اعتراف کرده عمل کند مومن است. یعنی اگر کسی از نظر درونی دلش به دین تعلق پیدا کرده باشد و اعتقاد به این مجموعه مرکب دردلش وارد شده باشد، نتیجه‌اش این است که این پذیرش درونی نه تنها بر زبان، بلکه بر تمام اعضای او اثر می‌گذارد. وقتی اثر گذاشت این شخص مسلمان مومن است. اما اگر فقط زبانی بود مسلمان است ولی مومن نیست.( سلوک عاشورایی، آیت‌الله شیخ مجتبی تهرانی، منزل چهارم)

حفظ آبروي مردم بويژه مومنان

از ارزش والايي در پيشگاه الهي برخوردار است. مطابق روايت: “المومن اعظم حرمه من الكعبه”  احترام مومن از احترام كعبه نيز بالاتر است. حفظ آبروي مومن بقدري اهميت دارد كه خداوند در پاره‌اي اوقات، خطاهاي انسان مومن را از ملائكه نيز پوشيده مي‌دارد. البته اين هنگامي است كه ما حدود الهي را شناخته و حقوق او را رعايت كنيم، تا پيش او وجيه و آبرومند شويم، آنگاه او آبروي ما را پيش فرشته‌ها هم حفظ مي‌كند . اگر يك وقتي پاي ما لغزيد، نمي‌گذارد آن ملائكه هم بفهمند! چه رسد به ديگران، حتي وجود مبارك پيامبر اعظم؛ چه آنكه در روايت آمده است: رسول گرامي(ص) نقل مي‌كند كه من به خداي سبحان عرض كردم در قيامت، بررسي اعمال امت مرا به من واگذار كن كه اگر در بين آنها كساني بودند، لغزشي داشتند، آبروي من پيش انبياي ديگر نرود ان علينا حسابهم (غاشيه/26)، جواب آمد: من اعمال برخي از اينها را خودم به عهده مي‌گيرم، بررسي مي‌كنم كه حتي تو هم متوجه نشوي! كه اگر اينها لغزشي داشتند، آبروي اينها پيش تو هم نرود” اينها همه نشان از اهميت و ارزش بالاي آبرو و حرمت مومن، بعنوان خليفه خدا در زمين دارد. عزت و حرمت مومن از جانب حق تعالي به او عنايت شده است: “لقد كرمنا بني آدم”(اسرا/70)  و همين امر سبب ارزش والاي آن است، از اين رو تعدي به آبروي ديگران جزء گناهان كبيره محسوب شده و از طرف خداوند وعده عذاب اليم داده شده است. در آيات قرآن ربا بعنوان جنگ و محاربه با خدا و پيامبر تعبير شده است، اما با اين حال در روايت نبوي آمده: “ربا هفتاد و سه قسم است ... و بدتر از همه رباها، تجاوز به آبروي مسلمان است” 

 در آموزه‌هاي اسلامي، حقوق بشر و حق الناس تنها در جسم و جسد و اموال او خلاصه نمي‌شود و حفظ آبرو در كنار حفظ مال و جان داراي اهميت است. پيامبر اكرم(ص) مي‌فرمايند: “همه چيز مسلمان، از مال، آبرو و خونش بر مسلمان ديگر حرام است و حتي مي‌توان در برخي موارد از مال و جان گذشت تا آبرو و حيثيت مومني حفظ شود” و نيز از حضرت علي (ع) روايت شده: “مال خود را به كسي كه براي تو از آبرويش (مايه) گذاشته است، ارزاني دار، زيرا هيچ چيز با بخشيدن آبرو برابري نكند”  اميرمومنان (ع) مقدار  حدود پنج بار  خرما براي مردي فرستاد. آن مرد شخصي آبرومند بود و از كسي تقاضاي كمك نمي‌كرد، شخصي در آنجا بود به حضرت گفت: “آن مرد كه تقاضاي كمك نكرد، چرا براي او خرما فرستادي؟ به علاوه يك وسق براي او كافي بود. حضرت به او فرمود: “خداوند امثال تو را در جامعه ما زياد نكند، من مي‌دهم، تو بخل مي‌ورزي، اگر من آنچه را كه مورد حاجت او است، پس از درخواست او به او بدهم، چيزي به او نداده‌ام، بلكه قيمت آبرويي را كه به من داده، به او داده‌‌ام. اگر صبر كنم تا او درخواست كند، در حقيقت او را وادار كرده‌ام كه آبرويش را به من بدهد، آن رويي را كه در هنگام عبادت و پرستش خداي خود و خداي من، به خاك مي‌سايد.

آبروي انسان مايه حيات شخصيت او است. انسان مومن نزد خداوند منزلت ويژه‌اي دارد تا آنجا كه مي‌فرمايد:     “ان الله يدافع عن الذين آمنوا”. پس كسي كه خداوند مدافع اوست، چگونه انسان به خود جرات مي‌دهد كه پرده‌اش را بدرد، و رازش را فاش كند يا عيبش را آشكار سازد، و يا بي‌دليل به او تهمت وارد نموده، آبروي او را بريزد. رسول خدا (ص) در بخشي از خطبه خود در حجه الوداع در بيان اهميت جان و آبرو چنين مي‌فرمايند: “مردم! چنان كه اين روز (ايام حج) و اين شهر (مكه) محترم است، خون و آبروي شما هم محترم است. حق ريختن خون و بردن آبروي يكديگر را نداريد، تا آن گاه كه به ديدار خدا نايل گرديد”  بنابراين همان طور كه هتك آبروي مومن مذموم و قبيح است، دفاع از آبروي او نيز پسنديده و داراي اجر و پاداش است. پيامبر اكرم (ص) مي‌فرمايد: “هر كه در غياب برادرش از آبروي وي دفاع نمايد، بر خداست كه او را از جهنم حفظ كند”  ، همچنين مي‌فرمايد: “هر كه از ريختن آبروي برادر مومنش جلوگيري كند، خدا چهره وي را از آتش بازدارد”

 يكي از دستورات زيبا و عملي دين اسلام براي حفظ حرمت مومن، آن است كه انسان كار برادر مومنش را به نيكوترين وجه حمل نمايد، مگر آنكه به خلاف آن يقين حاصل شود. بنابراين تا زماني كه فرد مي‌تواند كار انسان مومن را حمل به خير كند، حق ندارد نسبت به او سوء‌ظن ببرد، يعني تا جايي كه امكان دارد مي‌بايست بر خطاها و سهوهاي برادر مومن سرپوش گذاشت و آن را به وجه احسن حمل كرد. فرض كنيد شخصي از كنار دوستش عبور مي‌كند و بر او سلام مي‌كند و جوابي نمي‌شنود. مي‌توان چنين تصور نمود كه طرف از روي تكبر و يا كينه، از جواب سلام خودداري نموده است. روشن است كه اين، بدبينانه‌ترين نگاه است. همچنين مي‌توان چنين فرض كرد كه او در حال تفكر بوده و صداي سلام را نشنيده است و يا جواب سلام را داده و من نشنيده‌ام. بديهي است كه اين نگاه شخص را از سوء ظن به برادر مومنش باز مي‌دارد. اين دستورالعمل در روابط اجتماعي بين دوستان و حتي روابط خانوادگي بين زن و شوهر و... بسيار كارساز است و از بسياري اختلافات و بداخلاقي‌ها جلوگيري مي‌كند. 

نكته ديگر اينكه، انسان علاوه بر تلاش براي حفظ آبرو و حرمت ديگران، بايد مراقب باشد عملي انجام ندهد تا كرامت و ارزش وي نزد ديگران مخدوش شود. از اميرالمومنين علي (ع) روايت شده است: “آبروي تو بر جبين تو بسته است و خواهش، آن را قطره قطره مي‌چكاند، پس بنگر كه آن را نزد چه كسي فرو مي‌چكاني”  منقول است: “مردي از مسلمانان مدينه به شخصي بدهكار شد و نتوانست قرض خود را ادا كند، از طرفي طلبكار اصرار داشت كه او قرضش را بپردازد، آن مرد براي چاره‌جويي به حضور امام حسين(ع) آمد. هنوز سخني نگفته بود كه حضرت دريافت او براي حاجتي آمده است. براي اينكه آبروي او حفظ شود، به او فرمود: “آبروي خود را از درخواست مستقيم نگهدار، نياز خود را در نامه‌‌اي بنويس كه به خواست خدا آنچه تو را شاد كند، به تو خواهم داد”(5.) حفظ آبرو به قدري داراي ارزش و اهميت است كه رسول خدا (ص) فرمود: “به عوض چيزي كه انسان آبروي خويش بدان محفوظ دارد، براي او صدقه‌اي نويسند”   امام كاظم(ع) نيز فرمودند: “از همه مردم بلند مرتبه‌تر كسي است كه اگر تمام دنيا را يك طرف بگذارند، او خودش و عزت نفسش را بر تمام دنيا مقدم مي‌دارد” از امام صادق (ع) روايت شده است: “همانا خداوند هر امري را به مومن تفويض كرده، اما ذليل كردن خود را به او اجازه نداده است”    بنابراين پيروان قرآن بايد همواره مراقب عزت خويش و عزت برادران ايماني خود باشند، نه قدمي بردارند كه مايه ذلت خودشان شود و نه به آبروي برادران ديني خود آسيب رسانند. 

اسلام حقیقی ایمان به خدا و هجرت با مال و جان
(بدان ای سالک راه خدا!) درباره اسلام حقیقی که مرادف با ایمان است، روایت داریم که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «الایمان بالقلب و اللسان و الهجره بالنفس و المال» (کنزالعمال، ج1، ص3) ایمان با قلب و زبان است و هجرت با جان و مال. زیبایی بحث در این است که ایمان و اسلام حقیقی، امری قلبی است. این معنایش دلبستن است. اگر نسبت به یک چیزی دلبستگی به وجود آمد، آن وقت انسان از چیزهای دیگر گسسته می‌شود. معنای هجرت، از مادیت گسستن و به مبدا معنویت پیوستن است که سرآمد مادیت، جان و مال است و این همان چیزی است که پیغمبر اکرم(ص) در این روایت فرمودند. در قرآن کریم هم خداوند می‌فرماید: «مومنان حقیقی کسانی‌اند که به خدا و رسول او ایمان آوردند، و هیچ‌گاه به خود تردیدی راه ندادند و با مال و جانشان در راه خدا جهاد کردند، تنها ایشان در ایمان خویش صادقند. آنچه در روایت پیامبر اکرم(ص) در مورد جان و مال آمده، عینا همان چیزی است که در این آیه شریفه مطرح شده است.

مراتب ایمان(سلوک عارفانه)
بدان (ای سالک راه حق!) ایمان دارای درجات است، یعنی مقوله‌ای مشکک و دارای مراتب است. ایمان مانند نور است که درجات ضعیف، متوسط و قوی دارد و این خصوصیت ذاتی آن است. تعلق قلبی نیز شدت و ضعف دارد. مراتب ایمان به حسب همین تعلق قلبی است. اینکه دل هر کس چقدر وابسته به خدا است، قابل درجه‌بندی است، و لذا روایات متعددی راجع به درجه‌بندی ایمان داریم، بعضی از روایات برای ایمان ده درجه ذکر می‌کند، و حتی به عنوان مثال درجه ایمان افراد و مصادیق خارجی را هم مطرح می‌کند. میزان این درجه در هر حدی که باشد، در به کارگیری این مجموعه اثر می‌گذارد. با توجه به میزان حصول ایمان، ابتدا تعلق قلبی ما نسبت به دین ریشه پیدا می‌کند، آن‌گاه باید آن را با انجام واجبات آبیاری کنیم، و خار و خاشاک را که همان محرمات الهی است از اطراف آن دور سازیم تا نهال ایمان در وجود انسان محکم و استوار شود. چه بسا در اینجا است که میزان این تعلق قلبی از ضعف رو به شدت رفته و به کمال می‌رسد. اما چگونه می‌توان به این دلبستگی شدت بخشید؟
اول باید از امور کوچک شروع کرد. ابتدا باید با گذشت از امور کوچک دنیایی تمرین کرد و بعد به تدریج این گذشت‌ها بزرگ می‌شود. اگر گذشتن از دنیا را از امور کوچک شروع کنی، کم‌کم برایت ملکه می‌شود و هنگامی که با امور بزرگ مواجه شدی، گذشتن از آنها دیگر سخت نیست. انجام واجبات و ترک محرمات برای این است که دل تصفیه شود  - سلوک عاشورایی، آیت‌الله شیخ مجتبی تهرانی، منزل چهارم، ص 115